تولد آقا علیرضای عالی حسینی

تولدت مبارک
با تشکر

تولدت مبارک
با تشکر

كارهایی كه خود مردم باید هنگام وقوع زلزله انجام دهند:
• توكل به خدا و دعای عاجزانه، قرار گرفتن رو به قبله و خواندن شهادتین! (اگه بدونید تو اون لحظه خوندن شهادتین چه لذتی داره!)
• تهیه و همراه داشتن انواع سلاحهای سرد و گرم جهت جلوگیری از فرصت طلبی ساكنان شهرهای همجوار و حتی شما دوست عزیز!
• رساندن خود به یک فضای باز در صورت وجود!
• گوش دادن به شایعات از بدو شروع زلزله! (چون معمولاً واقعیات در ابتدا به صورت شایعات به گوشتان خواهد رسید!)
• رساندن خود به زیر زمین منزل حتی در برجهای صد طبقه!
• باید صدا و سیما به جای تبلیغات چیپس و پفک خود در شبکه ملی به پخش آموزش راهکارهای قبل از زلزله بپردازد!
باتشکر ، راستی خنده یادتون نره !

خوابگاهی دارم و تختی بلند
با اتاقی مثل زندان شبه بند
پنج شش تا هم اتاق با شعور
جملگی «باهوش» و پر از شر و شور
بارها افتاده ایم از تخت ما
سخت بشکسته سر و گردن و پا
گاهی از اوقات غمگین می شویم
بس متین و سخت سنگین می شویم
بارها هم بر سر جارو زدن
در پی مکریم و یا نا رو زدن
«جشن می گیریم ما جشن پتو
ساده ایم و صاف مانند اتو»
ایمان در فکر درس است و ولی
ضرغامی مشغول کشتی با علی
کارت عشق کیومرث گم می شود
هم سخن با مردی از قم می شود
مسعود بهروزی می شود مامان ما
آشپز باشی با ذوق ما
شهاب آن قهار مرد تخته نرد
می کند دائم در این عرصه نبرد
امیر زندوی داننده هم
می پرد با همرهانش بیش و کم
از جهانی می شود یک جمله گفت
او سخن ها گفت و هیچ از من شنفت
می شود گفت از کریمی عزیز
او که اهل خلط بحث است و تمیز
می کند گفتارها را قبض و بسط
با تمام حوصله با عدل و قسط
جای معین هم بس خالی است
کاو تمام حرفه اش جاخالی است
خوابگاه ما مکان دیو هاست!
یک مکانی هم به جا ، هم نابه جاست
گاهی از فرهنگمان دم می زنیم
گاه با کفشی سر هم می زنیم
در بهنگام وجود کار سخت
می خزیم همچون سمندر روی تخت
ما همه شب زنده داران خفا
ناله ها داریم از ظلم و جفا
اهل رقص و عشوه و شوریدنیم
عاشق خوشحالی و خندیدنیم
الخلاصه می کنم این قصه را
این چنین ماهیت بی غصه را
«زندگی ام را کنون کرده تباه»
زندگی توی اتاق خوابگاه
سلام بچه ها یادم میاد اون وقتا که به بچه ها میگفتم درس نخونین این همه ، مخصوصا علی عالی حسینی (آقا خیلی چاکریم) همیشه دعوا می کرد و میگفت به من این چیزا رو نگو ، شاید بچه ها واقعا منظور منو نمیگرفتن ، منظور من درس نخوندن نبود ولی .... ای بابا ولش کن !!! ، شعر پایین و بخونین و خودتون بدونین و یادتون نره بخندین . "به مناسبت ایام امتحانات"

بسی رنج بردم در این سال سی/ که مدرک بگیرم زبد شانسی
نشد، دادم از کف همه زندگی/ نهادم به سر افسر بندگی
نبودم اوایل چنین ناتوان/ که بودم به سر موی و بودم جوان
نه تن خسته و ناتوان بودمی/ نه اینگونه نامهربان بودمی
نه اهریمنی طینتی داشتم/ نه بر خوی بد عادتی داشتم
کنون بشنوید اینکه بیچاره من/ چه سان گشتهام اینچنین اهرمن
بود شرح احوال من بس دراز/ ولی قطره ای گویم از بحر، باز
به هوش و خرد شهره بودم به شهر/ نبودی چو من درس خوانی به دهر
به کنکور و در رزم کنکوریان/ زدم تستها را یکی در میان
به کف آمدم رتبهای زیر صد نیارد/ چو من رتبه کس تا ابد
خیالم که دیگر مهندس شدم/ نبودم خبر زینکه مفلس شدم
به خود وعدهای نیک دادم همی/ که چون در خط درس افتادمی
بیابم اگر صد هزاران کتاب/ زنم از خوراک و ببرم ز خواب
چنانش بخوانم به روزان و شب/ که خود گردم از کار خود در عجب
ولیکن چو پایم بدینجا رسید/ نبیند دو چشمت که چشمم چه دید
به هنگامه ثبت نامم دمار/ برآمد به یک روزه هفتاد بار
به «آموزش»اش چون گذارم فتاد/ رخ سرخ من رو به زردی نهاد
چو دادندمی صد هزاران ورق/ به رخساره زردم آمد عرق
چنان بی کس و خسته ماندم به صف/ که رست از کف کفش مخلص علف
پس از آن چو دیگر به صف ماندگان/ به یک نمره گشتم من از بندگان
بماند…، پس نمرهای گم شدم/ جدا از خود و شهر و مردم شدم
به خود گفتم این زندگی بهتر است/ ره دانشم راه پر گوهر است
گذشتم از آن فکر پیشینهام/ که من دیگر آن شخص پیشین نه ام
به من چه که دیگر کسان چون کنند؟/ به من چه، چه در کار گردون کنند؟
به من چه فلانی دل آزرده است؟/ به من چه خر مش رجب مرده است؟
که دانش چراغ ره آدم است/ کلید در گنج این عالم است
چو فرصت غنیمت شمارم کنون/ مرا علم و دانش شود رهنمون
پس از آن به مکتب نهادم چو پای/ ز یک درب چوبی بسی بی صدای
به رزم اندر آمد یکی اوستاد/ بگفتا: شکاری به دام اوفتاد
بچرخید و گردید و غرید و گفت:/ در این پهنه یکدم نشاید که خفت
که من دکترا از فلان کشورم/ یل سر سپاه فلان لشکرم
کنون گفته باشم به آغاز درس/ ز کس گر نترسی، ز مخلص بترس
بگفتم که درست بسی ساده است/ کدامین خر از درست افتاده است؟
بگفتا که : درسم بسی مشکل است/ خیالات تو بچه جان ، باطل است
چنانت بکوبم به گرز گران/ که پولاد کوبند آهنگران
پس از آن سخنها و آن سرگذشت/ دوماهی چو از آن سخنها گذشت
ریاضی یکم نمره بر شیشه زد/ هزاران غمم تیشه بر ریشه زد
علومی چو بر بنده لشکر کشید/ سپاه معارف به دادم رسید
گرفتم یکی بیست از ریشهها/ نشد کارگر زخم آن تیشهها
پس از آن معارف ز من قهر کرد/ دهانم ز تلخی چنان زهر کرد
به تالار و در گرمی ماه تیر/ درآمد ز در اوستادی چو شیر
بگفتا که در رزم نام آوران بدان/ خوان اول بود امتحان
فراهم شد از جمع ما لشگری/ یکی پهلوانتر از آن دیگری
اتودها کشیده همه از نیام/ که باید نمودن به دشمن قیام
فرودآمد آن یل چو از پشت زین/ ببست افسار رخش خود بر زمین
کشید از نیامش سوالات را/ بگفتا که حل کن محالات را
سپه را به یک غرش آرام کرد/ یلان را چنان اسب خود رام کرد
بگفتا که درسم بسی ساده است؟!/ کدامین خر از درسم افتاده است؟!
کنون گر توانی بیا بچهجان/ به فنی تو خود را زچنگم رهان
نشستم چنان سنگ بر صندلی/ به خود گفتمی اینکه ول معطلی
برو فکر دیگر بکن ای جوان/ مگر ترم دیگر شوی پهلوان
شدم بر خر نحس شیطان سوار/ دو صد حیله را چون نمودم قطار
به یک روزه صدها گواهی بکف/ به ظاهر پریشان و در دل شعف
بگفتم که من موقع امتحان/ ببودم به بستر بسی ناتوان
که رحمی کن ای پهلوان رهنما/ بیا بر من اکنون تو راهی نما
کنون تا نیفتم به حال نزار/ برونم کش از پهنه کارزار
دو ترمی در این نابرابر نبرد/ دگر از چه آرم سرت را به درد
هزاران کلک را زدم بیش و کم/ که شاید برون آیم از پنج و خم
رهی پرفراز و خم اندر خم است/ در این ره هزاران چو من رستم است
یکیشان به رخش و یکی مرده رخش/ یکی با درفش و یکی بی درفش
هر آن یک در اندیشه کارزار/ مگر آخر آید غم روزگار
باتشکر علیرضا خردمند
!!؟ 


باارادت فراوان علیرضا خردمند

1.مدل جنتلمن( از نوع woman): خدا رو شکر بين اين همه مدلاي عجيب و غريب يه عده از دخترا (که واقعا معدودن) هم هستن که علاوه بر اينکه مد روز وتحصيل کرده هستن خودشونو گم نکردن و فارق ازسرگرميهاي الکي تو زندگي دنبال پيشرفتن.
2.مدل
نازنازي:اين مدل کارو زندگيشون با دوستا بيرون رفتن و تلفن و چته و تا 50
سالگي تو اتاقشون عروسک نگه ميدارن فعاليتهاشونم شامل خريدن هر چيز مد روزو به باد دادن پولاي باباجون هست.
3.مدل اجتماعي:اين عده بيشتر شامل دخترای فمينيستيه که عاشق شرکت تو فعاليتهاي اجتماعين
ولي وسط همون کارها هم تا يکم کار جدي بشه دادشون در مياد که بابا ما خانوميم اين قدر کار سخت بهمون ندين!
4.مدل مرد ذليل:اين مدل که در حال انقراضن عاشق شوهر کردن و بشور بسابن
(به علت کمياب بودن اين مدل نتونستم اطلاعات بيشتري در موردشون پيداکنم).
5.مدل
مامانم اينا:اين مدل دختراي محبوب مادراشونن و همه کاراشونو با نظر
مادرشون انجام ميدن، خيلياشونو ميشه تو گروه خرخونا که تو پايين توضيح دادم
هم پيدا کرد.
6.مدل ضد پسر:اين مدل همه فکر و
ذکرشون اينه که يه پسرو ضايع کنن و تا يک سال اين اتفاق خجسته رو واسه دوست و
آشنا تعريف کنن
7.مدل خرخون:اين مدل تو زندگي فقط يه کار بلدن اونم
درس خوندنه تو بحرشونم که بري ميبيني از ديپلم خياطي بگير تا گواهينامه
زير دريايي رو گرفتن .ولي پاي عمل که برسن هيچي بلد نيسن
8.مدل روشنفکر:اين مدل خودشونو عقل کل ميدونن و عشق شرکت تو کلاسهاي مختلفن از يوگا بگير تامديتيشن و ...
9.مدل
سرگردون:خانوماي عزيزي که اين مطلبو خوندين و جزو هيچکدوم نبودين/شما شامل
ترکيب هچل هفتي از مدلاي بالا هستين که به مدل سرگردون معروفه!
شب – خوابگاه پسران
(در اتاقی دو پسر به نام های «مهدی» و «آرمان» دراز کشیده اند. مهدی در حال نصب برنامه روی لپ تاپ و آرمان مشغول نوشتن مطالبی روی چند برگه است. در همین حال، واحدی شان، «میثاق» در حالی که به موبایلش ور می رود وارد اتاق می شود)
میثاق: مهدی... شایعه شده فردا صبح امتحان داریم.
مهدی: نه! راسته. امتحان پایان ترمه.
میثاق: اوخ اوخ! من اصلاً خبر نداشتم. چقدر زود امتحانا شروع شد.
مهدی: آره... منم یه چند دقیقه پیش فهمیدم. حالا چیه مگه؟! نگرانی؟ مگه تو کلاستون دختر ندارید؟!
میثاق: من و نگرانی؟ عمراً!! (به آرمان اشاره می کند) وای وای
نیگاش کن! چه خرخونیه این آقا آرمان! ببین از روی جزوه های زیر قابلمه چه
نُتی بر می داره!!
آرمان: تو هم یه چیزی میگیا! این برگه های تقلبه که 10 دقیقه ی پیش
شروع به نوشتنش کردم. دخترای کلاس ما که مثل دخترای شما پایه نیستن. اگه
کسی بهت نرسوند، باید یه قوت قلب داشته باشی یا نه؟ کار از محکم کاری...
مهدی: (همچنان که در لپ تاپش سیر می کند) آرمان جون... اگه واست زحمتی نیست چند تا برگه واسه منم بنویس. دستت درست!
(در همین حال، صدای فریاد و هیاهویی از واحد مجاور بلند می شود. پسری به نام «رضا» با خوشحالی وسط اتاق می پرد)
میثاق: چت شده؟ رو زمین بند نیستی!
رضا: استقلال همین الان دومیشم خورد!!!
مهدی: اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه استقلالی آبکشه!!!
و تمام ساکنین آن واحد، برای دیدن ادامه ی مسابقه به اتاق مجاور می شتابند. چراغ ها روشن می مانند.
شب – خوابگاه دختران
(دختر «شبنم» نامی با چند کتاب در دستش وارد واحد دوستش «لاله» می شود و او را در حال گریه می بیند.)
(و تمام ساکنین آن واحد، سراسیمه برای یاری «نازی» از اتاق خارج می شوند. چراغ ها خاموش می شود.)
با تشکر
بچه ها شعرش خدایی بد نیست چون زیاده بخشی شو میزارم تو ادامه مطلب ...

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود – چه خیالی – چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.
استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.
در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره10دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.
اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،
آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.
من به یک نمره ناقابل10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!
و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.
بله بچه ها منم با سروش موافقم ، اینترنت یعنی همین که میبینید مثل همون کلمه بالا ، ممکنه برای همه پیش بیاد ، ممکنه طرز بیان درست نباشه اما منظور واقعا چیز دیگری و از روی خیر خواهی باشه اگه میخواین منظورمو دقیق تر بفهمید به خواندن قسمتی کوتاه از یک داستان توجه کنید.
روز اول که ديدمش بدجوري بهم خيره شده بود.
بعداً فهميدم که چشماش چپه و داشته پيکان 57 رينگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه ميکرده!
يه آه از ته دل کشيد.
بعداً فهميدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش يواشکي يه لبخند زدم، ولي اون قيافه جدي مردونش رو عوض نکرد. اين خودداريش واسم خيلي جذاب بود.
بعداْ فهميدم که خودداري نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پيکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و با عشوه اومدم جلوش، ديدم تند تند داره بهم چشمک ميزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهميدم که تيک داره و پلک زدنش دست خودش نيست.
اومد يه چيزي بگه ولي از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهميدم اين بشر خدادادي هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پايين و گفت س س س سلام.
بعداً فهميدم از شدت شرمش نبوده و ميخواسته من دندونهاي زردش رو نبينم.
بعد از يک سري اسم و فاميل بازي، ازم پرسيد آخرين کتابي که خوندي اسمش
چيه!؟ گفتم: اَ...اَ...يادم نيست. گفت: چه جالب، نويسندش کيه!؟ از اين تيکه
بامزش خندم گرفت.
بعداً فهميدم که تيکه نبوده و بيچاره چيزي به اسم IQ اصلاْ نداره.
بوي عطرش بدجوري مستم کرده بود.
بعداً فهميدم بوي عطر نبوده، بلکه ...
بهم گفت بيا يه کم قدم بزنيم. اين حرفش خيلي به نظرم رمانتيک بود.
بعداً فهميدم دستشویی داشته و ميخواسته به سمت توالت عمومي حرکت کنيم.
ازش پرسيدم دانشگاه ميري؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از اين شوخ طبعيش خيلي خوشم اومده بود.
بعداً فهميدم که اصلاً هم شوخ طبع نيست و منظورش مدرسه افراد استثنايي توي دانشگاه شهيد بهشتي بوده!
بهش گفتم داره ديرم ميشه. گفت اگه ميشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من
هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبايلش. ولي هيچوقت زنگ نزد!
بعداً فهميدم کادوي تولد 30 سالگيش يه موبايل اسباب بازي بوده که همه جا با خودش ميبردتش!
حالا دیدین بچه ها خیلی چیزها رو بعدا میفهمیم ولی آیا اگر قصاص پیش از جنایت بکنیم، نباید به فکر پشیمانی بعد ار آن هم باشیم؟؟؟؟




همانطور که میدانید ازدواج بر سه قسم است: ازدواج موقت، ازدواج دائم و ازدواج دانشجویی!!
در این نوشتار میخواهیم راههای یک ازدواج موفق دانشجویی را مورد بررسی قرار دهیم.
ازدواج دانشجویی از سه کلمهی ازدواج + دانشجو + یی تشکیل شده است!!
در لغتنامه این کلمات این گونه تفسیر شده است:
ازدواج= 2 تا شدن، قاطی مرغها رفتن، از دست رفتن! از پا افتادن! کاری است خوب که من آن را خیلی دوست میدارم!
دانشجو= نام چیزی است که این روز ها همه هستند! ، بلاتشبیه به تلفن همراه که همه دارند. انسان علاف از نوع با کلاسش را گویند!!
یی= چنین کلمه ای هنوز کشف نشده است !
اولین و آسانترین راه برای ازدواج دانشجویی مایهدار بودن است. اگر خودتان مایهدار نیستید لااقل سعی کنید پدرتان مایهدار باشد . اصولا اگر مایه دارید دیگر لازم نیست ادامه این مطلب را بخوانید . پاشید برید ازدواج دانشجووییتوونو بکنید! در این موارد بهتر است اول مزدوج شده و سپس دانشجوو شوید تا مدرکی که می خواهید بگیرید (بخرید!) مطابق میل دوشیزه عروس خانم باشد !!
اگر هم مایه دار نیستید خب چه کارتون کنم بشینید صبح تا شب درس بخونید تا کنکور قبول شده و نمونه یک انسان موفق شوید تا به شما هم بگویند چه پیامی برای هم سن و سال های خودت داری!!؟
برای توفیق در امر ازدواج دانشجویی بهتر است سعی کنید در دانشگاه آزاد قبول شوید تا وقت بیشتری برای انجام این کار های فوق برنامه !! و غیر درسی داشته باشید !!
قبولی در دانشگاه شریف به هیچ عنوان توصیه نمی شود !قبولی در این دانشگاه به هر انگیزه ای غیر از درس شما را به یک جوان ناکام تبدیل خواهد نمود!
بله همکارانم به من اشاره می کنند لحظاتی قبل کلنگ احداث شش تا دانشگاه آزاد دیگر به زمین زده شد تا شما جوانان عزیز راحت تر ازدواج دانشجویی نموده و مدارج علمی را ترقی نمایید!! (تو همین فاصله شد دوازده تا !!)
سعی کنید در انتخاب رشته به رشته هایی علاقمند باشید که بیشتر ظرفیت آن
را جنس مخالفتان تشکیل می دهند!(مثلا” نسبت 59 به یک از ضریب اطمینان
بالایی برخوردار است!!) در غیر این صورت نگران نباشید انواع و اقسام انجمن
ها ی علمی و کانون هاو تشکل هاو هلال احمر و گروه سرود ! و … شما را به سر
منزل مقصودتان می رساند!
اگر دخترید سعی کنید جزوه های درسی تان را خوش خط و خوانا بنویسید ! اگر هم
پسرید که اصلا” لازم نیست جزوه بنویسید ! چون همان طور که می دانید خوبیت
ندارد یک دختر از یک پسر جزوه بگیرد !! مردم چی می گن؟ مثل خواستگاری دختر
از پسر که عرف نیست !!
نکته مهم : خدا پدر و مادر گوتنبرگ را قرین رحمت نماید!!
اصلا”از ایجاد آشنایی نترسید و همیشه سعی کنید برای شروع آشنایی دنبال یک بهانه خوب باشید. خجالت نکشید ، برید جلو و با شهامت حرفتون رو بزنید.
پسر:سلام خانم ! ببخشید می شه با من از دواج کنید!
بووووووووووووووومب!!
کات آقا ! کات ! پسره ی اوشکول من گفتم ایجاد آشنایی! نگفتم زرت بری بگی ازدواج که!!
خب می گفتیم…
بلوتوث خود را همیشه در محیط کلاس روشن بگذارید!
سر جلسه امتحان از هرگونه کمک فکری به غیر هم جنسان خود دریغ نکنید !
البته به شرطی که نیتتان خیر باشد در غیر این صورت بنده هیچ مسئولیتی را به
عهده نمی گیرم.
فراموش نکنید نشستن در راهرو های دانشگاه آن هم به سبک سنتی ، به شما انگیزه های زیادی برای ازدواج های!! دانشجویی خواهد داد !
به هر حال اگر از آن دسته از دانشجو هایی هستید که ازدواج دانشجویی کرده اید ، بهتون تسلیت می گم ! اگر هم هنووز مجردید برید ازدواج دانشجویی کنید دیر می شه ها !!





باتشکر فراوان



سلامی گرم به دوستان !

يک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.
برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید.
برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است.
من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید.
بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد.
این بار، برنامهنویس پیشنهاد دیگرى داد.
گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما میدهم.
این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامهنویس بازى کند.
برنامهنویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟»
مهندس بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد.
حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا میرود ۳پا دارد و وقتى پائین میآید ۴ پا؟»
برنامهنویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد.
آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد.
باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد.
سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت .
و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد.
مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد.
برنامهنویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»
( شما هم مي توانيد قبلا حدس بزنيد)
مهندس دوباره بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد
دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد و رویش را برگرداند و خوابید …


در اين طبقه بندي شتاب دهنده ذرات Lhc رتبه اول را به خود اختصاص داده است. اين حلقه غول پيکر 27 کيلومتري در زير شهر ژنو حرکت مي کند و در آينده اي نزديک افتتاح مي شود. اين شتاب دهنده که با هزينه چهار ميليارد يورو ساخته شده درون خود از فناوري سه رنگ استفاده مي کند و قرار است ذراتي با عنوان "بوزون هيگز" را پيدا و وجود آنها را تائيد کند. ذرات "بوزون هيگز" تاکنون با تئوري مدل استاندارد فيزيک ذرات تائيد نشده است و بنابراين کشف آن مي تواند به عنوان مدلي واحد در توضيح تمام نيروهاي جهان مورد استفاده قرار گيرد.
در رتبه دوم رده بندي عجائب نه گانه علم، راکتور آيتر قرار گرفته است. اين راکتور براي جوش هسته اي استفاده مي شود و براساس پيش بيني ها قرار است از سال 2015 انرژي پاک و نامحدود توليد کند. اين مورد که پروژه آن در دست يک کنسرسيوم بين المللي است با هزينه 10 ميليارد يورو اجرا مي شود.
سومين رتبه شگفتيهاي دنياي علم ايستگاه فضايي بين المللي است که در مدار اطراف زمين واقع شده است.
از ميان ديگر عجايب علمي که ديسکاوري چانل به جمع آوري و معرفي آنها پرداخته است مي توان به کشتي نوح دانه ها اشاره کرد. کشتي نوح دانه ها در حقيقت نوعي انبار فوق فناوري است که در جزاير اسوابارد نروژ ساخته شده و در حال جمع آوري و نمونه برداري از دانه هاي تمام گياهان روي زمين است.
همچنين برج غول پيکري به بلندي يک کيلومتر که دولت استراليا در حال ساخت آن است نيز در اين طبقه بندي قرار دارد. اين برج خورشيدي قرار است انرژي خورشيد را براي تامين گرما و برق در وسعت زيادي از مناطق اطراف ذخيره کند.
از ديگر شگفتيهاي علمي اين طبقه بندي مي توان به بزرگترين شبيه سازي که روي تغييرات آب و هوايي دنيا انجام شده اشاره کرد. اين شگفتي مجازي حاصل تلاش دانشمندان دانشگاه آکسفورد است.
جايگاه نهم اين رده بندي متعلق به آنتارس چشم الکترونيکي است که در دنياي اعماق آبها کاوش مي کند. اين تلسکوپ زيردريايي که حاصل تلاش دانشمندان در يک پروژه بين المللي است و زير درياچه اي در فرانسه نصب مي شود به رصد ذرات نوترونيو با انرژي بالا در اعماق آبها مي پردازد و از طريق اين رصدها به اطلاعاتي در خصوص فعاليت ستاره ها و کهکشانهاي بسيار دور دست مي يابد.
دو عجائب باقي مانده شامل تلسکوپ فضايي وب است که محصول ناسا بوده و قرار است در سال 2013 جايگزين تلسکوپ فضايي هابل شود و دنيا را تا ارتفاع 5/1 ميليون کيلومتري رصد کند و ديگري روياي نصب و راه اندازي يک آسانسور فضايي است که زمين را به ايستگاه فضايي بين المللي متصل مي کند. با تحقق اين رويا ديگر نيازي به پرتاب شاتلها نخواهد بود.
----------------------------------------------- با تشکر
سعادتمند كسي است كه به مشكلات و مصائب زندگي لبخند زند.
اگر بسيار كار كند، میگويند احمق است !
اگر كم كار كند، میگويند تنبل است!
اگر بخشش كند، ميگويند افراط ميكند!
اگر جمعگرا باشد، میگويند بخيل است!
اگر ساكت و خاموش باشد میگويند لال است!!!
اگر زبانآوری كند، میگويند ورّاج و پرگوست ..!
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند میگويند رياكاراست!!!
و اگر نكند میگويند كافراست و بیدين …..!!!
لذا نبايد بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد
و جز ازخداوند نبايد ازكسی ترسيد.
پس آنچه باشید که دوست دارید.
شاد باشید ؛
مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود.
* بله دوستان بخندید ، شاید اینگونه دل غم گرفته بنده ای را شاد کنید ، باشد که صاحبش در زمان غم دل شما را شاد کند .
با تشکر

آقایان من نه به یک دلیل بلکه به 50 دلیل به شما نشان میدهم که باید به خود بیشتر از دیروز امیدوار باشید :
2-در عروسی میتونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید
3-میتونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه
4-از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو قایم نمیکنید
5-مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است
6- مدل لباس دختر شمسی خانم چشمهاتون رو داخل دهانتون سرنگون نمیکنه
7-در موقع استرس هیچوقت ناخنهای خود را نمیجوید
8-هفته ای دو بار شکست عشقی نمیخورید!
9-لازم نیست از 18 سالگی موهای سرتون رو رنگ کنید چون موهای جوگندمی خیلی هم به شما میآد
10- فقط شما میتونید برید استادیوم
11- خودتون پنچری ماشینتونو میگیرید
12-لازم نیست با قرار دادن انواع جکهای هیدرولیک و غیر هیدرولیک در پاشنه کفش قدتون رو افزایش بدید
13- میتونید تمام روز بادوستانتون برید کوه و وقتی برمیگردید خونه برای خانمتون تعریف کنید که چه روز پرکاری داشتید
14- موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید
15- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمیشید
16- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمیگیره
17- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال یوونتوس- بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک میکنید
18- فقط شمایید که میتونید لذت تکچرخ زدن با CG رو تجربه کنید
19- میتونید با خط ریشتون بیش از 12000 اثر هنری خلق کنید
20- به طلا و جواهرات دیگران در حالی که دارید از حسادت منفجر میشید نگاه نمیکنید
یک پسر و نصفی می توانند یک ساندویچ و نصفی را در یک دقیقه و نصفی بخورند حال 6 پسر ،
چند ساندویچ را در 6 دقیقه می خورند ؟
با تشکر
سلامی گرم تر از آش داخل کاسه به تمام دوستان خوب و باوفایم ، البته به اوناهایی که به این وبلاگ سر میزنن بیشتر! .
بچه ها شاید اگر زندگی رو یه بازی تلخ و شیرین در نظر بگیریم ، دوران دانشجویی قسمتی از این بازی بود که من هیچ وقت فراموش نخواهم کرد ، شاید بپرسید چرا ، چون در ابتدا دوستان خوبی داشتم و از همه مهمتر اینکه این بازی بود که همه با هم و در کنار هم انجام دادیم هر چند برای افرادی تلخ یا برای برخی شیرین بود اما هیچ بازنده ای در کار نبود
فقط خواستم اینو بهتون بگم که اگر میشد من حاضر بودم دوباره با شما و فقط با شما این بازی رو دوباره انجام بدم و همیشه این امید را خواهم داشت که شاید در این بازی زندگی دوباره باهم در یک تیم باشیم.
اگر می خواهید بدانید ، با دقت به عکس زیر بنگرید :

------------------------------------------------------------------------------------------------------
----------------------------------------------------------------------------------------------------
----------------------------------------------------------------------------------------------------
ساعت 2 نصف شب یک اتاق
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
----------------------------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------------------------------------------------------------------------

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
و این هم آخر عاقبتش!!
بر گرفته از سایت "www.enrashidpour.com"