به جای کامنت
سلام
نمی دونم از کجا شروع کنم. اما ترجیح می دم که از همون اولش شروع کنم. فقط قبل از این که شروع کنم، یه چند تا عکس مونده از پست قبلیونگاه کنین...
راستی من یادم رفته بود تو پست قبلی، یه اسمی هم از احسان حسنی ببرم که واقعا زحمت کشید. آقا احسان خسته نباشی....
ایستاده از راست: امین علیپور - یکی از بچه های شریف - یکی دیگه از بچه های شریف - علی درویشی - آرمان فرزانه - ایمان حسنی - حامد کریمی - احسان حسنی - محمد راستی - ابوذر به آیین
روز اول - سه شنبه، بیست و پنجم مهرماه
به دانشگاه شما هم سر می زنیم (شماره ی ۵: دانشگاه علم وصنعت)
قصه ی ما از دانشگاه علم و صنعت شروع شد. جایی که رفتیم تا با یه تیرمون چند تا نشونو بزنیم. مهم تر از همه هم این که دل موسی توانا رو که گفته بود چرا به دانشگاه ما نمی آین رو به دست بیاریم. آقا موسی دیدی به دانشگاه شما هم سر زدیم؟؟؟
نکته ی مهمی که در مورد دانشگاه علم و صنعت می تونم بگم، بافت خیلی قدیمی اونه. البته این دانشگاه، داره یه تکونی به خودش می ده و چند تایی ساختمون نو نوار برا خودش دست و پا می کنه. اما هنوز که هنوزه...
خانم گزدرازی که گفته می شه دانشگاه علم و صنعت قبول شدن، از غایبان این دانشگاه محسوب می شدند.
ورزشگاه آزادی (بازی ایران – کره ی جنوبی)
سکانس دوم داستان این چند روزه ی ما در ورزشگاه آزادی رقم خورد. اگه از زمان طفولیتم تا همین الان، یکی پیدا می شد و می گفت که یه روزی با موسی توانا و داوود اظهری می ری ورزشگاه آزادی و بین راه تو تونل رسالت ماشینتون خراب می شه و راننده یه مسیرو اشتباه می ره و شما مجبور می شین ۱۲ دیقه بعد از شروع بازی خودتونو به ورزشگاهی که دیگه جایی برای سوزن انداختن نداره و مجبورین بازی رو از طبقه ی اول وایساده نگاه کنین. تازه اونم زمانی که آخرین نفراتی هستین که از گیت رد می شین،، می گفتم: خواهشا چرند نگو... بذار به کارمون برسیم. شما هم باورتون نشد، عکس های پایینو نگاه کنین.

روز دوم - چهارشنبه، بیست و ششم مهرماه
به دانشگاه شما هم سر می زنیم تکراری
سکانس سوم این قصه در دانشگاه تهران کلید خورد. جایی که معین برای صفا سیتی رفته بود ساری و دانشگه رو گذاشته بود به امون خدا. اگه یادتون باشه ما قبلا از این دانشگاه یه سری آمارها بهتون داده بودیم. اما از دانشکده ی معین اینا که همون دانشکده ی فنی دانشگاه تهران عکسی چیزی براتون نذاشته بودیم. این ساختمون غول پیکر پشت سر مهندس باصری که هم خونه ای سابق و از بچه های مهندسی شیمی ۸۶ دانشگاه خلیج فارس بوشهر بود، همون دانشکده ی معین ایناست... اینه...
به دانشگاه شما هم سر می زنیم. (شماره ی ۶: دانشکده ی اقتصاد دانشگاه تهران)
قبل از این که فصل تازه ای از رخداد های چند روز اخیر رو براتون روایت کنم، بگم که ما توی این دانشگاه ها هویجوری هم نمی رفتیم و به همراه همکار زبده و ماهرم جناب آقای اظهری، سعی در پیدا کردن تکه علمی هم داشتیم. بگذریم...
کم کم آفتاب غروب کرده بود و اذان مغرب بود که آقای عالی حسینی که از بازماندگان کاروان ورزشگاه آزادی بودند، در حالی که ما کتاب فروشی های انقلاب رو برانداز می کردیم، گفت: که نمی خواین به دانشکده ی ما هم سر بزنین. البته خود من قبلا ۲ بار دانشکده ی اقتصاد دانشگاه تهران رفته بودم. اما ...
خلاصه رفتیم دانشکده ی اقتصاد دانشگاه تهران که با اون دانشگاه تهران که پشت پنجاه تومنیه، یه چند تا چهار راهی فاصله داره. دانشکده ای جمع و جور که ساختمون قدیمی ای داره و البته چیزی که اینجا خیلی به چشم من خوب میاد، نگهبان های کار درست جلوی در هستند که چند تا برخوردی که من باهاشون داشتم، خیلی آقا بودند. در ضمن بافت قدیمی دانشکده به لطف چمن کاری جدید روبروی دانشکده و آب نمایی که قرار دادن، زیاد تو چشم نمیاد...
شیش سیخ جگر، دیگر، سیخی شیش زار نیست
ادامه ی داستان این چند روز هم در یک جگرگی روایت شد. جایی که برای دست گرمی شیش سیخ چیگر زدیم به بدن.
بفرمایید جیگررررررررررررررررررررر
بگذریم از این که شب این روز!!! فرشید اسدی رو هم دیدیم و کلی باهاش صحبتیدیم. ها؟؟؟
روز سوم - پنجشنبه، بیست و هفتم مهرماه
چهاردهمين كنگره ملي مهندسي شيمي ايران
چهاردهمين كنگره ملي مهندسي شيمي ايران در حالی برگزار شد که خیلی از بچه های مهندسی شیمی از سراسر ایران رو دور هم دیگه جمع کرده بود. روز سوم داستان ما دقیقا با روز سوم این همایش، عجین شده بود. از بار علمی!!! این همایش براتون نمی گم و به رسالت اصلی وبلاگ خودمون که همانا اطلاع رسانی از احوالات بچه هاست، برمی گردیم.
بنیامن جعفریان که از چند وقت پیش تو بوق و کرنا کرده بود که آی آی... خبر دار که بنیامین داره می آد، اصلا رویت نشد... البته ایمان می گفت یه یک ساعتی باهاش صحبت کرده بوده و بعدش...
بنیامین فکر می کنی ما نمی دونیم چه کار می کنی؟؟؟
بنیامین خیلی خوشحال شدم وقتی تابلوی مرکز ترک اعتیادتو دیدم.
چقدر با داوود وقتی این تابلو رو دیدیم، خندیدیم.
اما نفر دیگه ای که از بچه های ما توی این همایش مقاله داده بود، رامین خادمی بود. در مورد رامین بگم که شکر خدا اونم دفاع کرده و البته این رامین، اون رامین نبود. یعنی چی؟؟؟ خوب از سکانس های بعدی که پرده بردارم، متوجه می شین.

عکس یادگاری با دکتر طاهره کاغذچی و همسرش، دکتر مرتضی سهرابی
اگه این اسامی براتون آشنا نیستن، روی جلد کتاب انتقال جرم تریبال و هزاران کتاب دیگر!!! رو نگاه کنین.
پارک ارم
این جا دیگه ته حوادث این چند روز باهم بودنه. جایی که من به قول همکلاسی، دوباره دانشگاه خلیج رو دور هم دیگه جمع کرده بودم و حالا داشتم اون اکیپ رو با خودم می بردم پارک ارم. خوب تا این جا تعجبی نداره. تعجب به اون جایی می رسه که رامین خادمی و موسی توانا!!! از همراهان ما بودند.
بازی هایی که در پارک ارم سوار شدیم:
۱. سالتو
۲. رنجر
۳. ماشین برقی
۴. ترن هوایی
من فقط به ذکر یه خاطره از پارک ارم بسنده می کنم و بازگو کردن خاطرات رو به بقیه ی دوستان به خصوص علیرضا عالی حسینی، محول می کنم.
ترن هوایی ارم، ۲ تا سرپایینی با شیب بالا داره. من و رامین خادمی، تو ترن کنار هم دیگه نشسته بودیم. وقتی به بالا ترین نقطه ی ترن که رسیدیم، رامین با صدایی لرزون گفت: واییییییییی... بعدش که به سرپایینی بعدی رسیدیم، دید وای اثری نداره و می گفت: وایییییی خداااا. این چی بود؟؟؟ خلاصه تا پیاده بشیم، این بشر کلی ترسید. همین...

مبل سر نیشتنی.... پیته لمه ره یاد نکانین
سرمایه دار بیینی.... شه فقیری ره یاد نکانین
چهار نفر رئیس بئینی.... گت و خوردی ره یاد نکانین
شم وضع خار بئییه.... خاش رعیتی ره یاد نکانین
شم کت و شلوار نو بئیه.... احوالپرسی ره یاد نکانین
وقتی که راحت مجنی.... لینگ تیلی ره یاد نکانین
آلو طلایی خارنی.... ترش هلی ره یاد نکانین
دوست و رفیق نو بییتنی.... رفیق قدیمی ره یاد نکانین
هادی درست میگه. بعد این که تو یه وبلاگ دیگه دعوت به کار شدم، سرم شلوغ تره. اما به وبلاگ خودمونم زیاد سر می زنم و از این که می بینم تو ۱۰ پست اخیر، ۴ تا پستش از منه، خوشحالم. این هم اطلاعات من در مورد بچه ها. در ضمن اگه کسی از دیگران، مخصوصا اونایی که من ازشون خبری نداشتم، تو نظرات بنویسه. دیگه هم نمی نویسم که به رسم تمام پست های قبلی از بچه ها چه خبر،
حتما نظراتتون رو در قسمت نظرات این پست بنویسید.
سروش جم پور: دو سه روز پیش بهم پیامک داد. منم ندیده بودم که جوابشو بدم. بیشتر درگیر سربازیه و هر وقت بیاد تو اینترنت، می ره سایت صورت کتاب تا بیاد اینجا. البته قدیماش این طوری بود. چون من دیگه سایت صورت کتاب نمی رم.
حامد کریمی: یه وبلاگ دیگه زده. تازه اونجا ارتقا پست هم پیدا کرده. مدیر!!! شده. اما هنوزم لقب پدر معنوی رو خیلی دوست داره.
ایمان حسنی: تو وبلاگ میاد. نظرم می ذاره. آخرین بارم که دیدمش، عکساشو تو وبلاگ گذاشتم. از آدم متاهل بیشتر از اینم توقع نمی ره.
ساسان جهانی: خیلی وقته ازش بی خبرم. اما یه بار رضا پرسیده بود، گفتم: آخرین خبر ازش اینه که داره برا کنکور می خونه.
داوود اظهری: فعال تر از قبل نشون می ده و پست های جالبی هم می ذاره. امروزم یه پیامک بهم داد. راستی بچه ها اگه کسی یه نرم افزار خوب ریکاوری سراغ داره بگه.
کیومرث بدر: بدر؟ نمی شناسم ایشونو.
مسعود بهروزی: فقط می دونم وبلاگ رو دنبال می کنه. نظراتشم هست.
معین رضا علیزاده یکتا: در گیر امتحاناست. اما به وبلاگ سر می زنه و چند بارم به من گفته برم پیشش که چند تا طرح خوب برا وبلاگ داره. اما هنوز نشده.
انیس تنگستانی زاده: از ایشون هم واقعا خبری نیست.
مریم دشتی نژاد: منم بودم، بعد از این ترور ها سعی می کردم ردی از خودم به جا نذارم. تازه ترور اخیر هم از دانشگاه شریف بوده.
بنیامین جعفریان: بنیامین هم که از نظرات معلومه به وبلاگ سر می زنه.
مهشید خیراندیش: خانم خیراندیش هم بالاخره یه پست از دانشگاهشون گذاشتن. اما هنوز عکس داداششون و از دانشگاه صنعتی سهند تبریز چه خبر رو روی وبلاگ نذاشتن.
نوید دشتی: سربازه. همین کافیه که ازش خبری نباشه. البته یه نظری همین چند وقت پیش گذاشت.
عبدالمجید جعفرپور: بدر؟ ایشون کیه که اسشو هی میارین؟
علیرضا عالی حسینی: درگیره. انقدر که خیلی وقته به وبلاگ سر نزده. اما تو سفر اخیری که داوود به بوشهر داشت، عکسش رویت شد.
سلمان رفیعی: مثل نقل ونبات، تو پست ها ونظرات، ازش خبر ریخته.
علی غریبی: از آخرین باری که به وبلاگ سر زده، یک کمی می گذره.
علی مرادی: خیلی وقته نظرم نداده. اما فکر کنم درگیر سایت عنکبوتی صورت کتابه.
مجید منصوری خورموجی: چند وقت پیش پیامک داد که چون به وبلاگ سر زده و عکس منو دیده، دلش تنگ بچه ها شده. شهاب (مجید) جان! دل به دل راه داره.
فاطمه تشت زر: یک بر که به وبلاگ سر زدن، گفتن که هر موقع پروژه ی دکتر آذین تموم بشه، زیاد به وبلاگ سر می زنم. شاید هنوز درگیر پروژه هستن.
علی بارگاهی: علی هم که سروش نوشته سربازیه.
علیرضا خردمند: نفر بعدی صندلی گرمه. تازه نازم می کرد. می گفت: کسی دیگه به وبلاگ سر نمی زنه. چرا می خوای صندلی گرم بذاری. اما اگه بچه ها سوال بپرسن باشه. بچه ها سوالاتونو بفرستین.
فاطمه قنبرپور: تو پست دکترا در دانشگاه خلیج یه نظر گذاشته بودن.
موسی توانا: سوژه ی اصلی این روز های وبلاگ ماست. هر کی می بینه نظری به اسم موسی هست، فکر می کنه خواب می بینه.
حامد جعفری: بابا من می گم بدر نمی شناسم. چقدر اذیت می کنین.
احسان حسین زاده: حالا هی اذیت کنین.
سیده صباح حسینی: ؟؟؟
زهرا راستگو: ؟؟؟
امین الله رحمانی پور: بازم بدر!
رضا رستمی: رضا هم یه چند وقتی کم رنگ شده بود حضورش. اما با گذاشتن یه پست و چند تا نظر، به میدان وبلاگ برگشت.
سارا روزخوش: ؟؟؟
امیر زندوی فرد: ازش خبری نیست.
سجاد ضرغامی: بی معرفت نیست. همینو می تونم دربارش بگم. (نقل از بنیامین: مصاحبه ی شرکت نفت هم قبول شده و حالا اوضای چلچلیشه. یادم باشه تو اولین فرصت یه تماس باهاش بگیرم و تبریک بگم.)
قاسم گلشن: چند وقت پیش باهام تماس گرفت. می گفت که به وبلاگ سر می زنه و از صحبتاش معلوم بود از زیر و بم همه چی هم خبر داره.
رضا نوروزی: ؟؟؟
محمد امین احمدی: ؟؟؟
حمید پاک نیت: ؟؟؟
مصطفی جعفری راد: ؟؟؟
رامین خادمی: ؟؟؟
مینو صائبی: ؟؟؟
کامران صیادی: فعال تر از قبله. لا اقل یه چند تایی نظر ازش دیدیم.
ویدا غلامپور کازرونی: ؟؟؟
هادی کرمی: کسی بود که صنم/ سنم/ ثنم رو در وبلاگ پایه گذاری کرد و لقب صنم وبلاگ رو از آن خودش کرد.
اکبر کهزادی پور: هر چن وقت یه بار یه پیامک خیلی باحال بهم می ده. امیدوارم اکبر هر جا هستی، موفق باشی.
محسن محسنی: مهم ترین خبر دنیای فناوری در یه ماه اخیر، سوختن پی سیش بود. داوود و سروش یه آمار مختصر ازش دادن.
مسعود ناصری مطلق: ؟؟؟
سپیده نیکخو: ؟؟؟
صغری قاسمی: خانم قاسمی هم که یه دو تا نظر تو وبلاگ گذاشتن و نشون دادن که به وبلاگ سر می زنن. تو نظراتم نوشتم که زمانی که نظر ایشونو دیدم که نوشته بودن سلام به همکلاسی های قدیم، تا یه 10 – 20 ثانیه ای دوزاریم نیفتاده بود که ایشون؟؟؟
معصومه گزدرازی: اگه علیرضا خردمند رو صندلی نشست، نفر بعدی صندلی گرم ایشون هستن. اگه هم ننشست، که ننشسته و از همین الان باید منتظر سوالاات باشن. البته تمام این ها به هماهنگی خانم خیراندیش با ایشون بر می گرده. یه بارم من تو نظرات از خانم خیراندیش پرسیده بودم که امکانش هست؟ اما پاسخی ندیدم. (نقل از خانم خیراندیش: دارن برای کنکور درس می خونن.)
فاطمه گودرزی: ؟؟؟
مجتبی عباسی: ؟؟؟ (نقل از رضا: دانشکاه مالک اشتر قبول شده و درگیر کارهای اونجاست. البته این آخری رو رضا فکر می کنه که این طور باشه.)
محمد رفیعی: محمد هم با یه پست برا پسر عموش، سلمان و چند تا نظر به میادین برگشت.
امین علمداری: ؟؟؟
سید هابیل موسوی: بعد اون پستی که ازش رو وبلاگ کار کردم، فقط هر از چند گاهی میسد می ندازه. اما می دونم که به وبلاگ سر می زنه.
با سلام
یه چند وقتیه اومدم شیراز. برای همینم هست که زیاد نتونستم به وبلاگ سر بزنم. بنابرین اخبار این چند وقته رو از آخر به اول با هم مرور می کنیم. اما بنابر رسم موجود در تمامی پست های از بچه ها چه خبر:
حتما نظر یا نوشته ای با نام خود در قسمت نظرات این پست بنویسید.
چهار روز پیش با حسنی رفتیم بیرون و یه دور ۲-۳ساعته زدیم. یه سری خبر های خوش هم بهم داد که اگه خودش دوست داشت، براتون تو وبلاگ می گه. در ضمن قول داده کم کاری تابستونیشو، تو شریف جبران کنه.
از داوود بگه براتون جونم که اونم سر و سامون پیدا کرده و رفته سر درس و مشق. البته اعصاب، معصاب راست و درستی نداره. خودش می گه از ۷ صبح می ره دانشگاه تا ۸ شب.
هادی کرمی راست می گه. واقعا برد دربی برای ما گرون تموم شد. این قانون فوتباله. کاریش نمی شه کرد. زمانی که پست هادی رو خوندم، یاد یه خاطره افتادم. زمانی که کنکورو دادیم، با داوود و علیرضا (پسر صاحب خونه ی بوشهر)، کوچه های بوشهرو گز می کردیم که متوجه ی حرکت ماشین های پلیس به سمت فرودگاه شدیم. تا نگو پلیس برای اسکورت بازیکن های پرسپولیس به فرودگاه می رفته. زمانی که به فرودگاه رسیدیم، با چند تا از بازیکن های پرسپولیس هم عکس یادگاری گرفتیم. وقتی که به سپهر حیدری رسیدیم که اون زمان کاپیتان پرسپولیس بود رسیدیم، بهش گفتم که بابا یه کاری کنین فردا انشاالله ببرینا. بعد اون ۴-۱ این بوشهری ها همیشه برای ما کری می خونن. سپهر حیدری هم گفت: ما به خاطر شما ها هم که شده می بریم. انشاالله همیشه سرتون بالا باشه و پرسپولیس اون بازی رو برد.

ما هنوز هم منتظر پرسپولیس شدن پرسپولیس هستیم.
زمانی که تیتر پست خانم خیراندیش رو قبل از این که پست رو ببینم و یا اسم نویسنده رو ببینم، دیدم، گفتم خیلی هنری تیتر رو انتخاب کرده. بعد که اسم نویسنده رو دیدم گفتم از خانم خیراندیش بعید نبوده. اما زمانی که به پست برگشتم، دیدم یکی از تیترهای روزنامه ی استقلال بوده.
معین در یک پست باحال بچه ها رو دعوت به تعریف خاطره از اولین روز دانشگاه کرد. اگه بچه ها این کارو بکنن و به همراه خاطره هاشون چند تا عکس باحالم از دانشگاهشون بذارن، ایول داره. خود معین هم اولین کسی بود که از دانشگاهش برا وبلاگ یه نظر گذاشت. خود منم قبل از این که کلاسامون شروع بشه، برای این که به این خواسته ی معین یه نیمچه لبیکی گفته باشم، یه عکس بدون شرح براتون می ذارم.

علی مرادی هم بعد از چند مدت بالاخره به وبلاگ برگشت، اما خبری از صندلی گرمش نشد. زمانی که نوبت به علی مرادی برای صندلی گرم رسید، من ازش خواستم که برای تنوع سوال و جواب ها رو به انگلیسی بنویسه. حالا اگه روزی روزگاری با سلام و صلوات این پست رو گذاشت، فکر نکنین که به وبلاگ بیگانگان سرزدین. در ضمن فکر می کنم علی، حالا که رییس جمهور به نیویورک سفر کرده، سعی می کنه که پرونده ی خودشو از این طریق دنبال کنه. خدا آخر عاقبتمونو به خیر کنه. حالا هم که بلند شده با مسعود بهروزی رفته مشهد برای ثبت نام دانشگاه جدیدیش، فردوسی مشهد و در رشته ی مدیریت اجرایی.

زمانی که داشتم این نوشته رو می نوشتم، اکبر کهزادی یه پیامک جالب برام می فرسته: فردا کلاس اولی ها باید بروند مدرسه؛ راستی مداد و تراش خریدی؟
غیبت این رضا رستمی هم کم کم داره برا همه سوال می شه. اگه ازش خبر دارین، یه خبری بدین.
از غیبت رضا که بگذریم، غیبت امیر زندوی فکر کنم به خاطر دسترسی نداشتن به اینترنت بوده. حالا ببینیم دانشگاه که میاد چه کار می کنه.
آخرین خبری که از ساسان جهانی هم معین برام گفت اینه که تو دوران سربازیش داره با هم خدمتیهاش برای کنکور سال بعد می خونه.
عالی حسینی تا ۲ هفته ی بعد شیرازه و می گه به اینترنت دسترسی نداره.
محسن محسنی هم یه پیغام جالب برام گذاشته بود و گفته بود: فکر نمی کردم وبلاگتون انقدر پر رونق باشه. جمعتون جمعه. فقط جای من خالیه!!!
بنیامین هم آخرین خبری که ازش داشتم اینه که رفته بود بوشهر برای ثبت نام.
با علی غریبی هم تلفنی در تماسم. شکر خدا حالش خوبه و مشغول کاره.
سلمانم شنیدم بین کار و دانشگاه بالاخره یکی رو انتخاب کرده و ترجیع داده که مدیرعامل عسلویه باقی بمونه تا این که ترم بوقی کارشناسی ارشد بشه!!!
خیلی مدیره (جناب سروش جم پور) و مجید جعفرپور و نوید دشتی هم که سربازن و خبری ازشون نیست.
از جناب آقای مجید منصوری هم با یه عکس یاد می کنم. این آقا پسر دوست دوران دبیرستان مجیده.
خدمت دوست عزیزمون پویا مرشدی هم سلام عرض می کنم. پویا تو چند تا پست نظر گذاشته بود و از عکسش خوشش اومده بود. قابلی نداشت پویا.
این پستو با خاطره ای از سجاد ضرغامی تموم می کنم.
دو سه هفته پیش داشتیم با سجاد پیامک رد و بدل می کردیم که یهو صحبت از وبلاگ اومد وسط. بهش گفتم صندلی گرم معینو خوندی؟ گفتش نه. گفتم جالبه برو بخون. بعد چند وقت پیامک داد. خیلی جالب بود. تقریبا تا آخراش خوندم. اما مثل این که قسمت نیست که من تو وبلاگ نظر بدم. چون تا می خواستم نظر بدم کامپیوترم سوخت!!!
از بقیه ی بچه ها هم خبر چندانی ندارم. فقط می دونم که من و هابیل دلمون برا هم تنگ شده. شما هم اگه از هر کدوم از بچه هاخبری دارین بگین.
سلمان رفیعی می گه که پست هایی که یه کم طولانی می شه رو دنبال نمی کنه. اگر چه طبیعت پست های از بچه ها چه خبر همین طولانی بودنشه، اما من اسم بچه ها رو با قرمز (رنگ عشق) مشخص کردم تا سلمان فقط خبرهایی که اسم خودش توشه رو بخونه. در ضمن سبک و سیاق قدیم این پست رو در پیش نگرفتم و سعی کردم تنها خبری از اون دوستانی که وبلاگ سر می زنن، بدم. به عنوان مثال دیگه ننوشتم که سروش می گه به خانم قاسمی در مورد وبلاگ خبر دادم اما هنوز هیچ ردی از ایشون نه در نظرات و نه در خود وبلاگ زده نشده. همچنین اون ترتیب اسامی بقل وبلاگ رو در پیش نگرفتم. به رسم همیشگی پست های از بچه ها چه خبر هم از شما می خوام که:
در قسمت نظرات این پست، مطلبی با نام خود بنویسید.
تیم فوتبال آلمان در دیداری دوستانه در شهر اشتوتگارت امروز موفق شد برزیل رو شکست بده. اگر به نوعی فوتبال برزیل رو به خاطر زیبایی فوتبال اون در سالیان گذشته نماد عشق در فوتبال بدونیم و نمایندگی عقل در فوتبال رو به خاطر بازی تاکتیکی آلمان به نام این کشور بزنیم، به نوعی می تونیم بگیم که در فوتبال دیشب عقل بر عشق پیروز شد. البته این جمله عمومیت ندارد و تنها در فوتبال دیشب این اتفاق افتاد. قابل توجه آقا رضا از نوع رستمیش.
خدمت جناب آقای هادی کرمی هم عرض کنم که یه جورایی بابت نتایج پرسپولیس ناراحتم؛ اما به آینده خیلی امیدوارم. امشبم با این که مسافت زیادی تا استادیوم داریم (ما شرق تهرانیم و استادیوم غرب تهرانه) اگه بعد از افطار افقی نشم، بلند می شم می رم استادیوم بلکه به خاطر وجود آقا حامد کاری کنن. اگرچه همون طور که قبلا هم گفتم من سابقه ی دیدن تنها یک نتیجه ی غیر از مساوی در استادیوم ها رو دارم. اونم بازی شاهین و ملوان بود که شاهین ۰-۱ باخت. تعداد بازی هایی هم که استادیوم رفتم کم نیستا. امیدوارم امروز دیگه پرسپولیس ببره.
توجه کردین دز (غلظت) حضور ایمان حسنی تو وبلاگ اومده پایین؟ البته ایمان جسته و گریخته خبر های وبلاگ رو دنبال می کنه و حتی برای صندلی گرم خانم دشتی نژاد هم یه چندتایی سوال برامون فرستاد.
گفتم صندلی گرم خانم دشتی نژاد. یه بار دیگه بگم که سوال ها به دست ایشون رسیده و به زودی جواب ها رو در خروجی وبلاگ قرار می دیم. اگرچه هنوز جوابی به دست ما نرسیده. نفر بعدی هم که می دونین کیه. همون آقا پسره بود که می گفت من انزلی چی ام. اما معلوم شد نه بابا و هزار تا نه بابای دیگه. بابا سلمان منتطر سوالات هستما. بفرست تا بیاد. بقیه ی دوستان هم یا از طریق نظرات یا از طریق اس ام اس به شماره ی بقل وبلاگ یا از طریق ایمیل به آدرس Sh85.blogfa@yahoo.com می تونن سوالات مد نظرشون رو برامون بفرستن. اگر چه معین به تقلید از آقای ... (ملقب به بدقول وبلاگ) گفته که در مورد ازدواج، دانشگاه، خانواده، مسائل شخصی، مسائل اجتماعی، مسائل ورزشی و ... سوال نپرسین. آخرش هم گفته که شوخی کردم. آخه ما با تو شوخی داریم؟ یکی نیست اینو بهش بگه؟
آخه آقای بد قول که در کنار اسمش در نویسندگان وبلاگ آقای ... تا ابد باقی خواهد ماند در یکی از اظهار نظرهای خود عنوان کرده بودن که در مورد تصادف اخیرم در صندلی گرم سوالی نپرسین. چه جسارتا.
در مورد آقای بدقول گفتم. جالبه بدونین که ایشون همش به من می گفت: تو تابستون می خوام تو وبلاگ بترکونم و از این حرفا. همش این جمله رو از بر کرده بود که می خوام خردمند دوم بشم. این کارم مثل بقیه کاراش. بدقول جماعت بهتر از این نمی شه.
اسم خردمند اومد وسط. بگم که خنده ی وبلاگ در دوره ی کارآموزی به سر می برن و به علت دپرسی شون (دپرس کلمه ای انگلیسی و مترادف با ناراحتی خودمونه) و دوری از امکانات ارتباط جمعی، خبری از ایشون در وبلاگ نیست. اما جای نگرانی نیست. دیروز که با من صحبت می کرد، زنده بود.
علی رضا عالی حسینی هم واقعا ایول داره. از موقعی که یکی از مویدین نظرات وبلاگی شده، دیگه هیچ نظر تایید نشده ای نمی مونه. البته شایدم خردمند و سروش نظراتو تایید می کنن. پیدا کنین پرتقال فروش را. البته امیدواریم این وظیفه شناسی موقتی نباشه. البته علیرضا این روزها مشغول نوشتن پست خاطره ای از شمال هم هست.
راستی توجه کردین تو این هفته یه پرده از یه سریال هندی هم تو وبلاگ رقم خورد و مشکات (که واقعا من نمی دونستم پسره یا دختر) با خانم خیراندیش بعد از چند سال همدیگرو پیدا کردن؟!! امیدواریم این وبلاگ راهی برای پیدا کردن بقیه گمشدگان هم باشه. اصلا مگه چه عیب داره که هاچ زنبور عسل هم به نوعی بتونه از طریق این وبلاگ مادر خودشو پیدا کنه. اگر چه تو پیام های بازرگانی نشون می ده که از طریق یکی از سرویس های ایرانسل، این امر محقق شده. اما هر چی باشه، اون تبلیغه. شاید دروغ باشه.
از اون جایی که پست دادن به افراد یه جورایی تو این وبلاگ جواب داده، حالا می خوایم یه چند تایی پست به خانم خیراندیش اهدا کنیم. البته کسانی که در این وبلاگ پستی دارن، اگه بخوان در انتخابات مجلس کاندید بشن، باید از پستشون استعفا بدن (البته نه استعفای سوری!) امیدوارم این جمله ی داخل پرانتزو نگرفته باشین. اولین منصب: ایشون از این به بعد، مسئول روابط عمومی بخش بانوان در وبلاگ هستن. اگر چه هنوز هیچ شرح وظایفی برای این پست تعریف نشده، اما انشاالله به زودی ایشون در جلسه ای حکم خودشونو از دکتر سروش جم پور (مدیر وبلاگ) دریافت می کنن. همچنین ایشون از امروز یکی دیگر از مویدین نظرات وبلاگی خواهند بود. در مورد این عنوان هم عرض کنم که ایشون لازم نیست کار خاصی انجام دهند. تنها زمانی که به وبلاگ سر می زنن، با ورود به کارتابل شخصی، می تونن نظرات رو با توجه به قوانین وبلاگی تایید کنن. همین.
* توجه کردین که به تعداد چند شغله های ایران یکی دیگه هم اضافه شد؟
در مورد شغل و کار و از این حرف ها صحبت شد. اما خبری از کاریاب وبلاگ (علی غریبی) نیست. البته سلمان تو این امر ازش پیشی گرفت و با یه پست بابا ننه دار در مورد آزمون استخدامی،علی رو جا گذاشت. سلمان اگه یه کم عجله نکرده بودی و لقب سالی وبلاگ رو برای خودت انتخاب نکرده بودی، یه لقب خوب برات آماده کرده بودم که بهت بدم.
از داوود اظهری هم آخرین خبر این که از سفر مشهد برگشته. آقا به خاطر این که مسافر هم بوده، روزهای اول ماه رمضان رو تو مشهد روزه خواری می کرد. اما آقا داوود اون روزهایی هم که باید قضای این روزه ها رو بگیری، تو راهه. ما چشم به راه اون روزها می شینیم. فکر کردی چی؟ ها؟ امیدوارم داوود همون طور که بهت اس ام اس دادم که یه پست خوب در مورد حال و هوای این روزهای حرم آقا امام رضا (ع) آماده کنی، آماده کرده باشی و با چند تا عکس قشنگ بذاری تو وبلاگ. راستی آقا داوود برای چندمین بار؛ زیارت قبول.
آخرین خبر از مسعود بهروزی هم اینه که بعد از این که با من از انزلی اومد تهران، با یه بلیط جعلی رفت بوشهرو بعدشم خارک. در مورد این بلیط و ماجراشم طی یه پست همه حقایق رو افشا می کنم
سروش هم که فعلا خیالش از وبلاگ راحت شده و فقط نظر می ذاره. تازگی ها هم که به خاطر برد تیمش کلی شاد و خوشحال بود.
پدر معنوی وبلاگ (خودم) هم این روزها درگیر چندتا کار بود که اگه وقتش اجازه بده، چندتایی رو تحت عنوان پست های مختلف روی وبلاگ می ذاره.
از بقیه دوستان هم خبری در دسترس نیست. البته شهاب منصوری، علی بارگاهی و خانم تنگستانی ردشون تو نظرات زده شده. امیر زندوی هم که به علت نا تمام موندن خاطرات خیالی معلوم نشد غرق شده یا نه، فعلا تو یه حالت دوگانگی بین مرگ و زندگی وجود داره. (یه جورایی مثل امیرحسین تو این سریال پنج کیلومتر تا بهشت) صحبت از سریال های ماه رمضان شد، بهتون توصیه می کنم سه دونگ، سه دونگ رو تو همه ی این فیلم ها فراموش نکنین.
وبلاگ همچنان منتظر نظر و یا پستی از طرف بقیه دوستان هست. به شخصه من پیگیر حضور سید هابیل موسوی و سجاد ضرغامی در وبلاگ خواهم بود و دوست دارم هر چه زودتر محمد رفیعی رو به این محفل دوستانه برگردونیم.
اگر شما هم خبری از بقیه دوستان دارین عنوان کنین. از پشت صحنه به من اشاره کردن که یکی از وظایف نانوشته ی مدیر روابط عمومی بخش بانوان وبلاگ می تونه همین خبر دادن از اون ها و اطلاع رسانی به اون ها از حال و هوای وبلاگ باشه. (اون ها در اینجا یعنی بانوان)
لا اقل ما اینو بدونیم کدوم از بچه ها از بودن وبلاگ خبر دارن و کدوم بچه ها به وبلاگ سر می زنن.
به عنوان حسن ختام همین بس که پرسپولیس سرور لیگ ایرانه. منتظر یه گزارش جالب از بازی امشب بین تیم های پرسپولیس و شهرداری تبریز باشین.

عکس سمت راست، این وری همون عکس سمت چپیه و عکس سمت راستی، اون وری همین عکس سمت راستیست.
ماجرا از اونجا شروع شد که قبل از ظهر جمعه که از تنهایی بد جور کفیده بودم سروش زنگ زد، منم اولش فکر کردم مثل همیشه زنگ زده که احوالپرسی کنه، منم با نگرانی جواب دادم آخه از بس بهش قول داده بودم که برم برازجون پیشش و این کارو نکرده بودم حسابی شرمنده بودم تا اینکه گفت بوشهره دیگه خودتون فکرش رو کنین که من چه ذوقی کردم اون هم تو وقتی که تو بوشهر هیچ کدوم از بچه ها نیستن. خلاصه قرار گذاشتیم که عصر هر وقت سروش تماس گرفت من با موتور برم دنبالش و با هم بریم بیرون. سروش زنگ زد ولی از شانس بدش موتور من پنچر شده بود و من هرچی دنبال یه تعمیرگاه میگشتم پیدا نمی کردم آخه همه جا تعطیل بود. خلاصه با موتور یکی از دوستام رفتم دنبالش و شروع کردیم به گز کردن بوشهر از ساحلی شروع کردیم و هر جا که به فکرمون رسید رفتیم. جاتون خالی غروبی رفتیم بابا بستنی و یه سان شاین خیلی پرملات نوش جان کردیم و آخر شبی هم یه ساندویچ خوشمزه ...


تو این چند ساعت از هر دری که فکر کنید بحث کردیم؛ وبلاگ و دوران دانشگاه و همکلاسی ها و شمال رفتن بچه ها و فوتبال و سربازی و آزمون استخدامی و کلی از این حرفا... آخرش هم به دوتا نتیجه رسیدیم: 1- دنیا بی رفیق معنی نمیده. 2- استقلال هرچی هم که بازیکن خریده باشه باز هم با وجود مایلی کهن و استیلی و کریمی و دیگر خرید های با فکر پرسپولیس، امسال حتما قهرمانی در اختیار پرسپولیسه. 3- از زحمت های حامد کریمی هم گفتیم ولی واسه اینکه به خودش ننازه اینجا نمیگیم...
بعضی چیزای دیگه هم گفتیم که چون تو ردیف غیبت قرار میگه از ذکر اونها بصورت عمومی معذورم و جداگونه حلالیت می طلبیم.

( این عکس هم یعنی درسته که قرمز و آبی کنار هم قشنگن ولی قرمز همیشه یه سر و گردن بالاتره...)
حتما در قسمت نظرات این پست با نام خود مطلبی بنویسید.
حسنی بعد از یه ترم سنگین برگشته شیراز. همون طور که گفتم: کل زندگیش تو چند تا کلمه خلاصه می شه: نماز، خوندن برای تافل، خواب و خوراک و البته قضای حاجت. چند روز پیش هم، با هم آرامگاه سعدی بودیم.
ساسان جهانی آخرین بار ردش تو شیراز زده شده که طی یه مرخصی با بنیامین و هادی کرمی رفته بودن بگردن.
اظهری هم دفعه ی قبل تو همین پست نوشته بودم که حالشونو تو بازی با پرسپولیس می گیریم. آقا داوود دیدی ما قهرمان شدیم؟ داوود فعلا داره خودشو آماده ی دیدن دانشگاه جدیدش می کنه.
کیومرث بدر هم اومد و نظر داد که ببخشید من نمی تونم نظر بدم. پس مومن اون چیزی که نوشتی چی بود؟ نظر بود دیگه. (این همون نوشته ی قبلی در مورد کیومرث بدره. چون ازش هیچ خبری در دسترس نیست. حتی ما تو Google هم سرچ کردیم.)
بهروزی هم زیاد به وبلاگ سر می زنه. اما یه جورایی کلاس می ذاره و نظر نمی ده. البته می گه: دنبال یه سوژه ی مناسبم تا بیام تو وبلاگ، مثل منصوری. بهروزی گفته که یه 4 - 5 روز می خواد زودتر بره شمال. معین گوش به زنگ باش.
معین هم داره خودشو آماده ی پذیرایی از بچه ها می کنه. تو آخرین اقدام وبلاگیشم سیصد تا سوال برای صندلی گرم خیراندیش فرستاد که ما ۲۰ تاشو گلچین کردیم. بنازم به این همه همت. البته معین مهم ترین کار این چند روز اخیرش مطالعه برای آمادگی تو المپیاده. انشاالله یه پست هم از لوح تقدیرمعین رو وبلاگ بریم. معین نوشتت خیلی زیاد شد ۱۰ هزارتومن بریز به حساب وبلاگ.
تنگستانی هم همراه با آقا رضا دعوت شدن خونه خیراندیش اینا. این آخرین خبری هست که داریم.
دشتی نژاد هم مثل این که زندگی مشترک خیلی مشغله ی کاریشو زیاد کرده. البته برای یک سالگی وبلاگ یه نظر داد و رفت.
بنیامین سرش واقعا شلوغه. مثل همیشه. در ضمن مثل این تابلوی اعلام قیمت بورس هست که قیمت ها رو اعلام می کنه هی خبر از تغییر قیمت ها در کف بازار می ده.
خیراندیش هم که از زیر و بم این روزهاش خودش خبر داد. نیاز به گفتن من نیست.
نوید دشتی هم چن روز پیش رفت سربازی. آموزشی افتاده جهرم. سلامتی سه کس: زندونی و سرباز و بی کس.
مجید جعفرپورم طی یه پیامک یوزر و پسشو از ما گرفته. اما ما تا حالا ردی ازش تو وبلاگ ندیدیم. شاید مجید داره اشتباهی تو یه وبلاگ دیگه پست و نظر می ذاره.
عالی حسینی هم که قبلا یه چندتایی پست گذاشته بود اما حالا ترجیح می ده تو قسمت نظرات بپلکه و اونجا از خودش اثری جاودانه به یادگار بذاره.
سلمان هم که واقعا دمش گرمه. اون پست پرمشغلگیشم که ترکوند. شکر خدا آزمون استخدامی شرکت گاز هم قبول شده و منتظر جواب مصاحبه و از این حرف هاست. آخر هفته هم داره می ره تهرون برای یه آزمون دیگه.
علی غریبی رو کاش که گذاشته بودیمش مسئول یه قسمتی که پول توش باشه. چون از عهده ی مسئولیت هاش بر می آد. گفتیم: آقا شما مسئول کاریابی هستین، اونم کم نمی ذاره و اطلاعیه های شرکت نفت و گاز رو روی وبلاگ می ذاره. علی خسته نباشی. تازه اگه بدونین دیگه چه کارایی می کنه. بعضی از بچه ها رو سر آزمون های استخدامی هم می رسونه. نمونش همین سلمانه.
علی مرادی هم یه چند وقتی قول یه پست بهمون داده بود. به قولش وفا کرد. حالا ببینیم به قولش که گفته تابستون می ترکونه عمل می کنه یا نه.
منصوری هم شکر خدا هنوز زندست و زنده بودن خودشو با گذاشتن یه پست اعلام کرد.
تشت زر و نیکخو و صایبی هم از بو دن این وبلاگ خبر دارن. سروش می گه که بهشون گفته. اونا هم گفتن چطور آقایون مطلب نمی ذارن، از ما توقع دارین. (این مطلب عین عبارتی که قبلا هم نوشته بودم.)
تشت زر از بین گروه بالا یه بار اومد نظر گذاشت که به خاطر پروژه دکتر آذین سرم شلوغ بوده اما از این به بعد خیلی می آم. اما ما متاسفانه بازم نه پستی دیدیم، نه مطلبی. ( این مطلب هم نوشته ی پیشین همین پسته.)
بارگاهی هم تا سایت های فوتبال مجازی و خبرهای روزنامه ها هست به این وبلاگ کاری نداره. اما همون طور که گفتم: خانمش به وبلاگ سر می زنه و اتفاقا از این وبلاگ خوششم می آد.
خردمند هم که اینترنت خونشون قطعه. اما تا قبلش به وبلاگ سر می زد و یکی از زحمت کش های این وبلاگ بود.
قنبرپورم هیچ خبری ازش در دسترس نیست.
توانا. راستی ببخشید وبلاگ چیه؟ فکر کنم تا آخر عمر این وبلاگ این نوشته در مورد موسی صادق باشه.
حامد جعفری هم می گه ناموسا رو دست وبلاگتون نمی آد. اما عذرش برای نیومدن تو این وبلاگ پذیرفتس.
احسان حسین زاده هم که تکلیفش مشخصه.
حسینی رو دو بار تو دانشکده ی مهندسی دیدم گفت: از بودن این وبلاگ خبر داره. پس دیگه نمی نویسم نمی دونم حسینی از بودن این وبلاگ خبر داره یا نه.
راستگو رو نمی دونم.
راستی امین رحمانی پور کجاست؟ کی ازش خبر داره؟
رضا رستمی هم که تو کل کل استقلال پرسپولیس تو این وبلاگ غرق شده. اما رضا نیازی به این کارها نیست. همه می دونن پرسپولیس سرور استقلاله. حالا که بحث تیم های خارجی رو پیش کشیده. دیشب داشتم بازی رده بندی جوانان جهان بین آلمان و برزیلو می دیدم. آلمان یک هیچ افتاد جلو. گفتم سوژه ی خوبیه. فردا حال رضا رو می گیرم تا حواسم به بازی نبود دیدم شده ۳-۱ به نفع برزیل. گفتم خوب شد چیزی تو وبلاگ ننوشتم. اما از اون جایی که جوجه رو آخر پاییز می شمرن، آلمان ۴-۳ برد. عشق است فوتبال آلمانی.
امیر زندوی فرد هم که فعلا معلوم نیست کجاست. غرق شده یا نه؟
ضرغامی هم دوره ی سربازیش تموم شده و ازش خبری ندارم.
قاسم گلشن هم دنبال یه کار تحقیقاتی با دکتر مفرحیه.
رضا نوروزی هم یه چند تا نظری گذاشت. اما فعلا ازش خبری نیست.
امین احمدی هم به وبلاگ سر می زنه. اما دریغ از یه نظر خشک و خالی.
حمید پاک نیت هم جز قبولی های اولیه ی آزمون شرکت گازه. ۲هفته پیش هم آزمون مرحله ی دوم داشت. امیدواریم تو این مرحله هم موفق باشه.
جعفری راد هم خبری ازش در دسترس نیست.
رامین خادمی داره با گروهک ریگی تو زاهدان دست و پنجه نرم می کنه و سنگر خودشو کتابخونه ی دانشگاه قرار داده. صبح تا شب، شب تا صبح درس می خونه.
کامران صیادی هم از پست قبلی تا این پست یه بار باهام تماس گرفت. می گفت که دلش برا من و همه ی بچه ها تنگ شده.
غلامپورم از همون هایی هست که به وبلاگ سر می زنه و اما نه نظر می ذاره نه پست. علتشم از خودش باید پرسید. (عین نوشته ی قبلی)
هادی کرمی هم که به عنوان بهترین دوست محمد رفیعی انتخاب شد. چند وقت پیشم با اکیپی که گفته بودم، رفته بودن شیراز بگردن. بالاخره هادی به خاطر وضعیت تاهلش یه پاش برازجونه، یه پاش شیرازه. هفته ی بعدم تهرانه برا آزمون استخدامی.
اکبر کهزادی تو عسلویه و اوقات فراغتش به وبلاگ سر می زنه.
محسنی تو اینترنت ترجیع می ده تو سایت های دانلود بچرخه تا این که بیاد تو وبلاگ درپیت ما. (عین نوشته های قبلی)
قاسمی هم سروش می گه بهش اطلاع رسانی شده. اما ما هیچ ردی ازش تو وبلاگ نزدیم. (عین نوشته های قبلی)
گزدرازی و گودرزی هم معلوم نیست می دونن همچین وبلاگی هست؟ (عین نوشته های قبلی)
عباسی هم دوباره به وبلاگ برگشت.
محمد رفیعی هم فعلا داغ داره علیرضا گوهرشناسه. محمد و علیرضا خیلی با هم رفیق بودن.
"امین علمداری هم مفقودالاثره." بعد این که این نوشته رو تو پست قبلی نوشتم، امین علمداری گفت: نه بابا مفقودالاثر نیستم. اتفاقا به وبلاگ سر می زنم.
هابیل موسوی هم ازش هیچ خبری ندارم. چند باری هم بهش اس ام اس دادم جواب نداد. آخه هابیل شونصد تا خط داره.
حامد کریمی هم که مثل مور و ملخ خبر ازش ریخته تو وبلاگ.

دفعه قبل یه پست گذاشتم تحت عنوان از بچه ها چه خبر مورد توجه قرار گرفت. حالا بعد یه چند وقتی بد نیست سراغی از بچه ها بگیریم. در ضمن ای ن یست حالت سرشماری دارد. پس:
حتما در قسمت نظرات این پست با نام خود مطلبی
بنویسید. یاد تون نره.
حسنی الان شیرازه و شما حساب کنید آدمی که پس از مدتی بره پیش نامزدش دیگه به وبلاگ سر می زنه؟ البته ایمان گفته: از شنبه دوباره می آد تو وبلاگ.
ساسان دفعه قبل گفته بودم که سربازه ودسترسی به این ابزار مدرنیته (اینترنت) نداره. اما خودش اومد گفت: درسته اون ور دنیا (بندرعباس) است. اما عصرها که وقتش آزاده، می آد کافی نت و به وبلاگ سر می زنه.
اظهری هم که دست به مطلبش خوب شده. اما ۸ام (یکشنبه) بازی پرسپولیس- سپاهان، دارم براش.
کیومرث بدر هم اومد و نظر داد که ببخشید من نمی تونم نظر بدم. پس مومن اون چیزی که نوشتی چی بود؟ نظر بود دیگه.
بهروزی هم به وبلاگ سر می زنه. خیلی هم از این که گفته بودم خودش و سلمان می ترکونن خوشش اومده بود. اما متاسفانه گفتم که جفتشون از اون ور ترکوندن.
معین هم دیگه معروف شده تو این وبلاگ به پوآرو.
تنگستانی اصلا معلوم نیست از بودن این وبلاگ خبر داره یا نه؟ راستی تنگستانی مهمان بعدی صندلی گرمه.
دشتی نژاد هم که از دفعه قبل که (از بچه ها چه خبر) گذاشتم فعال تر شده.
بنیامین سرش واقعا شلوغه. اما با این حال به وبلاگ سر می زنه و با این که نمی تونه پست بذاره پایه ثابت نظرات هست. خیلی هم به کلمه بوس حساسه.
خیراندیش هم پست های جالبی می ذاشت. اما یه چند وقتیه ردشو باید فقط تو نظرات بزنیم.
نوید دشتی هم اولین کسی بود که رو صندلی گرم رفت.
مجید خوبی؟ خوشی؟ کجایی؟ مثل این که می گن مجید سربازه.
عالی حسینی یه چند وقتیه کم پیدا شده. خودش می گه به یه کم وقت احتیاج دارم..
سلمان. بابا تو دیگه کی هستی؟ راستی برای سلمان دعا کنید. یه چند جایی مصاحبه و آزمون داده. خدا کنه هرجا صلاحشه قبول بشه.
علی غریبی مثل این که سرش خیلی شلوغه. علی شغل جدید برا بچه ها سراغ نداری؟
علی مرادی هم فعلا تو شک کنکوره. اما چند تا نظر توپ هم گذاشت.
منصوری هم شکر خدا هنوز زندست.
تشت زر و نیکخو و صایبی هم از بو دن این وبلاگ خبر دارن. سروش می گه که بهشون گفته. اونا هم گفتن چطور آقایون مطلب نمی ذارن، از ما توقع دارین. (این مطلب عین عبارتی که قبلا هم نوشته بودم.)
تشت زر از بین گروه بالا یه بار اومد نظر گذاشت که به خاطر پروژه دکتر آذین سرم شلوغ بوده اما از این به بعد خیلی می آم. اما ما متاسفانه بازم نه پستی دیدیم، نه مطلبی.
بارگاهی هم اومد و گفت پته چند نفرو می خوام بدم رو آب. اما مثل این که سرش خیلی شلوغ تر از این حرف هاست.
خردمند هم که پست هاش پایه ثابت وبلاگ شده.این پست آخریشم نشون می ده که جای پیشرفت داره.
قنبرپورم جایگاه خودشو تو وبلاگ با پست هاش تثبیت کرده. امیدواریم که سوتفاهمش با یکی از اعضای این وبلاگ حل شده باشه.
توانا. راستی ببخشید وبلاگ چیه؟
نوشته بودم که حامد جعفری هم اصلا تو فکر وبلاگ و این حرف ها نیست. اما چند تا نظر جالب اومد و گذاشت. تازه چند تا از سوال های صندلی گرم برا حامده.
احسان حسین زاده هم درباره وبلاگ تازگی ها بهش خبر دادم.
حسینی هم معلوم نیست ازبودن این وبلاگ خبر داره یا نه؟
راستگو هم به هم چنین.
راستی امین رحمانی پور کجاست؟ کی ازش خبر داره؟
رضا رستمی هم که مطلباش کولاکه!!!!! (اینو قبلا براش نوشتم.) اما الان فقط تو نظرات دنبال سوژه می گرده.
امیر زندوی فرد هم که تولدش بود و بعدش گفت: چرا بعضی ها بهم تبریک نگفتن و خلاصه... امیر هنوز با هیچ خبرگزاری ای در مورد حوادث اخیر صحبت نکرده. اما خبرها حاکی از اینه که تماس های مشکوکی با حامد کریمی و سروش جم پور داشته.
ضرغامی هم که هنوز سربازه. یه جورهایی اسیره و زیاد به وبلاگ سر نمی زنه. سجاد چند وقت پیش در مورد وبلاگ و بچه ها یه اس ام اس برام فرستاد که متنش اینه: یاد سهراب بخیر، آن سپهری که تا لحظه خاموشی گفت: تو مرا یاد کنی یا نکنی. من به یادت هستم. آرزویم همه سرسبزی توست.
قاسم گلشن داره دنبال کار می گرده. همین جمعه هم آزمون استخدامی شرکت گاز داد. انشا الله موفق باشه.
رضا نوروزی هم یه چند تا نظری گذاشت. الانم کجاست نمی دونم. اما اگه حموم نباشه، صد در صد تو لباساشه.
امین احمدی هم به وبلاگ سر می زنه. اما دریغ از یه نظر خشک و خالی.
حمید پاک نیت هم معلوم نیست کجاست.
جعفری راد هم می گفت به وبلاگ سر می زنه و از محتواش خبر داره.
رامین خادمی داره با گروهک ریگی تو زاهدان دست و پنجه نرم می کنه و به این کارا نمی رسه. (اینو قبلا هم نوشته بودم.)
کامران صیادی هم اصلا ازش خبری ندارم.
غلامپورم از همون هایی هست که به وبلاگ سر می زنه و اما نه نظر می ذاره نه پست. علتشم از خودش باید پرسید.
هادی کرمی هم که جریان اخیرش تو وبلاگ معروف عالم و آدم شد.
اکبر کهزادی تو عسلویه و اوقات فراغتش به وبلاگ سر می زنه. یه اس ام اس هم داده و گفته من به جاش تو وبلاگ بذارم. سلام. خوندن مطالب تو این موقع خیلی حال می ده. دست بروبچ درد نکنه. ازشون تشکر کن.
محسنی تو اینترنت ترجیع می ده تو سایت های دانلود بچرخه تا این که بیاد تو وبلاگ درپیت ما.
قاسمی هم سروش می گه بهش اطلاع رسانی شده. اما ما هیچ ردی ازش تو وبلاگ نزدیم.
گزدرازی و گودرزی هم معلوم نیست می دونن همچین وبلاگی هست؟
عباسی هم بعد این که یه مطلبش از این وبلاگ حذف شد، به حالت قهر از این بچه بازی ها کنار کشید. (سه تا خط فبلی عینا در پست قبلی از بچه ها چه خبر نوشته شده بود.)
محمد رفیعی هم که برای بچه ها در یکی از سایت ها یه صفحه درست کرد. یه پست گلایه هم گذاشت که به مذاق بعضی ها خوش نیومد. حالا هم که آبله مرغون گرفته و تو خونه خوابیده. انشاالله هرچی زودتر خوب بشه و به وبلاگ برگرده.
امین علمداری هم مفقودالاثره.
هابیل موسوی هم که یه امر خیر داشتن که من با این که بهش تبریک گفتم، از طرف وبلاگ هم بهش تبریک می گم. دیگه هابیل نوبت خودته که عروسی کنیا.
حامد کریمی هم بعد از یه کناره گیری یه هفته ای به خاطر خستگی دوباره به وبلاگ برگشت. انشاالله حامد ۱۲۰۰ سال زنده باشی و تا می تونی تو این وبلاگ پست بذاری.
اون خط فا صله ها که تو قسمت اسم نویسندگان بالای همه ی اسم هاست بهتون گفتم که ماجراش چیه. اسم سروش بود که خودش به خاطر کم توجهی اولیه بچه ها به این وبلاگ حذفش کرد. حالا هم که بچه ها دارن میل نشون میدن ترجیع داده همین طور باشه. منم دست به کار شدم و هم برای تجدید خاطره و هم برای یه گزارش کلی از زمان راه اندازی وبلاگ، این مطلب رو گذاشتم و در مورد هر کدوم از نویسندگان به ترتیبی که در کنار وبلاگ اومده مطلبی نوشتم. نظرات این پست رو هم میذاریم برای اینکه اگر به این وبلاگ سر می زنید، مطلبی هر چند کوتاه، با اسم کامل خودتون بذارین تا ما متوجه بشیم. ایت اس اکی؟ (عبارتی است در یکی از کشورهای بیگانه به معنی آیا مفهوم است؟ البته در اینجا این معنی را می دهد.) پس یه بار دیگه با فونت بزرگ می نویسم.
حتما در قسمت نظرات این پست با نام خود مطلبی بنویسید.
حسنی هر از چند گاهی به وبلاگ سر می زنه. مطلب می ذاره و نظر می ده. حتی جدیدا مدعی شده یه نفر جای اون به بچه ها تبریک سال نو گفته.
ساسان که سربازه و دسترسی به این ابزار مدرنیته (اینترنت) نداره.
اظهری فقط در همین حده که بیاد تولدو تبریک بگه و اینا. اما خودش گفته تو این هفته با یه مطلب جنجالی میام تو وبلاگ.
کیومرث بدرو هر کی دید یه خبری هم به ما بده. دستتون درد نکنه حسنی یه خبرهایی ازش بهم داده.
بهروزی به وبلاگ سر می زنه. حتی گفته یه شعر دارم می گم که آماده شد می زنم تو وبلاگ.
مشکل معین اینه که با این که هر شب به وبلاگ سر می زنه اما این کارو با گوشی می کنه و برای همین فقط به گزاشتن نظرات انتقادی بسنده می کنه.
تنگستانی اصلا معلوم نیست از بودن این وبلاگ خبر داره؟
دشتی نژاد اولا یه چندتایی نظر می ذاشت. اما دیگه نه.
بنیامین سرش واقعا شلوغه. اما با این حال به وبلاگ سر می زنه و یه پست های خسته ای هم می ذاره.
خیراندیش تو عید یکی از مهمترین کارهاش سرزدن به این وبلاگ بود. اما غیر از تبریک سال نو دیگه پستی ازش ندیدیم.
نوید دشتی هم که سرش به زندگیش گرمه. نوید جان نپزی عزیزم.
مجید خوبی؟ خوشی؟ کجایی؟
عالی حسینی می گه که عاشق این وبلاگه و همیشه با دادن نظر موجودیت خودشو تو وبلاگ اعلام می کنه.
سلمان می گه که یه سری مشغولیات داشته که از دیشب رو به کاهش رفته و گفته از این به بعد حتما به وبلاگ سر می زنه.
علی غریبی مسول سر کار بردن بچه های این وبلاگه. تا حالا که وظیفشو درست انجام داده.
علی مرادی هم که مقاله طولانیش در مورد پیک جمعیت تو این وبلاگ معروفه.
منصوری هم همون مشکل معینو داره.
تشت زر و نیکخو و صایبی هم از بو دن این وبلاگ خبر دارن. سروش می گه که بهشون گفته. اونا هم گفتن چطور آقایون مطلب نمی ذارن، از ما توقع دارین؟
بارگاهی فقط بلده وبلاگ بسازه و نیمه کاره ولش کنه.
خردمند هم که بلده نظرات یه خطی بذاره و مثل این که بیشتر از این کاری ازش برنمی اد.
قنبرپورم که بعد از تبریک عید فطر تو وبلاگ دیگه اثری ازش تو وبلاگ نیست.
توانا. راستی ببخشید وبلاگ چیه؟
حامد جعفری هم که اصلا تو این نخ ها نیست چه برسه که تو نخ این کارها باشه.
احسان حسین زاده هم جز گروه 2 نفر بالاییه.
حسینی هم معلوم نیست ازبودن این وبلاگ خبر داره یا نه؟
راستگو هم به هم چنین.
اون گروه بالاییه بود گفتم بی خیال این چیزان. امین رحمانی پورم بردن تو گروهشون.
رضا رستمی هم که مطلباش کولاکه!!!!!
امیر زندوی می گه علیرغم تمام مشکلاتش به این وبلاگ سر می زنه و دلش برا هممون تنگ شده و دلش می خواد برگرده به دوره کارشناسی و هزارتا از این حرف ها. راستی صورتک لبخند باش.
ضرغامی می گه که تو سربازخونشون یه جورهایی اسیره و زیاد به وبلاگ سر نمیزنه. سجاد برد پرسپولیسو حال کردی؟ استیل ناجوانمرد.
قاسم گلشن داره دنبال کار می گرده. علی غریبی یه کاری براش بکن.
رضا نوروزی کدوم بود؟ ها فهمیدم. تو عید، شیراز دیدمش. از وبلاگ صحبتی نشد. نطر یا پست خاصی هم که تا حالا نذاشته.
امین احمدی هم به گذاشتن نظر خشک و خالی اکتفا کرده.
حمید پاک نیت هم جز اون گروه معروفست. همون هایی که آسته می رن آسته میان.
جعفری راد بد جوری درگیر پروژشه. به نظرتون تو اون گروه بی خیاله کنار حامد جعفری جایی برای جعفری راد هست؟
رامین خادمی داره با گروهک ریگی تو زاهدان دست و پنجه نرم می کنه و به این کارا نمی رسه.
کامران صیادی هم که رتته.
غلامپورم از همون هایی هست که معلوم نیست می دونه همچین وبلاگی هست یا نه؟
هادی کرمی هم مرتب به وبلاگ سر می زنه و برای کسایی که مطلب می ذارن آرزوی طول عمر داره.
اکبر کهزادی تو بخش کوره تو عسلویه کار می کنه و گفته به زودی چند تا مطلب در مورد کوره تو وبلاگ می ذارم.
محسنی تو اینترنت ترجیع می ده تو سایت های دانلود بچرخه تا این که بیاد تو وبلاگ درپیت ما.
قاسمی هم سروش می گه بهش اطلاع رسانی شده. اما ما هیچ ردی ازش تو وبلاگ نزدیم.
گزدرازی و گودرزی هم معلوم نیست می دونن همچین وبلاگی هست؟
عباسی هم بعد این که یه مطلبش از این وبلاگ حذف شد، به حالت قهر از این بچه بازی ها کنار کشید.
محمد رفیعی می گه که زمانی که خیلی از بچه ها برای این وبلاگ ارزش قایل نیستن، ما چرا خودمون آش داغ تر از کاسه کنیم. منم بهش گفتم: اول برو مثلو یاد بگیر، بعد. در ضمن خیلی ها هستن که تو این وبلاگ پست و نظر می ذارن.
امین علمداری هم مفقودالاثره.
هابیل موسوی هم مثل این که نام کاربری و رمز عبور می خواست فقط برای گذاشتن مطلب تبریک سالگرد ازدواج علی بارگاهی. چون بعد از اون دیگه ازش خبری نشد. خود شیرین خود فروخته.
حامد کریمی که دیگه شورشو دراورده انقدر مطلب گذاشت. کافیه فقط رو اسمش کلیک کنید تا همه مطلباشو ببینید.