طبل بزرگ زیر پای چپ...
من متوجه نمیشم چرا میگید خدا بنده های خوبشو از روی زمین بر می داره؟ خب اگه اینجوره چرا اصلا اونارو آفریده؟ این خدایی که شما می گید این قدر بی رحمه که نمی ذاره خوب ها دست ما بدها رو بگیرن؟
«قاسم گلی»... این اسمیه که همیشه صداش می کردم
نمی دونم چقدر «قاسم گلی» رو میشناختین، چقدر با درد و رنج هاش آشنا بودید، چقدر در جریان آرزوها و ایده هاش بودید... اصلا هم قرار نیست مرده پرستی کنم و اینجا با گفتن زندگینامش واستون مجلس سوگ و گداز راه بندازم اما می خوام بگم بنده خدا توی زندگیش با وجود مشکلاتی که داشت، هیچوقت دست از تلاش بر نداشت.
یادمه روزی که بهم گفت می خوام واسه کنکور ارشد بخونم تا شریف قبول شم، راستشو بخواید، یکمی تعجب کردم... توی عالم شوخی بهش گفتم بابا قاسم ول کن شریفو، ما همین تهرانو شانسی قبول شدیم... دروغ چرا؛ تو دلم بهش خندیدم، نه از روی تمسخر، بخاطر دل خوشی که داشت اما وقتی بهم گفت یکی رو پیدا کرده که هزینه تحصیلشو میده و می خواد واسه ادامه تحصیل بره آلمان، فهمیدم این بشر عجب پشتکاری داره...
«قاسم گلی» آخر هفته های زیادی مهمون ما توی خوابگاه بود، همیشه با دست پر میومد و همیشه می گفت بذارید من خرج کنم، من سر کار می رم و دستم تو جیبمه، شما هنوز دانشجویید! کارمون این بود که تیکه بار هم کنیم و بعدش «بهزادِ شما و قاسم گلیِ ما» از اون خنده های معروفش تحویل بده 
خب زیاده عرضی نیست، بیاید مرده پرست نباشیم، قدر رفیقای واقعیمون رو بیشتر بدونیم و از زندگی کنار اونا لذت ببریم... کاری که فکر می کنم قاسم سعی کرد در قبال دوستانش داشته باشه...

* پی نوشت: عکس مربوط میشه به یکی از دفعاتی که قاسم مهمون ما بود و غذا رو واسمون اینجوری تزیین کرد!
به نام خدا