باز آمد بوی ماه مهر

با سلام
یه چند وقتیه اومدم شیراز. برای همینم هست که زیاد نتونستم به وبلاگ سر بزنم. بنابرین اخبار این چند وقته رو از آخر به اول با هم مرور می کنیم. اما بنابر رسم موجود در تمامی پست های از بچه ها چه خبر:
حتما نظر یا نوشته ای با نام خود در قسمت نظرات این پست بنویسید.
چهار روز پیش با حسنی رفتیم بیرون و یه دور ۲-۳ساعته زدیم. یه سری خبر های خوش هم بهم داد که اگه خودش دوست داشت، براتون تو وبلاگ می گه. در ضمن قول داده کم کاری تابستونیشو، تو شریف جبران کنه.
از داوود بگه براتون جونم که اونم سر و سامون پیدا کرده و رفته سر درس و مشق. البته اعصاب، معصاب راست و درستی نداره. خودش می گه از ۷ صبح می ره دانشگاه تا ۸ شب.
هادی کرمی راست می گه. واقعا برد دربی برای ما گرون تموم شد. این قانون فوتباله. کاریش نمی شه کرد. زمانی که پست هادی رو خوندم، یاد یه خاطره افتادم. زمانی که کنکورو دادیم، با داوود و علیرضا (پسر صاحب خونه ی بوشهر)، کوچه های بوشهرو گز می کردیم که متوجه ی حرکت ماشین های پلیس به سمت فرودگاه شدیم. تا نگو پلیس برای اسکورت بازیکن های پرسپولیس به فرودگاه می رفته. زمانی که به فرودگاه رسیدیم، با چند تا از بازیکن های پرسپولیس هم عکس یادگاری گرفتیم. وقتی که به سپهر حیدری رسیدیم که اون زمان کاپیتان پرسپولیس بود رسیدیم، بهش گفتم که بابا یه کاری کنین فردا انشاالله ببرینا. بعد اون ۴-۱ این بوشهری ها همیشه برای ما کری می خونن. سپهر حیدری هم گفت: ما به خاطر شما ها هم که شده می بریم. انشاالله همیشه سرتون بالا باشه و پرسپولیس اون بازی رو برد.

ما هنوز هم منتظر پرسپولیس شدن پرسپولیس هستیم.
زمانی که تیتر پست خانم خیراندیش رو قبل از این که پست رو ببینم و یا اسم نویسنده رو ببینم، دیدم، گفتم خیلی هنری تیتر رو انتخاب کرده. بعد که اسم نویسنده رو دیدم گفتم از خانم خیراندیش بعید نبوده. اما زمانی که به پست برگشتم، دیدم یکی از تیترهای روزنامه ی استقلال بوده.
معین در یک پست باحال بچه ها رو دعوت به تعریف خاطره از اولین روز دانشگاه کرد. اگه بچه ها این کارو بکنن و به همراه خاطره هاشون چند تا عکس باحالم از دانشگاهشون بذارن، ایول داره. خود معین هم اولین کسی بود که از دانشگاهش برا وبلاگ یه نظر گذاشت. خود منم قبل از این که کلاسامون شروع بشه، برای این که به این خواسته ی معین یه نیمچه لبیکی گفته باشم، یه عکس بدون شرح براتون می ذارم.

علی مرادی هم بعد از چند مدت بالاخره به وبلاگ برگشت، اما خبری از صندلی گرمش نشد. زمانی که نوبت به علی مرادی برای صندلی گرم رسید، من ازش خواستم که برای تنوع سوال و جواب ها رو به انگلیسی بنویسه. حالا اگه روزی روزگاری با سلام و صلوات این پست رو گذاشت، فکر نکنین که به وبلاگ بیگانگان سرزدین. در ضمن فکر می کنم علی، حالا که رییس جمهور به نیویورک سفر کرده، سعی می کنه که پرونده ی خودشو از این طریق دنبال کنه. خدا آخر عاقبتمونو به خیر کنه. حالا هم که بلند شده با مسعود بهروزی رفته مشهد برای ثبت نام دانشگاه جدیدیش، فردوسی مشهد و در رشته ی مدیریت اجرایی.

زمانی که داشتم این نوشته رو می نوشتم، اکبر کهزادی یه پیامک جالب برام می فرسته: فردا کلاس اولی ها باید بروند مدرسه؛ راستی مداد و تراش خریدی؟
غیبت این رضا رستمی هم کم کم داره برا همه سوال می شه. اگه ازش خبر دارین، یه خبری بدین.
از غیبت رضا که بگذریم، غیبت امیر زندوی فکر کنم به خاطر دسترسی نداشتن به اینترنت بوده. حالا ببینیم دانشگاه که میاد چه کار می کنه.
آخرین خبری که از ساسان جهانی هم معین برام گفت اینه که تو دوران سربازیش داره با هم خدمتیهاش برای کنکور سال بعد می خونه.
عالی حسینی تا ۲ هفته ی بعد شیرازه و می گه به اینترنت دسترسی نداره.
محسن محسنی هم یه پیغام جالب برام گذاشته بود و گفته بود: فکر نمی کردم وبلاگتون انقدر پر رونق باشه. جمعتون جمعه. فقط جای من خالیه!!!
بنیامین هم آخرین خبری که ازش داشتم اینه که رفته بود بوشهر برای ثبت نام.
با علی غریبی هم تلفنی در تماسم. شکر خدا حالش خوبه و مشغول کاره.
سلمانم شنیدم بین کار و دانشگاه بالاخره یکی رو انتخاب کرده و ترجیع داده که مدیرعامل عسلویه باقی بمونه تا این که ترم بوقی کارشناسی ارشد بشه!!!
خیلی مدیره (جناب سروش جم پور) و مجید جعفرپور و نوید دشتی هم که سربازن و خبری ازشون نیست.
از جناب آقای مجید منصوری هم با یه عکس یاد می کنم. این آقا پسر دوست دوران دبیرستان مجیده.
خدمت دوست عزیزمون پویا مرشدی هم سلام عرض می کنم. پویا تو چند تا پست نظر گذاشته بود و از عکسش خوشش اومده بود. قابلی نداشت پویا.
این پستو با خاطره ای از سجاد ضرغامی تموم می کنم.
دو سه هفته پیش داشتیم با سجاد پیامک رد و بدل می کردیم که یهو صحبت از وبلاگ اومد وسط. بهش گفتم صندلی گرم معینو خوندی؟ گفتش نه. گفتم جالبه برو بخون. بعد چند وقت پیامک داد. خیلی جالب بود. تقریبا تا آخراش خوندم. اما مثل این که قسمت نیست که من تو وبلاگ نظر بدم. چون تا می خواستم نظر بدم کامپیوترم سوخت!!!
از بقیه ی بچه ها هم خبر چندانی ندارم. فقط می دونم که من و هابیل دلمون برا هم تنگ شده. شما هم اگه از هر کدوم از بچه هاخبری دارین بگین.
بازم دانشگاه خلیج فارس گل کاشت.![]()
با افتخار سرمو بالا میگیرمو بلند میگم من فارغ التحصیل خلیجم.
آخه بی حرمتی تا کی!؟! این 4سال بستون نبود هر رفتاری که خواستید کردید و ما فقط و فقط به جرم دانشجو بودن فخه خون گرفتیمو نتونستیم حرفی بزنیم.![]()
آخه کودوم دانشگاه هست که پرسنلش این همه بد رفتاری رو در حق دانشجوهاش میکنه، از اون نگهبان دم در خوابگاهش بگیر تا اون خان زاده های مدیر و مدبرش.
از کجاش بگم تا دلم آروم بگیره؟ از نگهبان در خوابگاه بگم که وقتی آدم پاشو تو خوابگاه میذاره انگاری که پا تو ملک پدریش گذاشتیمو جواب سلام آدمو هم نمیده یا از منشی رییس دانشکده بگم که با 10 تا بشکه عسلم نمیشه خوردشو و وقتی باهاش حرف میزنی کم مونده بزنه تو گوش آدم یا از اون سلف مسخرش که برا گرفتن یه ژتون باید تا کتف دستتو کنی تو یه سوراخ و هزارجور منت کشی کنی و هزارجور اخم و تخم را به دیده جان بخری تا یه ژتون برا اون غذای هایی کوالیتیشون بهت بدن و وقتی میری تو صف غذا اگر جرات داری بگو یه کم برام بیشتر غذا بریز انگاری که طرف میخواد از سهم ناهار خودش بهت بده یا از اون سازمان مرکزی درپیتش بگم هروقت رفتیم اونجا و کاری داشتیم هیچکی تو اتاق خودش نبود و تو اتاق روبرویی بود( مشغول گپ و گپتمان)، برا یه مدرک فارغ التحصیلی باید شونصد بار زنگ بزنی و آدم بفرستی تا شاید یه از خدا برگشته پیدا بشه و با هزارتا منت کارتو انجام بده، آخه من نمیدونم اون تلفنی که کنار دستته و داره خودشو خفه میکنه رو چرا بر نمیداری لا مذهب، آخه خانم فلانی آلان فقط رفتن به سفره 10، 15 روزست! اینا مربوط به آدم های کم سواد و کارمند سادشون بود که بیشتر از این هم انتظاری ازشون نیست، انواع و اقسام بی حرمتی ها از طرف رییس و رووس ها و دکتر مهندساشم در حق یه دانشجوی فلک زده رو هم دیدیم و جرات نداشتیم هیچی بگیم. هرچی بگم کم گفتم از این نا مردمی ها!![]()
این آخریش دیگه زد و همه ی عقده ی این 4 سال رو ترکوند، بذارید این آخریشم بگم تا دلم آروم بشه.
برا استخدامی شرکت گاز زنگ زدیم به تهران تا پیگیر کارمون باشیم و طرف ازم پرسید کودوم دانشگاه هستی همچین گلوم و صاف کردم و بلند گفتم خلیج فارس بوشهر طرف گفت تمام دانشگاه ها جواب استعلام صحت مدرک تحصیلی رو برامون فرستاده جز دانشگاه خلیج فارس، گفت دوره اول کاراموزی پر شده چون دانشگاهتون دیر اقدام کرده اسمتون میره برا دور بعدی کاراموزی نپرسید که کی هست که کی کاره شیطونه.
بعد از کلی زنگو تلفنو اینو بفرست دانشگاه و اونو بفرستو اینو ببینو اونو ببینو نامه نگاری و هزار جور کوفتو زهر مار دیگه بالاخره اعضای محترم سازمان مرکزی به خودشون اومدن و تصمیم گرفتن تا کار ما رو راه بندازن و حسابی خجالتمون دادن و جواب استعلام ها رو با پست عادی( خیلی زشته پست عادی) فرستادن تهران، خدا میدونه کی جواب ها به تهران برسه.
یه وقت ورشکست نشید اینقدر برا دانشجوهاتون ولخرجی می کنید و با پست عادی نامه نگاری می کنید می گفتید با چاپار می فرستادیم نامه ها رو.
سلام
کم کم داریم به روزهای دوباره سر کلاس رفتن، غذای سلف خوردن و خواب موندن کلاس های اول صبح (این آخری درمورد خودمه
) نزدیک میشیم. وقتی دوباره به اولین روزهای ورود به خلیج فکر می کنم، خاطرات خوب و بد زیادی از جلوی چشمام رد میشه. مطمئنا واسه شما هم همینجور بوده، خاطراتی که خیلی هاش ناگفته مونده (شاید هم ناگفتنی باشه). بنظرم بد نباشه از بچه هایی که امسال تحصیلات تکمیلی شون رو شروع می کنن بخوایم که چند خطی از روزهای دانشگاه جدیدشون بنویسن. چند خطی که میتونه با ضمیمه شدن به چندتا عکس درست و حسابی تصویر گویایی از دانشگاهتون رو به ما بده. پس خیلی منتظرمون نذارید. این گوی و این میدان؛ یا علی...
پی نوشت: لطفا ایده هاتون رو واسه خوندنی تر شدن این نوشته حتما توی قسمت نظرات بگید.
الغرض..اينم نتيجه بازي...

خلاصه اینکه علی الحساب تا یه چند وقتی نوک پرسپولیسیا از وبلاگ چیده میشه..
علی الخصوص آقا حامد کریمی که بیشتر از همه میاد به وبلاگ سر میزنه ولی نه نظر میده نه پست میذاره..
اینم در عوض باخت هفته قبل که رفتی استادیوم و یه دل سیر خندیدی..حالا هم اگه میتونی بخند!!!!
برد شیرین دربی رو به تمام استقلالیا تبریک میگم..
بد نیست بدانید...
دوره كارشناسی ارشد مهندسی شیمی همچون پل رابطی است كه دوره كارشناسی و دكترای این رشته به هم متصل میكند. در این دوره دانشجویان با گذراندن سطوح پیشرفته دروس دوره كارشناسی، از طرفی با جزئیات مباحث علمی دوره كارشناسی همچون مكانیك سیالات، ترمودینامیك، انتقال حرارت و... آشنا گردیده و از طرف دیگر به صورت مقدماتی با كلیات مباحث دوره دكتری آشنا میشوند.
دوره كارشناسی ارشد مهندسی شیمی عموماً شامل ۳۳ واحد درسی در چهار نیمسال تحصیلی است كه از این تعداد ۶ یا ۸ واحد آن به پروژه كارشناسی ارشد تعلق میگیرد (بسته به نظری یا عملی بودن پروژه). این دوره گرایشهای متنوعی را شامل میشود كه هر گرایش دروس تخصصی مربوط به خود را دارد. به طور متوسط ۱۵ واحد از دروس كارشناسی ارشد به دروس تخصصی اختصاص دارد و سایر واحدها مربوط به دروسی است كه بین تعدادی از گرایشها مشترك میباشد. در ادامه به طور مختصر با تعدای از گرایشهای دوره كارشناسی ارشد مهندسی شیمی كه برگرفته از برنامه آموزشی دانشگاه صنعتی شریف میباشد، آشنا میشویم.
گرایش طراحی فرایند
این گرایش از آنجا كه شامل دروس تخصصی كاربردی در صنایع مهندسی شیمی میباشد، در بین دانشجویان علاقهمندان زیادی دارد. در این گرایش دانشجویان با اصول طراحی فرایندهای مهندسی شیمی و تجهیزات مربوطه آشنا میشوند و همچنین كار كردن با نرمافزارهای طراحی مهندسی شیمی را فرا میگیرند. طراحی تجهیزات فرایندی، طراحی مفهومی فرایندهای شیمیایی، ایمنی در فرایندهای شیمیایی و طراحی فرایندها به كمك كامپیوتر از جمله دروس تخصصی این گرایش میباشد. دروس مشترك این گرایش عبارتند از مكانیك سیالات پیشرفته، طراحی راكتور پیشرفته و ریاضیات عددی پیشرفته.
گرایش پدیدههای انتقال و فرایندهای جداسازی
در این گرایش دانشجویان دروس مربوط به پدیدههای انتقال یعنی انتقال حرارت پیشرفته، انتقال جرم پیشرفته و انتقال مومنتوم (مكانیك سیالات پیشرفته) را میگذرانند. آشنایی با انواع فرایندهای جداسازی مانند تقطیر، استخراج، تبلور و نیز شبیهسازی و مدلسازی فرایندها از جمله مباحثی است كه به صورت تخصصی در این گرایش مورد بررسی قرار میگیرند. این گرایش با توجه به دروس مربوطه زمینهای مناسب را برای ادامه تحصیل در دوره دكتری فراهم میسازد. دروس مشترك این گرایش عبارتند از: ریاضیات عددی پیشرفته، طراحی راكتور پیشرفته و ترمودینامیك پیشرفته.
گرایش پلیمر
رشد روزافزون كاربرد مواد پلیمری در صنایع و همچنین وسعت مباحث مربوط به علم پلیمر، سبب افزایش تعداد علاقهمندان به این گرایش گردیده است. شیمی فیزیك پلیمرها، رئولوژی(1) پلیمرها، خواص مكانیكی و شكلدهی مواد پلیمری و همچنین مكانیك كامپوزیتها(2) به صورت تخصصی در گرایش پلیمر تدریس میگردند. این گرایش زمینهای مناسب را برای دانشجویانی فراهم میآورد كه قصد ادامه تحصیل در دوره دكترای پلیمر را دارند. ریاضیات عددی پیشرفته و طراحی راكتور پیشرفته دروس مشترك گرایش پلیمر میباشند.
گرایش ترموسینیتیك و كاتالیست
همانگونه كه از نام این گرایش برمیآید، مبحث تخصصی آن ترمودینامیك و واكنشهای شیمیایی است. مبانی كاتالیستها در مهندسی شیمی، فرایندهای الكتروشیمیایی، ترمودینامیك محلولها و ترمودینامیك آماری از دروس تخصصی این گرایش میباشند. دانشجویان علاقهمند به مباحث ترمودینامیكی با انتخاب این گرایش میتوانند زمینهای مناسب برای ادامه این مبحث را در دوره دكتری برای خود فراهم آورند. دروس مشترك این گرایش عبارتند از ریاضیات عددی پیشرفته، مكانیك سیالات پیشرفته، انتقال جرم پیشرفته و طراحی راكتور پیشرفته.
گرایش شبیهسازی و كنترل
آشنایی با سیستمهای كنترلی حاكم بر فرایندها موضوع اصلی این گرایش میباشد. درس ریاضیات مهندسی نقش مهمی را در فهم دروس این گرایش ایفاء میكند. كنترل مدرن و بهینه، كنترل دیجیتالی، كنترل غیر خطی و كاربرد هوش مصنوعی در مهندسی شیمی از جمله دروس تخصصی این گرایش میباشند. دروس مشترك این گرایش عبارتند از طراحی راكتور پیشرفته، ریاضیات مهندسی پیشرفته و مكانیك سیالات پیشرفته.
گرایش محیط زیست
مسائل محیط زیستی صنایع از موضوعاتی است كه اخیراً مورد توجه بیشتری قرار گرفته است. از آنجا كه صنایع مربوط به مهندسی شیمی از جمله صنایعی هستند كه تأثیر فراوانی در محیط زیست دارند لذا گرایش محیط زیست در مهندسی شیمی اهمیت ویژهای مییابد. مباحث تصفیه آب و فاضلاب و ضایعات جامد، تصفیه بیهوازی و كنترل آلودگی هوا از جمله موضوعاتی هستند كه در این گرایش به صورت تخصصی آموزش داده میشوند. مكانیك سیالات پیشرفته، ریاضیات عددی پیشرفته و طراحی راكتور پیشرفته دروس مشترك این گرایش میباشند.
گرایش صنایع غذایی
دروس تخصصی این گرایش مربوط به صنایع تولیدی انواع مواد غذایی میباشد. طراحی ماشینآلات صنایع غذایی، رئولوژی مواد غذایی، بیوتكنولوژی مواد غذایی، بهداشت و نگهداری و بستهبندی مواد غذایی از مباحث تخصصی این گرایش هستند. ریاضیات عددی پیشرفته، ترمودینامیك پیشرفته و انتقال حرارت پیشرفته دروس مشترك این گرایش میباشند.
----------------------------------------------------
پینوشت: همانگونه كه گفته شد دروس ذکرشده در هر گرایش مربوط به برنامه آموزشی دانشگاه صنعتی شریف میباشد و در سایر دانشگاهها ممكن است هر گرایش در دو یا سه درس با دروس ذكر شده در بالا تفاوت داشته باشد.
منبع: www.ahmad-lak.blogfa.com
عليپولو............قسمت اول : شيراز
گاهي بعضي سفرها را از روي اجبار انجام ميدهي، بعضي ها راازسر رفع تكليف و برخي را از روي ميل و خواست قلبي! سفرمن به چند بخش تقسيم شد و هربخش صفتي ازبالا رادرخود مستترداشت.
به هرحال براي گرفتن گواهي معدل بايد راهي دانشگاه ميشدم!! براي كاري كه تنها5 دقيقه طول كشيد مسافت اصفهان تا بوشهر را به شكل عذاب آوري بايد تحمل ميكردم.
درهمين راستا و براي كاستن ازشدت عمق فاجعه تصميم گرفتم به اين سفر جنبه اي چندمنظوره ببخشم تا گوشه اي از دلم چند درجه خنك تر شود. با يكي از اساتيد هماهنگ كردم تا درروزمشخص در دانشگاه باشدتا پس ازگرفتن گواهي، مراحل ثبت نمراتم را نيز به پايان برم! بيخبر ازاينكه روزگار قدارهفتخط چه خوابي براي من ديده است!!!!!!!!
شيراز اولين مقصدم بود، شهري درجنوب ايران، پايتخت باستاني ايران درنزديكي اين شهربوده وهمواره به خوش آب وهوا بودن در بين مردم ايران معروف. با مردمي خوشحال وشاداب!! سرزنده و پويا!! گرم و مهمانپذير كه به حق تنها درمورد صفت آخري نميتوان علامت تعجبي گذارد. بعدازانجام كاركوچك اداري خود در شيرازدرساعات اوليه صبح!!، شماره گيري شماره بنيامين آغازشد. پسري اهل لار با خانواده اي گل ساكن شيراز. با رسيدن به سراج شيرازو تخليه اسباب سفرم، با بنيامين به گپ وگفت پرداختيم. اوهم درادامه پرونده جنجالي رسوايي مرادگيت به ذكر مواردي پرداخت كه با بيان دلايل منطقي من ادامه اين بحث به مراجعه به اطلاعيه هاي مندرج درسايت منتهي گرديد. پرداختن به قبولي هاي ارشد هم به جاي خود جالب بود. فهميدن اينكه بنيامين بايد تنها و بدون هيچ يك ازما بايد دوسال ديگر هم در مقطع ارشد ميخواند و ياد ميگرفت كه چگونه جواني خودرابه بطالت بگذراند هم خوشحال كننده بود و ناراحت كننده. اولي از اين بابت كه به هرحال مدرك كه بد نميشود! و دوم ازاين بابت كه او بايد تنها اين دوسال را تحمل ميكرد.
درشيرازبه سوپرماركت پدربنيامين هم سرزديم. كلا محله سراج به نقل ازبنيامين، شهرك است. خدارا شكرمغازه روپايي بود.(يك دلستر و نوشابه هم به همراه بنيامين مفتي خورديم كه حال داد اساس)
كاسكوي پرسروصدا و جفت قناريي كه جفت ماده اش كچلي گرفته بودراهم به تمام موارد بالا اضاف كنيد، تقريبا در منزل بنيامين همه چيزبراي نوشتن يك كتاب سفرنامه ابن بطوطه اي تنها ازهمين يك روز كافي به نظر ميرسيد.
شب كه شد به همراه بنيامين ويكي از همكلاسي آينده خودم در مشهد راس ساعت 12 و40 دقيقه با بليط ساعت 1 صبح بوشهر راهي اين شهر شديم. من ماندم و فكر اين موضوع كه اگركسي با دردست داشتن بليطش ساعت 12 و 55 دقيقه به اميركبير ميامد به خيال سوار شدن! چه بايد ميكرد؟؟؟؟
ضمن تبریک و خوش آمدگویی دوستان عزیز پذیرفته شده در مقطع کارشناسی ارشد در کلیه گرایشها و دانشگاه های کشور، به اطلاع می رساند، تا تاریخ 26/6/90 فرصت دارند تا با مراجعه به سایت و پرنمودن متن شکایت و پرداخت مبلغ 20000 ریال به حساب نزدیک ترین شورای حل اختلاف محل سکونت خود و درج شناسه پرداخت آن درفرم شکایت نامه، کد رهگیری 15 رقمی خود را دریافت نمایند. با پايان يافتن مهلت ثبت نام و ارجاع پرونده به دادگاه بين المللي لاهه، امكان بازيابي اطلاعات ثبت نامي و آگاهي ازنتايج،تنها با درج كد15 رقمي به عنوان رمزعبورامكان پذيرخواهد بود. در حفظ و نگهداري اين كددقت فرماييد.
باتوجه به مسائل امنیتی سایت، کلیه مراحل ثبت نام را بصورت پیوسته انجام داده واز کلیک نمودن برروی دکمه بازگشت جدا خودداری فرمایید. در پایان ازدرج کدرهگیری 15 رقمی خود در زیربخش اطلاعات شخصی اطمینان حاصل نموده و کلید ذخیره را کلیک نمایید./
· بدیهی است به پرونده های ناقص ترتیب اثر داده نخواهد شد.
· استفاده ازمرورگر IE9 جهت انجام مراحل ثبت نام پیشنهاد می شود.
· زبان صفحه کلید خودرا درحالت EN نگاه دارید.
روابط عمومی کمیته دفاع ازحقوق بشر سازمان ملل متحد
فقط بگم که تا حالا به خاطر احترام به علی عالی حسینی که گفته بود می خواد پست بذاره، این پستو نذاشتم. انشاالله علی جان موضوع های دیگه.

نکته: به علت حفظ شئونات اخلاقی، برای جناب آقای منصوری تی شرتی گل من گلی طراحی شده است.
قبل از هر چیز بگم که شاید سخت ترین کار برای یه پرسپولیسی دو آتیشه این باشه که یکی از بازی های حساس استقلال رو تو استادیوم داخل طرفدارای استقلال باشه و با باخت استقلال و گل هایی که می خوره نتونه لام از کام حرف بزنه.
دیروز تا یکی از رفیقای استقلالیم گفت بیا بریم استادیوم، سریع یه تی شرت آبی جور کردم و رفتیم که خودمونو به بازی برسونیم.
وسط های راه بودم که بابام تماس گرفت و گفت که چرا آبی پوشیدی؟ مواظب باش با تبریزی ها که درگیری رخ داد، تو داخل دعوا نباشی. منم اطمینان خاطرو بهش دادم.
از لحظه ای که سوار ماشین شدم، تمرین می کردم که سوتی ندم. یکی از کمک داوری به پرسپولیس، یکی از برد هفته بعد دربی، یکی از سوراخ سوراخ کردن تبریزی ها و خلاصه هزار تا از این حرف ها می زدن.
داخل ورزشگاه که شدیم، واقعا جو ورزشگاه منو گرفت. طبقه پایین که کامل پر شده بود. طبقه ی دوم هم فقط دو ردیف باقی مونده بود. کلا خیلی جمعیت اومده بود که ۷۵ هزار استقلالی و ۱۵ هزار تا تبریزی بودند. اما بالاخره به هر بدبختی یه جا طبقه ی دوم جور کردیم.
نیمه ی اول اتفاقات جالبی داشت. اما بیشتر این نیمه به حاشیه گذشت. در هر دو طبقه پلیس ضد شورش، در مرز مشترک تماشاچی های دو تیم، وارد عمل می شد و دعوا ها را می خوابوند. فحشهای بسیاری هم بود که بین تماشاچی ها رد و بدل می شد.
زمانی که استقلال توسط فرهاد مجیدی گل زد، همه ی استادیوم به یک باره مثل توپ ترکید. منم بین اون همه استقلالی فقط وایساده بودم.
اما براتون بگم از زمانی که تراکتور به گل رسید. هوادارای تبریزی با این که خیلی کم بودن، ورزشگاهو رو سرشون گذاشتن. نکته ی جالبم اینه که تا زمان گل دوم که اواخر نیمه اول به ثمر رسید، ول کن ماجرا نبودن.
یکی از اتفاقات جالب نیمه ی اول هم تشویق علی دایی توسط تماشاچی های استقلال زمان نشان دادن حمید استیلی در اسکوربرد بود که در ورزشگاه حضور داشت.
بین دو نیمه که همه به کارشناسی بازی می پرداختند. منم مثل یه تماشاچی متعصب، به انتقاد از بازی کرار و امیرآبادی و شریفات پرداختم و کلی از مجیدی تجید می کردیم.
نیمه دوم، زمانی که استقلال با چاشنی شانس، به گل دوم رسید، تو فکر این بودم که بازم یه مساوی دیگه با آقای مساوی ها. اما تراکتور گل سوم رو هم زد و تبریزی ها ورزشگاهو دوباره شلوغ کردن. منم با این که خیلی خوشحال بودم، اما نمی تونستم کاری کنم.
زمانی که بازی تموم شد، همه ی استقلالی ها ناراحت بودند. یکی می گفت: هفته ی بعدم با این بازی ای که امروز کردیم، می بازیم. یکی می گفت نه بابا پرسپولیس نصف تراکتورم نیست، یکی هم ابراز ناراحتی از رفتن قلعه نوعی از استقلال می کرد و می گفت یه گوهرو از دست دایم و خلاصه هزار تا حرف جور وا جور.
درسته اونجا نتونستم از گل هایی که استقلال می خورد خوشحالی کنم، اما خوشحالم که زمان اولین باخت استقلال در این فصل، در ورزشگاه آزادی بودم.

با عرض سلام خدمت همه ی همکلاسی های عزیز
بابت تاخیر چند روزه ام معذرت خواهی میکنم
و از همه ی بچه ها به خاطر تبریک تولدم تشکر میکنم
البته تشکر ویژه از خانم خیراندیش و حامد عزیز به خاطر اون پست بلند بالاش به خاطر من که منم خاطرات بسیار زیادی با حامد دارم و عکسایی گذاشته بود برای من هم بسیار خاطره انگیزه ![]()
و مهم تر از همه قبولی بچه ها رو تبریک میگم که پراکندگی جغرافیایی خوبی هم داره
چون به اخر شهریور نزدیک میشیم ما هم وقت رو غنیمت شمردیم از مسافرتی به مسافرت دیگه میریم وکمتر توی خونه بودم و تو این چند روز به اینترنت به علت مسافرت های پی در پی دسترسی نداشتم چون بعضی وقتا جایی که بودیم داشتن برق و روشنایی !!!!!
یک نعمت بزرگ محسوب میشه دیگه وجود اینترنت و... پیش کش. بگذریم
اما به لطف همراه اول که به خاطر تولدم اینترنت یک ماهه داده
تمام مطالبو به روز و سریع پیگیری میکردم منتها نمیتونستم به خاطر کد امنیتی نظرات نظر بدم
در کل به خاطر قبولی بچه ها خیلی خوشحالم و به امید خدا که در این راه موفق باشند
با این تحلیل ها و کل کل ها و گزارش های فوتبالی، پای نود رو به وبلاگ باز کرده بودیم. حالا این برنامه ی هفت دست بردار وبلاگ ما نیست. حالا هر وقت که برنامه ی هفت رو می بینم، تبدیل شده به یه دفتر خاطرات برا من. ۲ هفته پیش که آتیلا پسیانی رو دیدم، یاد اون خاطره ی جالب با ایمان افتادم که براتون تعریفش کردم. حالا این برنامه ی هفت، نوبت استاد مرتضی احمدی بود که با حضور خودش خاطره ای مشترک با بچه های رشته رو برام زنده کنه. خاطره ای که در سینما بهمن بوشهر رقم زده شد. جایی که یکی از جشنواره های طنز محلی به نام مختک (از دوستان بوشهری می خوام که معنی این کلمه رو بنویسن) برگزار می شد و استاد مرتضی احمدی، یکی از داوران این جشنواره بود. من و داوود و پویا مرشدی هم اونجا حضور داشتیم و فرصتو مغتنم شمردیم و با این بازیگر قدیمی عکسی به یادگار گرفتیم. در ضمن عنوان کنم که استاد مرتضی احمدی، یکی از پرسپولیسی های تیر و قدیمی هستند.

تو رو خدا ببینین من چه عکسی از اون ۲ تا گرفتم؛ داوود چه عکسی از من گرفته!!!
امروز با علیرضا خردمند در تماس بودم . شکر خدا حالش خوب بود. از هر دری که می شد صحبت کردیم. در مورد رتبه های بچه ها هم می پرسید. از قبولی بچه ها هم خوشحال شد. منم ازش خواستم که اگه می شه یه سری به وبلاگ بزنه؛ که اتفاقا قبول کرد و گفت: تو اسرع وقت به وبلاگ سر می زنه.
معین تو یکی از نظرات در مورد پراکندگی بچه ها تو ایران صحبت کرده بود. بد نیست یه نگاهی به نقشه پراکندگی بچه ها در مقطع کارشناسی ارشد بندازین.

زمانی که با داوود برای کنکور دانشگاه آزاد تهران بودیم، به همه چی فکر می کردیم. غیر از کنکور. بعد از کنکور سراسری هم یک کلمه درس نخونده بودیم. فقط یادمه یه شب و تنها یه شب ۱۵ تا تست کنکور گذاشتیم جلو خودمون که از ۱۵ تا تست عملیات واحد ۱۴ تاشو درست زدیم. حالا نمی گم که شب قبلش هیچی تست حرارتو به خاطر فراموشی فرمولهاش نمی تونستیم بزنیم. خلاصه سرتونو درد نیارم. این جا هر برنامه ای داشتیم غیر از توجه به کنکور. آخه بساطمونم جور بود. ایمان که خودش تهران بود و معینم اومده بود تهرانو بگرده. حالا شما چه انتظاری از ما داشتین؟
روز اول با خانواده و داوود و علیرضا (پسر صاحبخانه که قبلا وصفشو براتون کردم) و مادرش رفتیم پارک جمشیدیه. اونجا بود که خبر ازدواج ایمان کاملا رسانه ای شد و همه بهش تبریک گفتیم. من و داوودم هدایایی که براش خریده بودیم، بهش دادیم. من یه بسته ماکارونی شکلی تک براش خریده بودم و داوودم یه ژل؛ علیرضا هم یه ساندیس و پیاز!!! اتفاقا ایمان چند وقت پیش تماس گرفت و گفت مامانش ماکارونی رو درست کرده و خوردن. خاطره ی این ور حسنی، اون ور حسنی داوود هم برای همین شبه. بعدشم که همگی رفتیم خونه و خوابیدیم.


روز دوم، امتحان دانشگاه آزاد ساعت ۲ بعد از ظهر بود. من و علیرضا رفتیم انقلاب برای دانشگاه تهران شمال و انتخاب داوودم دانشگاه تهران جنوب بود بنابراین از هم جدا شدیم. انگار این برنامه جز برنامه هایی نبود که دلخواهمون باشه. چون ۲-۳ ساعت ما رو از برنامه های دیگمون عقب می انداخت.
بعد کنکور که یا تست ها خیلی گلابی یا خیلی سخت مثل ریاضیش بود، با معین قرار گذاشتیم و رفتیم پارک آب و آتش (بوستان حضرت ابراهیم (ع)). البته بگم خیلی از تست ها هم بود که اگه فرمولش یادمون می اومد، جز همون دسته ی گلابی ها بود.بعد کلی حال و صفا تو پارک دوباره برگشتیم خونه. جای همتون خالی.



روز سوم هم با داوود ردیف کردیم و رفتیم نمایشگاه کتاب که اگه یادتون باشه یه چند تا عکس از غرفه ی راهیان ارشد براتون گذاشتم.




بعد نمایشگاه بود که با داوود خداحافظی کردیم و اون رفت که به معین که از قبل رفته بود اصفهان برسه و اونجا به گردش و تفریح خودشون ادامه بدن. علیرضا هم رفت سیرجان برا ادامه ی سربازیش.
کلا دانشگاه آزاد و این چیزا مثل این که بهونه بود. چون دوباره ۲- ۳ روز بعدش با ایمان قرار گذاشتیم و رفتیم دانشگاه شریفو برانداز کردیم. اتفاقا معین دوباره برگشته بود و اونجا اومد پیش ما. اون روزم خیلی به ما خوش گذشت. جاتون خالی.


این همه مقدمه چیدم. چون ۲ روز پیش، نتایج دانشگاه آزاد اومد.شکر خدا، منم قبول شدم. داوودم همین طور اونم قبول شد. کسی دیگه از بچه ها کنکور آزاد شرکت نکرده بود؟ راستی تبریک یادتون نره ها.
تولد هر بنی بشری رو یادم بره، تولد این فردو یه جورایی، شاید نه. از همون سال های اول سر این تاریخ، ما با هم ماجراهایی داشتیم. اما من هیچ وقت این روز رو در کنار مولود امروز نبودم. چون تو تابستونه و ما معمولا اگه تابستونم با هم بودیم، مربوط می شده به دو ماه اول تابستون.
می خواستم یه خاطره از مولود امروز براتون بنویسم، دیدم تک تک لحظاتی که با هم داشتیم، خاطرست. از روز اول دانشگاه بگیر که برای ثبت نام با باباش اومده بود تا همین آخری که با هم رفته بودیم انزلی. از ترم های اول و علوم پایه، از ولش کن و به این مسائل نپرداز(یه مساله ای بین خودم و خودشه)، از نرفتن سر بعضی از امتحانا به خاطر به رسمیت نشناختن درس یا استاد!، از کل کل سر سپاهان و پرسپولیس، چلسی و بارسلونا، از موتور سواری و تک چرخ های مصنوعی داخل خیابون های بوشهر، از کلافه کردن همه سر سفره و میز غذا، از نق نق (منگه) های زیادش، از مسافرت به هشت شهر ایران با هم، از بازی های فلش شب های امتحان، از ارائه های مشترک، از کلیپ هایی که براش ساختیم، از معاملات ماشینش، از والیبال ساحلی های شمال و جنوب و از هزاران خاطره ی مانده که واقا نمی دونم کدومو براتون بگم. چون سخته. مولود امروز با اسمش شاید یه جورایی برای من تداعی کننده ی خاطرات بوشهر و دانشگاه باشه.
فکر کنم تا الان صد در صد فهمیده باشین، منظورم کیه.
آقا داوود تولدت مبارک.

یک خاطره:
من و داوود، همیشه ده دقیقه، یه ربع سر کلاس دکتر نیاد دیر می اومدیم. این دیگه هم برای ما و هم برای بچه ها عادت شده بود. همیشه دو تا صندلی کنار هم که دقیق یادمه، دو تا ردیف مونده به آخر و کنار پنجره بود رو بچه ها برامون خالی می ذاشتن. یه روز زمانی که وارد کلاس شدیم و خواستیم بریم سر جامون بشینیم، دیدیم که دختر ها طرف پنجره نشستن. ما هم جا خوردیم و مسیر خودمونو وسط کلاس تغییر دادیم و اون ور کلاس یه جا برا خودمون دست و پا کردیم. همین طور که می شستیم، زیر لب به بچه ها می گفتیم که خیلی بی عرضه اید؛ مجبورتون کردن جاتونو عوض کنین؟ که بچه ها خندیدن و گفتن: ما مجبورشون کردیم که جاشونو عوض کنن. اون جا بود که من و داوود انگار دیگه خیالمون راحت شده بود و با خیالی آسوده سر جامون نشستیم.
مطمئنم که دلم برای اون دو صندلی کنار هم و تک تک لحظاتش تنگ می شه...
هر چی گشتم، عکسی از این دو صندلی در آرشیو عکس هام ندیدم. فقط پای داوود که ردیف جلوی سلمان نشسته، معلومه. منم که خارج کادرم. عکس نوستالوژیکیه. نه؟

خیلی قبل تر: مریم یعنی کجا قبول می شم ؟
کاش زاهدان رو نزده بودم ! حالا چی کار کنم ؟!
مریم : بوشهر رو می یاری ! مطمئنم . من به دلم افتاده تو سهند تبربز می یاری!
خودم : سهند ؟!!!!! امکان نداره حالا هر چقدر هم ظرفیت ها رو زیاد کرده باشن. (یه ذره امید دارم بوشهر بیارم و بیشتر مطمئنم زاهدان )
اخیرا همش خودم رو سرزنش می کنم و از هر طریقی می خوام بدونم کجا قبول می شم. روزی 10 تا فال حافظ هر کدوم واسه یه شهر .حافظ هم دمش گرم ذره ای امید واسم نمی ذاره!![]()
شکرشکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می رود
مامان نگفتم زاهدان قبول می شم!!!!
ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند
خیلی خوشحالم می کنه از بغداد حرف می زنه و من تعبیر می کنم یعنی بوشهر و یه خورده امیدوار میشم!
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود .....
نه همون زاهدان قبول می شم. خلاصه این قصه ره دراز داره . دیگه تازگی ها قبل از فال از حافظ عذرخواهی می کنم .
دستم از فال گیر ، فال قهوه فال نخود و ... کوتاهه و گرنه اوناهم حسابی کاسبی می کردن !. اصلا فکر نکنید من به این چیزا اعتقاد دارما نه اصلا فقط منو آروم و سر گرم می کرد.
یه بارم این اواخر اسم همه ی شهرهارو تو یه برگه نوشتم تا شانسی یه دونشو بردارم . داداشم بر می داره بوشهر می یاد مامانم بر می داره بابل می یاد . من بر می دارم سمنان می یاد کرمان می یاد و... جز تبریز.
الان دارم کلی به خودم می خندم.
روز قبل از اعلام نتایج با پسر عمه ام داشتم عکسای سفرشون رو می دیدم که با دوستاشون رفته بودن همدان ، زنجان ،تبریز کرمان شاه .
گفتم نیما کاش تبریز قبول می شدم !!!!! دوستم مریم می گفت به دلش افتاده تبریز قبول می شم.
روز اعلام نتایج: از صبح مدام سایت سنجش رو چک می کردم 12:30 بود دیدم نتایج رو سایته . یک ساعتی هر چی اطلاعاتم رو وارد می کنم میگه داوطلبی با این مشخصات وجود ندارد!![]()
مریم زنگ زده میگه مهندسی هسته ای شریف آورده ناراحته چون میگه خیلی دوره می خواسته شیراز بیاره منم بهش می گم دیونه شدی ! کی شریف می یاره ناراحت می شه !! فاطمه هم یاسوج قبول شده.
چند بار دیگه امتحان می کنم بازم همون پیغام . دیگه دست می کشم می گم حالا هر جا آخرش می فهمم.
داداشم مدام چک می کنه منم چشمم آب نمی خوره نتیجم رو ببینم یه دفعه می گه سهند تبریز! خوشحال می شم و به مریم زنگ می زنم .
دیگه می رم تو وبلاگ تا هم بگم کجا قبول شدم هم ببینم بقیه کجا ها قبول شدن !
داداشم تو اینترنته کارتابلم هم بازه یه دفعه می گه رضا نوروزی کیه ؟ اونم ترمو سینتیک سهند آورده؟!
واقعا؟!
راستی اینو بگم آخرین باری که فال حافظ گرفتم منو به تبریز امیدوار کرد ولی این قدر فال گرفته بودم از نظرم اعتبار نداشت![]()

و البته یه چیز مهم تولد آقای اظهری رو بهشون تبریک می گم انشاا... همیشه شاد و سر بلند و بکام باشید. و خیلی خوشحال شدم اصفهان آوردید هم یه دانشگاه خوب و همین که خودتون ساکن اونجایید و این عالیه.
عید سعید فطر مبارک.
بعد از یک ماه بندگی و مهمانی در محضر خداوند تبارک و تعالی، به نظر من این عید بهترین پاداش برای این ماه است.

و اما باز هم گلایه از دوستان. فکر می کنین همین طور که شما به وبلاگ سر می زنین و منتظر به روز شدن وبلاگ هستین، من بدم میاد یه پست جدید ببینم؟ چی می شد پست تبریک عید سعید فطرو یکی از شماها می ذاشت؟ فکر نمی کنم همتون درگیر باشین. حالا جالبه که پارسال برای تبریک این عید بزرگ، دو تا پست داشتیم که توسط رضا رستمی و خانم قنبرپور گذاشته شده بودند. پست ها طولانی بودند که با مراجعه به آرشیو وبلاگ و شهریور ۱۳۸۹ این پست ها رو ببینین. اما بد نیست نظرات اون پست ها رو یه بار دیگه با هم مرور کنیم.
|
|
جمعه ۱۹ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۹:۳۳
سلام تا دیر نشده . منم این عید رو به هم کلاسیام تبریک عرض می کنم.ایشالا طاعات و عباداتتون مورد قبول در گاه حق واقع شده باشه. التماس دعا
نویسنده: مهشید
جمعه ۱۹ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۱۱:۲۷
سلام
منم این عید قشنگ رو به همه تبریک میگم امیدوارم بقیه ماه های سال واستون همچون رمضان پر برکت باشه.
نویسنده: مشکات
جمعه ۱۹ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۱۹:۳۶
سلام عیدتون مبارک
ما در آسمان برج هايي قرار داديم و آنرا براي بينندگان تزيين كرديم(۱۷) وآن رااز شرهر شيطان مطرود حفظ نموديم.(۱۸)مگر آنها كه استراق سمع كنند كه شهاب مبين آنها را تعقيب مي كند.(۱۹) سوره ي حجر
نویسنده: ایمان
دوشنبه ۲۲ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۴:۵۲
سلام
منم عیدو به همه تبریک میگم.
ببخشید که دیر تبریک گفتم. خودتون که میدونید من همیشه کلاسام هم ده دقیقه دیر میامدم.
نویسنده: حامد کریمی
پنجشنبه ۱۸ شهریور۱۳۸۹ ساعت: ۲۲:۵۵
عیدتون مبارک
خوشبختانه جواب های صندلی گرم معین هم رسید که در پست قبلی قرار گرفته. حتما بخونینش. واقعا صندلی گرمیه و ممنون از مرسلین (ارسال کنندگان) سوال ها. در ضمن چند سوال هم از گنجینه ی سوالات سروش بود.
راستی بحث صندلی گرم که شد، یاد یه بنده خدایی افتادم که جواب هاش به دست ما نرسیده. بد نیست در این ایام که حتی خیلی از زندانی ها مورد عفو قرار گرفتن، در نبود مدیر وبلاگ، من به عنوان پدر معنوی وبلاگ، خواستار عفو آقای مرادی باشم و منتظر جواب های ایشون بشینیم.
و اما یه ضد صندلی گرم برا معین و البته چند سوال در ذهن پیش آمده:
زمانی هم که ما خونتون بودیم، با خواهرت قهر بودی؟
وقتی گفتی ساعت مچی تو دوست داری، یاد اون شب تو ایام کنکور افتادم که با مسعود اومده بودین خونه ی ما. یادت اومد کلک؟
شکر خدا نظرت در مورد جمله ی "گزینش از بین داوطلبان ذکور" نظر جنجالی ندادی و آتیشی رو که خودت روشن کرده بودی، به نحو احسن خاموش کردی. اما می خوای یه شر دیگه برات به پا کنم؟ معنی اناث یعنی بت ها. البته مطمئنم که نمی دونستی.
جمله سازیت عالی بود و این که بعد از شنیدن اسامی بچه ها چی به ذهنت می رسه، جالب تر.
اما تو واقعا با من مشکل داری هیچ، مسی رو چه کار داری؟ خیلی اذیتتون کرده. نه؟ می دونم.
و اما بحث در مورد نتایج کنکور.
جا داره به تک تک افراد برای انتخاب در دانشگاه های مختلف، تبریک بگم.
و اما چند نکته: هم کلاسی شدن رضا نوروزی و خانم خیر اندیش از نکات نادر و جالب بود.
بازگشت بنیامین به بوشهر هم از نکات جالبه. دیگه می تونه به جای اعلام هر روزه ی نرخ اجناس، از دانشگاه خلیج برامون بنویسه. از استاداشون برامون بگه. بنیامین ما منتظریم.
بعد از این که معین به خاطر علایق خاص خودش از حضور در دانشگاه شریف انصراف داد، فکر نمی کردیم امسال دانشگاه شریفی داشته باشیم. اما خانم دشتی نژاد، چراغ شریف رو همچنان برای ورودی های ۸۵ دانشگاه خلیج فارس، روشن نگه داشتن. در ضمن در پی جواب سوال خانم خیراندیش مبنی برای انتقال از این دانشگاه، داوود می گه چون این گرایش در دانشگاه دیگری موجود نیست، انتقالی برای این رشته امکان نداره. البته شاید انتقالی همراه با تغییر گرایش از لحاظ قانونی مشکلی نداشته باشه.
منتظر حضور شما در دانشگاه جدید هستیم. اما یک نکته که امیدوارم فراموشتون نشه اینه که شما تا آخر عمرتون یک sh 85 ای هستید.
سلام
حامد اصرار داره باز هم بگم که مهمون بعدی صندلی داغ خانواده بارگاهی هستن. منتظر سوالات متاهلی شما از این زوج خوشبخت هستیم. مخصوصا تو مجرد عزیز...
خانم خیراندیش و آقایون رفیعی، بهروزی، مرادی، کریمی زحمت سوالات این صندلی داغ رو کشیدن. خدا خیرشون بده…
یه بیوگرافی از خودت ؟
معین علیزاده متولد آبان 67، ساکن بندر انزلی بخش غازیان (مثل اینکه بگیم بوشهر، قسمت بهمنی) قد 170 سانت وزن 71 کیلو. یه خواهر دارم که سال اول معماریه و 7روز هفته 5روزشو با هم دعوا کردیم و قهریم. یه خونواده 4 نفره که با عمه ام زندگی میکنیم و میشیم 5 نفر. به شنا، کشتی و جودو علاقه دارم اما اگه قرار باشه ورزشی تماشا کنم هیچ فرقی واسم نمی کنه، از شمشیربازی و گلف بگیر تا فوتبال والیبال هندبال و... از همش لذت میبرم. بالطبع طرفدار ملوان هستم و رئال مادرید (کلا قوهای سپید، چه خزری چه مادریدی). از سیاست متنفرم. عاشق خوندن مطالب غیر علمی (نه اینکه بگم علمی رو دوست ندارم) از مجله و روزنامه بگیر تا رمان، داستان کوتاه، کتاب های تاریخی و... (همین بس که امسال از نمایشگاه کتاب بالای 100 تومن کتاب خریدم). تقریبا با هیچ غذایی مشکل ندارم (فقط یکمی سوسیس کالباس کم میخورم و ماکارونی و زرشک پلو با مرغ رو بیشتر دوست دارم). در حق دوستام یکمی بی معرفت تشریف دارم. بیش از حد خونسردم. درون گرا هستم طوریکه گاهی واسه نشون دادن احساساتم به مشکل برمی خورم. از مسافرت و مهمونی رفتن (یا مهمونی دادن) لذت می برم. رک هستم.
چقد به حرف مردم اهمیت میدی؟
خب بالاخره ما هم داریم بین همین مردم زندگی می کنیم اما اینکه بخوام بخاطر حرف مردم (که بیشتر دنبال دزدیدن شادی هامون هستم) کاری رو انجام بدم یا ندم، نه اصلا اینطور نیست.
اگر قرار بود یه داداش داشته باشی دوست داشتی اخلاق و رفتار داداشت شبیه کدوم یکی از بچه های خودمون باشه؟
بعد سلمان که داداش اولمه دوست دارم دومی تلفیقی از اینا باشه: تیپ کیومرث، هوش ایمان، شوخ طبعی شهاب، سرخوشی مسعود، وقت شناسی سجاد، پشتکار حامد، آینده نگری داوود، مرام و معرفت عالی حسینی و...
بنظرت چندتا بچه کافیه؟
اگه به من باشه که میگم 3 تا اما توی این دوره زمونه بزرگ کردن بچه مصیبته! (البته حرف آخر با حاج خانومه
)
دوست داری اسم دخترتو چی بذاری؟
از این اسامی خوشم میاد: نرگس - نیلوفر - مهسا - مریم (البته حرف آخر با حاج خانومه)
دوست داری برا ماه عسل بری قبرس؟
میخوام هزینشو خرج مراسم خیریه کنم (البته حرف آخر با حاج خانومه)
اگر یک بار دیگه اسمت تو قرعه کشی هم برا مکه هم برا آنتالیا در بیاد کدوم رو ترجیح میدی؟
اگه تنها باشم مکه و اگه همراهی داشته باشم آنتالیا (بچه ها الهی هرکس دوست داره خدا قسمتش کنه یه بار که شده بره مدینه تا ببینید چه صفایی داره)
تا حالا 7 صبح بیدار شدی؟
بعد از کنکور ارشد تنها دفعه ای که بیدار شدم یه ماه پیش بود که المپیاد تهران بودم.
6:30 بیدار می شدم که برسم دانشگاه تا از صبحونه تپلش جا نمونم.
اگر مهندس نمی شدی دوست داشتی کدوم یکی از این شغلا رو داشته باشی؟ چرا؟ (دزد - کلاه بردار - قاچاقچی - گدا)
قاچاقچی، شرف داره به بقیه (پول خوبی هم انگار توشه
)
تاحالا به صرافت عمل زیبایی افتادی؟
همین ماه قبل بود. در عرض یکی دوهفته چندتا از دوستان و آشنایان رفتن زیر عمل (اتفاقا چیز خوبی هم از آب در اومدن). واسه همین فشار روی منم از طرف خونواده و دوستان زیاد شد. اما زیر بار نمیرم. هویجوری
خودمو دوست دارم.
به نظرت آخر دنیا کجاست؟
شاید ایستگاه بعدی آخر دنیا واسه هرکدوم از ما باشه، بچه ها تا پیاده شدن خیلی وقتی نمونده!
آخرین دوستی که از دستش دادی کی بوده؟ چرا؟
اگه اشتباه نکنم سال اول دبیرستان بود. تو جمع خودمون چندتا از بچه ها با اون طرف یه شوخی کردن، به اون دوست سابق ما هم برخورد عکس العمل اشتباهی از خودش نشون داد. کار به مدیر مدرسه و تنبیه کشید و... . اون رفیق پریروز و بدخواه دیروز هم فکر کرد من زیرآبشو زدم. هیچوقت هم حاضر نشد به حرفم گوش بده!
این گوشی که الآن داری رو از کجا آوردی؟
یادگاری یه دوست عزیزه![]()
دوست داری کدوم یکی از بچه ها تو عروسیت برقصه؟
ما عروسی هامون زنونه مردونه قاطی هم میگیریما، شما روتون میشه برقصید؟![]()
تا حالا گریه کردی؟ اگر آره چرا؟
آخرین باری که حسابی گریه کردم 9 سال پیش بود مادربزرگم فوت کرد. بعد اون انگار چشمه اشکم خشک شده. پیش بیاد چیزی ببینم، یه تیکه فیلمی تو تلویزیون، یه نوشته یا لحظه جدایی از دوستام که یکمی گوشه چشمم خیس بشه![]()
شده دلت برا ایران بسوزه؟ چرا؟
آره، گاهی اوقات یه سری مسئولین بی کفایت رو می بینیم که پشت خیلی از کارهاشون هیچ فکری نیست. دلم می سوزه که چرا همچین آدمایی باید سردمدار این کشور باشند (یکی نیست بگه از کشوری که مهندسش تو باشی...)
چه تصویری از کودکیت توی ذهنت مونده؟
3-4 ساله هستم. با خواهرم پشته پنجره حیاط موندیم و مامانمو می بینم که هر روز واسه کلاس های "رابط بهداشت" به درمانگاه شهرمون میرفت و ما دوتا تنها خونه می موندیم.
بابت چندبار کتکت زده؟
آخرین باری که یادم میاد خرداد 84 بود، پیش دانشگاهی بودم و درست همون شبی که فینال معروف لیورپول-میلان بود. سر یه بگو مگو با خواهرم سر و صدا بلند شد، کار به جایی رسید که یه کتک مفصل از پدرجان نوش کردم طوریکه نیمه اول اون بازی هیچی ندیدم.
یه خاطره از بچه ها که اومدن شمال که خیلی بهت حال داده، برامون تعریف کن.
خب روزی که قلعه رودخان رو فتح کردیم!!!!! خیلی حال داد. چه سختی هایی کشیدیم واسه بالا رفتن از اون همه پله تو سربالایی زیاد کوه و بعدش هم آلاسکا پشت آلاسکا
شجریان یا داریوش؟
2-3 سال پیش داریوش اما الان میگم شجریان (البته سرور همه اینا احسان خواجه امیریه)
یه جمله عاشقانه بگو؟
ادم ها دو دسته اند: تو و دیگران!!!
چندتا خاطرخواه داری؟
اونی که قبلا خاطرخواه مون بود الان بدخواهم شده
بیشتر با کی درد و دل میکنی؟
اگه خیلی پر بشم با سلمان یا یکی از دوستای همشهریم (البته به ندرت پیش میاد با کسی درد و دل کنم)
تا حالا ابروتو برداشتی؟
نه![]()
اگر دوستات برات اسم گذاشتن برامون بنویس
دوران راهنمایی بخاطر فامیلی طولانیم بهم میگفتن 18 چرخ
تا حالا شده تو جمع دستتو بکنی تو دماغت؟
آره احتمالش هست که حواسم نبوده باشه و ناخودآگاه...![]()
دوست داشتی دختر بودی؟
80٪ نه (اون 20٪ هم بخاطر کنجکاوی در مورد حس دختر بودنه)
دنبال خارج رفتن هستی؟
راستش الان نه پولشو دارم و نه شرایطشو، تا ببینیم زندگیمون چطور رقم میخوره...
اگه جور شد ما رفتیم برات دعوتنامه بفرستیم؟
با کمال میل، چندسال دیگه که سر کاری رفتم حتما بهت یه سر میزنم.
نظرت چیه که خدا به جای اینکه تخم های هندونه رو داخلش پخش میکرد مثل خربزه و طالبی همه رو یک جا جمع میکرد؟
اون وقت لذت شلیک هسته ها با دهن از آدم گرفته میشد
تا حالا شده رو در و دیوار دستشویی یادگاری بنویسی؟ اگر آره کجا؟
خواستم بنویسم اما خودکارم روی در آلومینیومی ننوشت دیگه خورد تو ذوقم
با توپ فوتبال چند تا روپایی میتونی بزنی؟
شاید 5-6 تایی
اگر از زندگیت فیلم می گرفتن و برا همه نشون میدادن آیا از دیدن بعضی از صحنه ها خجالت میکشیدی؟ چرا؟
نه آقااااا، چیو میخواید نشون ملت بدین؟؟!!!
واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند / چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند![]()
تا حالا به خودت خندیدی؟ چرا؟
پریروزا بود موقع پیاده شدن از تاکسی راننده می خواست 50 تومن بقیه پولمو بده. پولو که دیدم همزمان با جلوبردن دستم واسه گرفتن پول گفتم قابلی نداره پیشتون بمونه، طرف هم تا اومد دستشو عقب ببره پول رو تو هوا قاپیدم. راننده و بغل دستیم هاج و واج نگام میکردن که من پیاده شدم!!!![]()
تو زندگیت به چه چیزی بیشتر از همه افتخار میکنی؟
به خونوادم، به شهرم و به اینکه یه بچه مسلمون شیعه ایرانی هستم (حداقل در ظاهر که هستم)
اگر یه قدرت مطلقی داشته باشی اولین نفری رو که میکشتی کی بود؟
بنیامین نتانیاهو - لیونل مسی - مارسلو (اگه میشد دکتر آ. و دکتر خ. رو هم یکمی زخمی میکردم)
با کدامیک از بچه ها توی دوران دانشگاه حرفت شده یا احتمالا زد و خوردی داشتی که باعث کدورت شد؟
سلمان - مسعود - شهاب - ساسان - ایمان و...
آیا تقلب در ارشد رو هم ادامه میدی؟
کلاس های دانشگاه تهران رو که دیدم چندان واسه تقلب مناسب نبود. حالا بعدا یه برآورد کلی می کنم
دوست داشتی پولدار بودی مالک رئال بودی؟
حقیقتش اینه که خیلی دوس دارم یه روزی مالک ملوان بشم. باور می کنید همین الان هم چقدر ایده های اقتصادی واسه این تیم دارم؟!!
کی دوست داری بمیری؟
هروقت که آمرزیده شدم فقط امیدوارم حالا حالاها نباشه
. روزی که بتونم واسه اطرافیانم مفید باشم به هدف هام رسیدم و آماده رفتنم.
دوست داشتی روح میشدی اون دنیا هم مثل این دنیا با نامحرم گل میگفتی گل میشندی؟
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند / و آن که این راز ندانست در انکار بماند! (مارو با نامحرم سنخیتی نیست برادر)
دوست داشتی توی "من او" جای علی بودی یا یکی از اون هفت کور؟
شک نکن هفت کور، مخصوصا کور سومی
رمز عملیات مرصاد چی بود؟
شهید همت: هر کدومتون تا 10 تا عراقی شهید نکردین بر نمی گردین!
دوس داری با دوست من دوست بشی؟ سر بزن به صفحه facebook ام و mutual friends مو add کن!
آقایی که نمی خوام اسمتو بیارم من که میدونم شما تمامی دوستاتو همینجوری پیدا کردی! بگم؟؟!!!
چه چیزی حالت رو خوب می کنه؟
گاهی یه کار ساده مثل خوردن هندونه با دست حالمو خوب می کنه، گاهی با بغل کردن یه دوست قدیمی قند تو دلم آب میشه یا خوندن یه کتاب خوب.![]()
چه چیزی حالت رو بد می کنه؟
دیدن آدمایی که به حق خودشون قانع نیستن و همش ناله میکنن. اونایی که همیشه در حال غرزدن و ماتم گرفتن هستن و وقتی joy stick گوشیم خراب میشه!![]()
با کسی مشکل شخصی داری؟
آره با حامد کریمی![]()
به نظرت اگه یه روز خیلی ثروتمند بشی اخلاقت چقدر عوض می شه؟
احتمالا اون اولاش یکمی خودمو بگیرم به بقیه کم توجهی کنم و... اما بعد مدتی یه اتفاقی تو زندگیم می افته که منو یاد گذشته (یاد اون همه آرزو و کارهای خوبی که میخواستم اگه یه روز پولدار بشم انجامشون بدم) میندازه و... (حال می کنید با تخیل - کلید اسراری میشم واسه خودم)
سه تا از بارزترین ویژگی هات از نظر خودت؟ و فکر می کنی بارزترین ویژگیت از نظر کسایی که دورآدور باهات آشنا هستن چیه؟
مهربون - زود عصبانی میشم - فکر کنم مسئولیت پذیر باشم.![]()
مغرور - خودخواه - بداخلاق - عبوس![]()
چند تا از چیزایی رو که خیلی دوست داری، حالا هر چیزی؟
همشهری جوان - فیلم سینمایی "مسیر سبز" - فوتبال - آلن شیرر - کتاب "من او" - ساعت مچیم - بچه های کوچیک - اخته آلبالو - خوندن زیرنویس شبکه های ورزشی عربی (بخصوص اسم تیمها)
نظرت در مورد این جمله: گزینش از بین داوطلبان ذکور
اگه مردونگی رو صفت مشخصه مردها بدونیم و ذکور رو به معنای مردان، اون وقت میتونم بگم بنازم به خیلی از خانوم های این مملکتمون که مردونگی شون به پای آقایون میرسه (حالا مشکل حل شد؟؟؟)
با کلمات زیر یک جمله بساز:
وبلاگ - غازیان- سینما - کتاب اول دبستان - معین رضا علیزاده یکتا - دماغ
به نقل از وبلاگ sh85 داستان دماغ معین رضا علیزاده یکتا که جلوی آتش سوزی در سینما غازیان را گرفت درکتاب اول دبستان جایگزین داستان دهقان فداکار شد.
بعد از شنیدن اینا اولین چیزی که به ذهنت میرسه؟
بوشهر: قسمت پول: کثیف ترین شیرینی دنیا تهران: آلیس در سرزمین عجایب
خیراندیش: مظلوم و مهربون تنگستانی: کلاس مبانی برق کیومرث: این دختره ولم نمیکنه
دشتی نژاد: ترسناک علیرضا مرادی: با جنبه بنیامین: شب جمعه
سجاد: ااااه...کثیفه...نمی خورم محمد رفیعی: خنده با دهان باز مسعود: باباشاه
بارگاهی: غذا آور خونه ساسان: کولر و سردرد قنبرپور: زیتون
حامد: مثل همه بچه تهرونیا حساس سلمان: عاشق عاشق عاشق و دلی بدون کینه
علیرضا عالی حسینی: استیل عکاسی شهاب: همیشه پای یک زن در میان است.
خردمند: همیشه هدفون به گوش
حرف آخرم اینکه از همه بچه هایی که توی دوران دانشگاه رفتار یا برخورد بدی باهاشون داشتم، حرف نامناسبی بهشون زدم یا به هر دلیل دلخوری از من دارن امیدوارم که منو ببخشن و حلالم کنن، همین.
قبل از هر چیز یه گلایه از دوستان و تنبلانی مثل علیرضا عالی حسینی. بابا برای این وبلاگ نیاز به همکاری بیش از این هست. منتظر این نباشیم که دیگران پست بذارن و ما هم با نظری این پست رو همراهی کنیم. ممنون.
بالاخره نتایج نهایی کنکور کارشناسی ارشد هم تا ساعاتی دیگه اعلام می شه و هر کدوم از بچه ها سر به بالینی می ذارن. این شما و این پست. در قسمت نظرات بنویسید کجا و چه رشته ای قبول شدین. اگر از بقیه ی دوستان هم اطلاعی دارین، اطلاع رسانی کنین.
معین رضا علیزاده یکتا: طراحی فرایند / دانشگاه تهران (روزانه)
زهرا راستگو: مهندسی پیشرفته/ دانشگاه شیراز
موسی توانا: /علم و صنعت
مریم دشتی نژاد: مهندسی هسته ای / دانشگاه شریف (روزانه)
داوود اظهری: مهندسی شیمی پیشرفته / دانشگاه اصفهان (روزانه)
رضا نوروزی: ترموسینتیک / دانشگاه سهند تبریز (روزانه)
احسان حسین زاده:
حامد کریمی: طراحی فرایند / دانشگاه سمنان (روزانه)
مهشید خیراندیش: ترموسینتیک / دانشگاه سهند تبریز (روزانه)
بنیامین جعفریان: مهندسی شیمی پیشرفته / دانشگاه بوشهر (روزانه)
فاطمه قنبرپور: فرایندهای جداسازی / دانشگاه یاسوج (روزانه)
مسعود بهروزی: صنایع غذایی/ دانشگاه فردوسی مشهد (روزانه)
سلمان رفیعی: مهندسی پیشرفته/ باهنر کرمان (شبانه)
انیس تنگستانی زاده:
مجتبی عباسی:
اگه اسمی یادم رفته لطفا یادآوری کنین.
انالله و انا الیه راجعون
می دونیم پیام تسلیت ما جای پدر رو برای شما پر نمی کنه. اما علیرضا جان، ما رو تو غم خودت شریک بدون. امیدواریم خدا به پدر بزرگوارت رحمت و مغفرت و به تو و خانواده ی محترمت صبر جلیل عطا کنه.
امروز مطلع شدم که پدر آقای علیرضا خردمند به رحمت خدا رفته. جا داره از طرف کلیه ی بچه ها، این مصیبت بزرگ رو بهش تسلیت بگیم.
دروود
سلامتی سه کس سروشو سروشو و هیچ کس
اول این ماه سروش به آش خوری در جهرم اعزام شد که گویا مجید جعفر پور هم با اوناست
حالا دست دست دست دست عقبیا ساکتن دست دست حالا یر عکس رقص رقص رقص ...... ببین سلمان ما رو به چه کارایی واداشتی !!!!!!!؟؟؟ !!!
خلاصه که بچه ها رفتن که مرد بشن و برگردن و نکته جالب هم اینه که از وقتی سروش و مجید رو شناختم همیشه موهاشون بلند بوده و دیدن قیافه با موهای از ته تراشیده جالبه
سروش جون بالاخره رسید روز موعد خیلی نگران نباش زود تموم می شه
دیشب رفته بودیم کرج؛ افطاری جایی دعوت بودیم. سر سفره ی افطار که بودیم یکی از رفقا بهم زنگ زد. چیه محسن چه کار داری؟ هیچی بلند شو بیا بریم استادیوم. محسن من کرجم. اما تو از محل با چند تا از بچه ها حرکت کن بیا تا منم از این جا بیام. تا به داداشم گفتم، انگار که مثلا سفر دور دنیا رو بهش پیشنهاد کرده باشی. دیروزم که پاشو باز کرده بود، دیگه شده بود نور علی نور. تا خودمونو پیدا کردیم و تونستیم خانواده رو راضی کنیم تا ما رو ببرن استادیوم، نیم ساعت اول بازی رو از دست دادیم.
تابلوی راهنما از اتوبان تهران – کرج، جهت درب غربی ورزشگاه رو نشون می ده. جلوی در ورزشگاه تاریک تاریکه. یه عده مردم جلوی در ورزشگاه تجمع کردن. اول فکر کردم که دارن دسته جمعی می رن داخل ورزشگاه. جلو تر که می ریم می بینیم یه پراید رفته داخل فضای سبز وسط خیابون و یه پسر جوون که از درد دور خودش می پیچه. جلوتر که می ریم، می بینی با این که نیم ساعت از شروع بازی گذشته، هنوز خیلی ها دارن میان ورزشگاه. همه هم بهشون خبر رسیده که پرسپولیس، ۰-۱ با گل جواد کاظمیان افتاده جلو. خوشحال می شیم و حرکتمون به سمت ورودی اصلی رو امیدوارانه تر ادامه می دیم. داداشمم لنگون لنگون داره پشت من حرکت می کنه. به باجه بلیط فروشی که می رسی، دیگه بلیط پایین نمی فروشه. رفیقمم زنگ می زنه که ما طبقه ی دومیم. تو هم بیا بالا. با ۴ هزار تومن ناقابل دو تا بلیط می خریم و می ریم داخل.
داخل محوطه ی اصلی استادیوم که می شی، یه جورایی جو می گیرتت. حتی اگه برای چندمین بارت باشه. زمین مثل روز روشنه. Score board به چه بزرگی، جلوت خودنمایی می کنه و نتیجه ی ۰-۱ به نفع پرسپولیس رو نشون می ده . Spider cam هم از این ور زمین به اون ور زمین تاب می خوره و قیمت بالاشو به رخ همه می کشه. تبلیغات ایرانسل و شارژ شگفت انگیز هم در کنار زمین که در داخل صفحات نمایش تبلیغاتی کنار زمین هستن، الی ماشاالله. با این که محیط خیلی بازه و باد خنکی هم می وزه، بوی سیگار مشامتو به محض ورود، تحت تاثیر قرار می ده. اما مجبوری کم کم عادت کنی. تورم این جا بیش تر از همه جا نفوذ کرده و ساندیس ۵۰۰ و بستنی یخی هم به همین قیمت به فروش می رسه. اما نه این که مشتری نداشته باشه. حالا هم که پرسپولیس جلو افتاده با شوق و ذوق پول می دن و بستن رو به دندون می کشن. جلوی بیشتر افراد هم تلی از پوست تخمه روی زمین ریخته.
تا رفیقامو پیدا می کنم، نیمه ی اول تموم می شه و ما در انتظار نیمه ی دوم می شینیم. در بین دو نیمه، بین دو تا از بچه ها که یکیشونم استقلالیه، در مورد این که گل اول شانسی بوده یا نه، اختلاف نظره. خلاصه تا کل کل این دو تا تموم می شه، بازیکنا وارد زمین می شن.
حالا ۶۵ هزار تماشاچی یک صدا شعار "پرسپولیس سرور استقلاله" رو داخل ورزشگاه طنین انداز می کنن. واقعا که جای تمام پرسپولیسی ها خالی. جواد کاطمیان خیلی آمادست و با جنب و جوش فراوان و جاگیری های خوب خودشو دائم در موقعیت گل قرار می ده. بازی تو نیمه ی دوم هنوز جانیفتلده که پرسپولیس گل دوم رو می زنه. هممون با هم دیگه از فرط شادی می ریزیم رو سر اون رفیق استقلالیم. واقعا که خوشحالی بعد از گل خیلی چسبید ...
رفیقم داره بهم نصیحت می کنه که این طوری حساس نباش. سر گل، می ترسیدم سکته کنی؛ که جواد آقای گل، گل بعدی رو می زنه. من تنها کاری که می کنم اینه که رو دستاش غش کنم و اونم بخنده. خلاصه هر مسی یه جوری خوشحالی می کرد...
نفت آبادان یکی از گل ها رو جبران می کنه و داداشم به شوخی داد می زنه: علی دایی. همه ی تماشاچی ها ی دور و بر خندشون گرفته...
پرسپولیس با هتریک کاظمیان، بازی رو ۱-۳ می بره تا آقای مساوی ها (خودمو می گم) تو ورزشگاه شاهد برد تیمش باشه.
بازیکنان پرسپولیس و حمید استیلی به شدت از سمت تماشاچی ها تشویق می شن. اما نکته ی قابل توجه زمانیه که پرسپولیسی ها برای رفتن به رختکن از جلوی تماشاچی های آبادانی رد می شن، اون ها که از باخت ناراحت هستن، علی دایی و تیمشو تشویق می کنن. پرسپولیسی های نزدیک به اونجا هم با آبادانی ها، دعوای لفظی شدیدی پیدا می کنن که پلیس مجبور می شه که اون ها رو جدا کنه...
و این گونه بود که پرسپولیس برد...
برد تیم شاهین رو به بوشهری ها و برد فجر سپاسی رو هم به شیرازی ها تبریک می گم. برد شاهین واقعا ایول داره. ناکامی اصفهانی ها در هفته ی پنجم هم از نکات قابل تامل بود.

و اما چند حرف وبلاگی:
سوال های معین براش فرستاده شده که امروز، فردا باید جوابشو به دست ما برسونه. اما مهمانان بعدی صندلی گرم، خانواده ی بارگاهی هستن. سوال های مشترکی که می تونه برای همه ی شما جواب دادنشون به اون ها جذاب باشه.
سوال های خودتونو از این خانواده برامون بفرستین. از طریق اس ام اس، ایمیل یا در قسمت نظرات.
@عالی حسینی: مگه تو قول ندادی غمتون نباشه، خودم وبلاگو راه می ندازم؟ شدی مثل آقای ...؟ اگه هم می گی نه، می خوای ۷ تا شاهد بیارم؟
در ضمن جناب آقای مدیر (سروش جم پور) هم به خدمت سربازی مشرف شدن. پست نذاشتن و خداحافظی نکردن موقتی از وبلاگی ها هم جای تعجب داره.