و بلاخره رسیدیم به روزی که یکی از مردان تاثیر گذار sh85 چشم به جهان گشود
جزو اولین نفرایی بود که تو بوشهر باهاش اشنا شدم و خوشحال بودم که یکی به غیر از استان بوشهری و استان فارسی پیدا کردم و بعدها هم تعداد بچه های به غیر از 2دسته بالا به تعداد انگشتان یک دست هم نرسید !!!
من دوران خوب و بد زیادی رو در کنار حامد گذروندم که همش برام خاطره ست
و خیلی شیطنت و شرارت !!! هایی کردیم که بعضی هاش هنوزم برام عجیبه که چرا یه همچین کارایی کردیم
بگذریم خلاصه دنبال خیلی عکس میگشتم که ازش بذارم ولی چون هاردم فرمت شده بود خیلی از اونایی که تو ذهنم بود رو نتونستم گیر بیارم
ولی به هر حال قصه زندگی حامد رو میتونید ببنید
قصه از اونجایی شروع میشه که حامد زندگی سختی داشت و چرخ زندگیش به سختی میگذشت جا و مکان درست و حسابی برای زندگی نداشت و همه دوستاش اونو رها کرده بودن و تنهای تنها شده بود
کارتون خواب بود و مجبور بود اثاث زندگیشو با خودش این ور اون ور ببره

و همیشه نگران باشه که وسایلشو وقتی خوابه ازش بدزدن

خلاصه مجبور بود تو پارک غذا بخوره و سخت برای سیر کردن شکمش کار کنه
بعدش رفت سراغ دریا نوردی و ماهیگیری

سخت کار میکرد حتی روزایی که خطر مرگ بود مجبور بود بره دریا بیچاره

ولی به دلیل بازیگوشی و درست کار نکردنش صاحب کاراش مینداختنش تو اب که خوراک کوسه ها بشه

ولی هر سری جون سالم به در میبرد عوضی ...!!!
دید فایده نداره اونجا و بلاخره یه روز کوسه ها میخورنش از اونجا اومد بیرون و رفت سراغ یه شغل جدید
رفت ورزشکار بشه شاید بتونه از اونجا یه پولی بدست بیاره

ولی اوایل ازش به عنوان توپ جمع کن استفاده میکردن ولی تونست شایستگیشو ثابت کنه به ترکیب اصلی راه پیدا کنه

فروارد نوک بشه یه تنه تیم رو ببره جلو
کنار این کارا تو یکی از سایتا هم کار میکرد البته چون دوست داشت رئیس بشه همیشه با مدیر دعوا داشت ادعا داشت که حقشو میخورن

ولی دید فایده نداره ...
بعد رفت تو کار تدریس و کارشو از تدریس به کودکان شروع کرد

ولی بعد ارتقا پیدا کرد و تونست تو دانشگاه خلیج فارس تدریس کنه و استاد بشه

و با تلاشی که داشت دکتر شد و حسابی پیشرفت کرد

و خلاصه خیلی پیشرفت کرد و رئیس شد

و سرش خیلی شلوغ شد و حتی به کسی امضا نمیداد

باورتون نمیشه !؟ خیلی خیلی سرش شلوغ شد

و حسابی وضعش خوب شد و رفت چندتا باغ خرید

و حتی یه قلعه!! خرید

و دوباره کم کم محبوب دوستاش شد


و کم کم از چهره های معروف شد و همه میخواستن باهاش عکس بگیرن

و محبوب خانواده(برادرش) شد

و رفت یه وبلاگم برا خودش زد و اونجا رئیس شد و امیرزا حامد شد به همه خواسته هاش رسید و خوشبخت خوشبخت شد
قصه ما به سر رسید حامد به همه چی رسید