طبل بزرگ زیر پای چپ...

من متوجه نمیشم چرا میگید خدا بنده های خوبشو از روی زمین بر می داره؟ خب اگه اینجوره چرا اصلا اونارو آفریده؟ این خدایی که شما می گید این قدر بی رحمه که نمی ذاره خوب ها دست ما بدها رو بگیرن؟
«قاسم گلی»... این اسمیه که همیشه صداش می کردم
نمی دونم چقدر «قاسم گلی» رو میشناختین، چقدر با درد و رنج هاش آشنا بودید، چقدر در جریان آرزوها و ایده هاش بودید... اصلا هم قرار نیست مرده پرستی کنم و اینجا با گفتن زندگینامش واستون مجلس سوگ و گداز راه بندازم اما می خوام بگم بنده خدا توی زندگیش با وجود مشکلاتی که داشت، هیچوقت دست از تلاش بر نداشت.
یادمه روزی که بهم گفت می خوام واسه کنکور ارشد بخونم تا شریف قبول شم، راستشو بخواید، یکمی تعجب کردم... توی عالم شوخی بهش گفتم بابا قاسم ول کن شریفو، ما همین تهرانو شانسی قبول شدیم... دروغ چرا؛ تو دلم بهش خندیدم، نه از روی تمسخر، بخاطر دل خوشی که داشت اما وقتی بهم گفت یکی رو پیدا کرده که هزینه تحصیلشو میده و می خواد واسه ادامه تحصیل بره آلمان، فهمیدم این بشر عجب پشتکاری داره...
«قاسم گلی» آخر هفته های زیادی مهمون ما توی خوابگاه بود، همیشه با دست پر میومد و همیشه می گفت بذارید من خرج کنم، من سر کار می رم و دستم تو جیبمه، شما هنوز دانشجویید! کارمون این بود که تیکه بار هم کنیم و بعدش «بهزادِ شما و قاسم گلیِ ما» از اون خنده های معروفش تحویل بده 
خب زیاده عرضی نیست، بیاید مرده پرست نباشیم، قدر رفیقای واقعیمون رو بیشتر بدونیم و از زندگی کنار اونا لذت ببریم... کاری که فکر می کنم قاسم سعی کرد در قبال دوستانش داشته باشه...
 

 

* پی نوشت: عکس مربوط میشه به یکی از دفعاتی که قاسم مهمون ما بود و غذا رو واسمون اینجوری تزیین کرد!

سوال هفته!!! (7)

دیدیدم اینجا خبری نیست گفتیم یه گرد و خاکی به پا کنیم

۲تا سوال دارم:

۱- طولانی ترین کلمه زبان انگلیسی چیه؟

۲- کلمه ای بگید که بیشترین حرف بی صدا پشت سر هم داخلش اومده. مثلا Handball سه تا حرف بی صدای پشت هم داره!

 

راستی حرف از زبان انگلیسی شد یه یادی هم کنیم از علیرضا مرادی، مرد بزرگ میدان ها که قارچ می کاره و پول پارو می کنه علی اون شام دو نفره رو یادته توی کاکتوس؟ همونی که میخواستی داستان علاقه یه دختر اصفهانی رو به یه پسر آباده ای واسم تعریف کنی و نظرمو میخواستی؟ همونایی که آخرشم بهم رسیدن

خب "اون" که پیراهن درست و درمون نداشت، "من" هم که بیکار بودم و "تو" نمی تونستی مرخصی روزانه بگیری، "اون" مهمون داشت و "تو" با داداشت رفته بودی مراسم! راستی علی عجب آب و هوایی داره تجریش، هروقت واسه کارهای غیر علمیت اومدی تهران یه سری هم به اونجا بزن

 

پ.ن.: اگه خیلی از حرفامو متوجه نشدید اتفاق خاصی نیفتاده، این یه صحبت درون اردویی بود بین من، اون، تو و ماگی شما به سوالتون جواب بدید

چی بگم والا!!!

سلام

بذارید همین اول گلایه هامو بگم که جنگ اول، بِه...

اون روز که اومدم و گفتم نظرتون در مورد یه سری بحث های جدی توی وبلاگ چیه، تعداد زیادی موافقتشون رو اعلام کردن (با توجه به تعداد نظرات عرض میکنم) اما در عمل چی شد؟! 4 نفر نظر گذاشتن که اونم بیشتر حول شعر و شاعری و گیر دادن به حافظ شعر بود! بازم صد رحمت به غریبه های وبلاگ که دو کلللوم حرف درست زدن-دمشون گرم!!! خوب اگه فکر میکنید موضوع خوبی نبوده یا من اونو بد مطرح کردم (نوشتم)، لااقل بیاید اینو بگید تا آدم رغبت کنه ادامه بده. الان حامد میگه: اگه میخواستم به رغبت و تعداد نظرات بقیه توجه کنم که تاحالا باید در این وبلاگ رو تخته میکردم! درست میگی حامد خان، اما بحث اینه که بنده و بقیه دوستان نویسنده مهمان این وبلاگ هستیم و شما نویسنده اصلی...

بگذریم از این موضوع؛ حامد گفت که الان توی روزنامه فرهیختگان مشغول به کارم. بیشتر از یه ماهه که میام و اگه به حساب از خود تعریف کردن نذارید، همین هفته اولین مطلب به نامم توی روزنامه چاپ شد. روزنامه وابسته به دانشگاه آزاده و شدت چاپلوسه نظام! به خاطر همین دستمون واسه نوشتن مطلب باز نیست. منم اینجا فعلا کارآموزم و فقط فقط فقط بخاطر علاقه ای که به این کار داشتم اومدم وگرنه از پول کلان خبری نیست حتی از پایان نامم هم عقب افتادم. حامد جان قبول دارم که شما نسبت به این بنده حقیر قلم روان تر و بیان شیواتری داری اما برادر من چرا از ما دلگیری که به من تیکه میندازی!!!؟؟؟

حالا از خوبی ها بگیم؛ تیم ملی رفت جام جهانی، مبارکمون باشه. تهران که اون هفته شادی و سرور بود، والیبال هم همه چی رو کامل کرد. 2تا مربی خارجی که غرور رو به مردم ما برگردوندن-همین!

قبول دارید این روزا خواب چقدر میچسبه... یعنی عشقه! من برم به عشقم برسم

آرزو

آرزو، هدف، آرمان، رویا و... هرچی که اسمشو بذارید بالاخره هر کدوم توی ذهنمون برای آینده یه سری فکر و خیال دور و دراز داریم. یکی میخواد پولدار بشه، یکی دیگه به شغل دولتی راضیه. یکی شبها خواب دوست اجتماعیش رو میبینه (گفتم دوست اجتماعی که یه بار سوء تفاهم پیش نیاد ما اینجا داریم مسائل منافی عفت رو ترویج میدیم[نیشخند])، اون یکی میخواد خدا همه مریض هارو شفا بده!

اولین شب جمعه ماه رجب معروف به "لیله الرغائب" هست؛ شب آرزوها...

یه سِری آرزو بین همه ماها مشترکه؛ سلامتی خونواده، سعادت دنیوی و اخروی، عاقبت بخیری و... بیاید از گفتن این آرزوهای تکراری بگذریم. ازتون میخوام دید تازه ای به اطرافتون - به زندگی - داشته باشید و برای همدیگه آرزوهای جدیدمونو بنویسیم. لازم نیست که حتما این آرزو یه چیز خیلی عجیب غریب باشه. نترسید که بقیه در موردتون چه فکری میکنن[خونسرد]

شاید خوندن آرزوی من توی بخش نظرات بتونه منظورمو بهتر برسونه

پس دست به کار شید... خودتون باشید


پی نوشت: "بالاخره آن مرد آمد" هرچند در رکاب "همراهان امام زمان"، "خلبانی" که انگار این دفعه خودش بدجور دور خورده و کسی که مدتهاست توی آب و نمک و سرکه و سکنجبین خوابونده شده باعث شد که بقول معروف سپهر سیاسی ایرانمون بس شلوغ بشه. فارغ از اینکه رای بدید یا ندیم، خرداد (و خدایی نکرده تیر) داغی رو در پیش داریم.

اما با نظر حامد موافقم. فکر میکنم اینجا جای مناسبی نیست که بخوایم از مسائل سیاسی حرف بزنیم یا شاید بهتره بگم هنوز مناسب نیست. منِ "نوعی" هم نه از سیاست چیزی سرم میشه و نه علاقه ای بهش دارم. پس ببخشید اولین موضوعی که مطرح کردم از هات ترین مسئله روز کشور فرسنگ ها فاصله داره.

این حضور غیاب تاثیری روی نمره پایانی ندارد...

شاید جمله بالا رو به کرات از دهان استادهای محترم شنیده باشید. آخر ترم هم حتما متوجه شدید که حق با اونا بوده و "اصلا" هیچ تاثیری نداشته؛ اصلا و ابدا! مگه غیر از این بوده؟! استادهای خلیج کدومشون به قولش وفا نکرد؟

خب اما اینارو گفتم که چی!؟ وقتی بعد حدود یه ماه اومدم وبلاگ (خب در جریان هستید که؛ ما بچه فقیرا خونه اینترنت نداریم) دیدم به غیر از خانوم خیراندیش "همیشه حاضر در صحنه" هیچ خبری اینجا نیست! حامد که عاشق شده دیگه اینجا نمیاد ، یه سری هم که سرکار رفتن، حتی دوستان بوشهری هم به خودشون زحمت نداده بودن تا یه سری عکس و خبر دسته اول از استانشون بهمون بدن

بهرحال، به نظرم رسید میتونیم از وبلاگ استفاده بهتری کنیم. نظرتون چیه از هفته آینده در مورد یه سری از مسائل صحبت کنیم؟ موضوعاتی که ذهنتون رو  درگیر خودش کرده ، بهش فکر میکنید یا چیزایی که واستون دغدغه ست!

همه مون توی یه سن و سالیم؛ شاید فکر و نظر ما بتونه کمک حال یکی دیگه باشه. این که حول چه چیزایی صحبت کنیم یا چطوری رو، میتونید توی همین پست مطرح کنید.

اما قبل از هر چیز، شمایی که میای اینجا این نوشته رو میخونی، یه زحمتی بکش اسمت رو توی بخش نظرات بنویس تا بفهمیم حداقل تعداد بچه هایی که این وبلاگ رو تحویل میگیرن چند نفره!

منتظر پیشنهاد های قشنگتون هستیم...

تولد

امروز ۱۷ آذر، تولد مسعود بهروزیه

شروع ۲۷ سالگیت مبارک پسرم!

دو تا کیک تولدم که می دونم خیلی دوست داری، برات سفارش دادم. شمعم نذاشتم تا زحمت فوت کردن به خودت ندی.

این عکس زیر رو هم با عنوان پیش پیشش به عنوان هدیه از من داشته باش.

 ballon d'or 2012 winner

سوال هفته!!! (6)

کلمه متفاوت را یافته و آنرا جداگانه در برگه پاسخ(!) یادداشت کنید؟


شوالیه

دروغگو

سوار اتوبوس نشو

بی شرف

توهین

تو

صلاحیت


***سید جلال آقای گل***


پ.ن: قیافه عادل :|

از بچه ها بی خبر!!!

امروز که داشتم توی چهره‌-کتاب چرخ میزدم چشمم به یه عکس افتاد که مربوط میشد به دوران حضور میر.ح.م در بوشهر و صدالبته حضور یکی‌ از دوستان در این تصویر باعث شگفتی بود

خانم خیراندیش شما هم که به جمع دانشجویان خودفروخته عامل بیگانه پیوسته بودید

تا از تبریز دور نشدیم اینم بگم که تولد رضا نوروزی ۹اردیبهشت بود. ما هم که هرچی‌ به گوشیش زنگ زدیم خاموش بود انگار آقا رضا هم با تراختوریا گشته و مثل اونا خودشو از بقیه جدا میدونه تراختور پرطرفدارترین تیم دنیاست البته اگه آقا فردوپوس!!! حقشو نخوره

'رضو خلو' زیر پاتو هم یه نگاهی‌ بنداز!

 همشهری جوان این هفته یه سری هم به بوشهر زده و نکته جالبش یه مصاحبه خوب با پویا مرشدی بود. پویا هم مثل همیشه با اون زبون گویاش خیلی‌ راحت و دلچسب صحبت کرده بود. من هنوز متوجه نمیشم شماها چرا ه.ج نمیخونید؟؟!!! خوب برید بخرید دیگه این همشهری جوان رو


هفته گذشته هم قاسم گلشن چند روزی تهران پیشم بود و دنبال کار می‌گشت، واسش دعا می‌کنیم که سریعتر تکلیفش معلم بشه!

از داود خوشم میاد چون درهرحال طرفدار تیم زاقارتش می‌مونه، چه اون موقع که چلسی با ویاس بواش در حل گلاب پاشی به درو دیوار بود و چه اون زمانی‌ که با درخشش غول آفریقاییش (دروگبا) بارسا رو جلوی تماشاچیاش به زانو در آورد. نه مثل بعضیا که فقط یه پیرهن ورزشی بایرن دارن و ادعاشون گوش فلک رو کر کرده!
راستی‌ آقا کریمی‌ قهرمانی دورتموند رو بهت تبریک ویژه میگم

گفتم آقا کریمی‌ یادم افتاد از بی‌ معرفتیش هم بگم، این آقا مدیره اصلا رسم مهمون نوازی سرش نمی‌شه، دیگه از بس با امیری ابوالعلا معرب جان بکلو و... گشته ماهارو فراموش کرده! ۲ماه از سال جدید میگذره و این بچه تهرونی یه خبری از ما نمیگیره که بابا کجایی تو؟ توی تهران گم شدی؟ و...!!!

سلمان هم از وقتی‌ به پولو پله ای رسیده دیگه بطور کلی‌ اصلو نسبشو نفی کرده، اونایی‌ که داخل چهره-کتاب‌ هستن منظورمو خوب می‌فهمن. همین روزاست که آقا بیاد اسمشو عوض کنه بذاره سالومون (خیلی‌ هم با سالومون کالو چلسی تفاوتی‌ نداره ها)

شاد باشید دیگران رو هم شاد کنید...

تولد لر فاضل

سلام بر تو‌ ای لٔر فاضل!!!

سالروز میلاد تو موعد شکفتن غنچه‌های بهاریست، پرستوهای عاشق سوار بر "نسیم" خیالت این نوید را دادند.

تولدت مبارک

بهترین ماست دنیا کشف شد!!!!!!!!!!!

ماست 7 سبزیجات کاله؛ اولین ماده غذایی که علیرضا مرادی از آن بیزار است.

(از طرف مسعود بهروزی)

سیل زدگان

سلام

اینم یه نمونه کوچیک از آب گرفتگی چند روز پیش انزلی!!!
چشمان ما به دست های مهربان شماست هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

سوال هفته!!! (2)

بچه ها فرض کنید یه دریاچه داریم که با آب دبی ثابت m بهش وارد میشه و از طرف دیگه با همون دبی m آب ازش خارج میشه. سوال اینه که آیا شرط تعادل در مورد این دریاچه صادقه یا نه؟ و چرا؟ به عبارت دیگه این دریاچه در حالت تعادل قرار داره یا نه؟

سوال هفته!!!

 

بچه ها کسی میدونه TA داخل محیط های دانشگاهی یعنی چی؟؟؟

 

yek bedoone sharhe dige

از دانشگاه جدیدتون چه خبر؟

سلام

کم کم داریم به روزهای دوباره سر کلاس رفتن، غذای سلف خوردن و خواب موندن کلاس های اول صبح (این آخری درمورد خودمه) نزدیک میشیم. وقتی دوباره به اولین روزهای ورود به خلیج فکر می کنم، خاطرات خوب و بد زیادی از جلوی چشمام رد میشه. مطمئنا واسه شما هم همینجور بوده، خاطراتی که خیلی هاش ناگفته مونده (شاید هم ناگفتنی باشه). بنظرم بد نباشه از بچه هایی که امسال تحصیلات تکمیلی شون رو شروع می کنن بخوایم که چند خطی از روزهای دانشگاه جدیدشون بنویسن. چند خطی که میتونه با ضمیمه شدن به چندتا عکس درست و حسابی تصویر گویایی از دانشگاهتون رو به ما بده. پس خیلی منتظرمون نذارید. این گوی و این میدان؛ یا علی...

 

پی نوشت: لطفا ایده هاتون رو واسه خوندنی تر شدن این نوشته حتما توی قسمت نظرات بگید.

صندلی گرم (شماره 6: معین رضا علیزاده یکتا)

سلام

حامد اصرار داره باز هم بگم که مهمون بعدی صندلی داغ خانواده بارگاهی هستن. منتظر سوالات متاهلی شما از این زوج خوشبخت هستیم. مخصوصا تو مجرد عزیز...

خانم خیراندیش و آقایون رفیعی، بهروزی، مرادی، کریمی زحمت سوالات این صندلی داغ رو کشیدن. خدا خیرشون بده…

یه بیوگرافی از خودت ؟

معین علیزاده متولد آبان 67، ساکن بندر انزلی بخش غازیان (مثل اینکه بگیم بوشهر، قسمت بهمنی) قد 170 سانت وزن 71 کیلو. یه خواهر دارم که سال اول معماریه و 7روز هفته 5روزشو با هم دعوا کردیم و قهریم. یه خونواده 4 نفره که با عمه ام زندگی میکنیم و میشیم 5 نفر. به شنا، کشتی و جودو علاقه دارم اما اگه قرار باشه ورزشی تماشا کنم هیچ فرقی واسم نمی کنه، از شمشیربازی و گلف بگیر تا فوتبال والیبال هندبال و... از همش لذت میبرم. بالطبع طرفدار ملوان هستم و رئال مادرید (کلا قوهای سپید، چه خزری چه مادریدی). از سیاست متنفرم. عاشق خوندن مطالب غیر علمی (نه اینکه بگم علمی رو دوست ندارم) از مجله و روزنامه بگیر تا رمان، داستان کوتاه، کتاب های تاریخی و... (همین بس که امسال از نمایشگاه کتاب بالای 100 تومن کتاب خریدم). تقریبا با هیچ غذایی مشکل ندارم (فقط یکمی سوسیس کالباس کم میخورم و ماکارونی و زرشک پلو با مرغ رو بیشتر دوست دارم). در حق دوستام یکمی بی معرفت تشریف دارم. بیش از حد خونسردم. درون گرا هستم طوریکه گاهی واسه نشون دادن احساساتم به مشکل برمی خورم. از مسافرت و مهمونی رفتن (یا مهمونی دادن) لذت می برم. رک هستم.

چقد به حرف مردم اهمیت میدی؟

خب بالاخره ما هم داریم بین همین مردم زندگی می کنیم اما اینکه بخوام بخاطر حرف مردم (که بیشتر دنبال دزدیدن شادی هامون هستم) کاری رو انجام بدم یا ندم، نه اصلا اینطور نیست.

اگر قرار بود یه داداش داشته باشی دوست داشتی اخلاق و رفتار داداشت شبیه کدوم یکی از بچه های خودمون باشه؟

بعد سلمان که داداش اولمه دوست دارم دومی تلفیقی از اینا باشه: تیپ کیومرث، هوش ایمان، شوخ طبعی شهاب، سرخوشی مسعود، وقت شناسی سجاد، پشتکار حامد، آینده نگری داوود، مرام و معرفت عالی حسینی و...

بنظرت چندتا بچه کافیه؟

اگه به من باشه که میگم 3 تا اما توی این دوره زمونه بزرگ کردن بچه مصیبته! (البته حرف آخر با حاج خانومه)

دوست داری اسم دخترتو چی بذاری؟

از این اسامی خوشم میاد: نرگس - نیلوفر - مهسا - مریم (البته حرف آخر با حاج خانومه)

دوست داری برا ماه عسل بری قبرس؟

میخوام هزینشو خرج مراسم خیریه کنم (البته حرف آخر با حاج خانومه)

اگر یک بار دیگه اسمت تو قرعه کشی هم برا مکه هم برا آنتالیا در بیاد کدوم رو ترجیح میدی؟

اگه تنها باشم مکه و اگه همراهی داشته باشم آنتالیا (بچه ها الهی هرکس دوست داره خدا قسمتش کنه یه بار که شده بره مدینه تا ببینید چه صفایی داره)

تا حالا 7 صبح بیدار شدی؟

بعد از کنکور ارشد تنها دفعه ای که بیدار شدم یه ماه پیش بود که المپیاد تهران بودم. 6:30 بیدار می شدم که برسم دانشگاه تا از صبحونه تپلش جا نمونم.

اگر مهندس نمی شدی دوست داشتی کدوم یکی از این شغلا رو داشته باشی؟ چرا؟ (دزد - کلاه بردار - قاچاقچی - گدا)

قاچاقچی، شرف داره به بقیه (پول خوبی هم انگار توشه)

تاحالا به صرافت عمل زیبایی افتادی؟

همین ماه قبل بود. در عرض یکی دوهفته چندتا از دوستان و آشنایان رفتن زیر عمل (اتفاقا چیز خوبی هم از آب در اومدن). واسه همین فشار روی منم از طرف خونواده و دوستان زیاد شد. اما زیر بار نمیرم. هویجوری خودمو دوست دارم.

به نظرت آخر دنیا کجاست؟

شاید ایستگاه بعدی آخر دنیا واسه هرکدوم از ما باشه، بچه ها تا پیاده شدن خیلی وقتی نمونده!

آخرین دوستی که از دستش دادی کی بوده؟ چرا؟

اگه اشتباه نکنم سال اول دبیرستان بود. تو جمع خودمون چندتا از بچه ها با اون طرف یه شوخی کردن، به اون دوست سابق ما هم برخورد عکس العمل اشتباهی از خودش نشون داد. کار به مدیر مدرسه و تنبیه کشید و... . اون رفیق پریروز و بدخواه دیروز هم فکر کرد من زیرآبشو زدم. هیچوقت هم حاضر نشد به حرفم گوش بده!

این گوشی که الآن داری رو از کجا  آوردی؟

یادگاری یه دوست عزیزه

دوست داری کدوم یکی از بچه ها تو عروسیت برقصه؟

ما عروسی هامون زنونه مردونه قاطی هم میگیریما، شما روتون میشه برقصید؟

تا حالا گریه کردی؟ اگر آره چرا؟

آخرین باری که حسابی گریه کردم 9 سال پیش بود مادربزرگم فوت کرد. بعد اون انگار چشمه اشکم خشک شده. پیش بیاد چیزی ببینم، یه تیکه فیلمی تو تلویزیون، یه نوشته یا لحظه جدایی از دوستام که یکمی گوشه چشمم خیس بشه

شده دلت برا ایران بسوزه؟ چرا؟

آره، گاهی اوقات یه سری مسئولین بی کفایت رو می بینیم که پشت خیلی از کارهاشون هیچ فکری نیست. دلم می سوزه که چرا همچین آدمایی باید سردمدار این کشور باشند (یکی نیست بگه از کشوری که مهندسش تو باشی...)

چه تصویری از کودکیت توی ذهنت مونده؟

3-4 ساله هستم. با خواهرم پشته پنجره حیاط موندیم و مامانمو می بینم که هر روز واسه کلاس های "رابط بهداشت" به درمانگاه شهرمون میرفت و ما دوتا تنها خونه می موندیم.

بابت چندبار کتکت زده؟

آخرین باری که یادم میاد خرداد 84 بود، پیش دانشگاهی بودم و درست همون شبی که فینال معروف لیورپول-میلان بود. سر یه بگو مگو با خواهرم سر و صدا بلند شد، کار به جایی رسید که یه کتک مفصل از پدرجان نوش کردم طوریکه نیمه اول اون بازی هیچی ندیدم.

یه خاطره از بچه ها که اومدن شمال که خیلی بهت حال داده، برامون تعریف کن.

خب روزی که قلعه رودخان رو فتح کردیم!!!!! خیلی حال داد. چه سختی هایی کشیدیم واسه بالا رفتن از اون همه پله تو سربالایی زیاد کوه و بعدش هم آلاسکا پشت آلاسکا

شجریان یا داریوش؟

2-3 سال پیش داریوش اما الان میگم شجریان (البته سرور همه اینا احسان خواجه امیریه)

یه جمله عاشقانه بگو؟

ادم ها دو دسته اند: تو و دیگران!!!

چندتا خاطرخواه داری؟

اونی که قبلا خاطرخواه مون بود الان بدخواهم شده

بیشتر با کی درد و دل میکنی؟

اگه خیلی پر بشم با سلمان یا یکی از دوستای همشهریم (البته به ندرت پیش میاد با کسی درد و دل کنم)

تا حالا ابروتو برداشتی؟

نه

اگر دوستات برات اسم گذاشتن برامون بنویس

دوران راهنمایی بخاطر فامیلی طولانیم بهم میگفتن 18 چرخ

تا حالا شده تو جمع دستتو بکنی تو دماغت؟

آره احتمالش هست که حواسم نبوده باشه و ناخودآگاه...

دوست داشتی دختر بودی؟

80٪ نه (اون 20٪ هم بخاطر کنجکاوی در مورد حس دختر بودنه)

دنبال خارج رفتن هستی؟

راستش الان نه پولشو دارم و نه شرایطشو، تا ببینیم زندگیمون چطور رقم میخوره...

اگه جور شد ما رفتیم برات دعوتنامه بفرستیم؟

با کمال میل، چندسال دیگه که سر کاری رفتم حتما بهت یه سر میزنم.

نظرت چیه که خدا به جای اینکه تخم های هندونه رو داخلش پخش میکرد مثل خربزه و طالبی همه رو یک جا جمع میکرد؟

اون وقت لذت شلیک هسته ها با دهن از آدم گرفته میشد

تا حالا شده رو در و دیوار دستشویی یادگاری بنویسی؟ اگر آره کجا؟

خواستم بنویسم اما خودکارم روی در آلومینیومی ننوشت دیگه خورد تو ذوقم

با توپ فوتبال چند تا روپایی میتونی بزنی؟

شاید 5-6 تایی

اگر از زندگیت فیلم می گرفتن و برا همه نشون میدادن آیا از دیدن بعضی از صحنه ها خجالت میکشیدی؟ چرا؟

نه آقااااا، چیو میخواید نشون ملت بدین؟؟!!!

واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند / چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

تا حالا به خودت خندیدی؟ چرا؟

پریروزا بود موقع پیاده شدن از تاکسی راننده می خواست 50 تومن بقیه پولمو بده. پولو که دیدم همزمان با جلوبردن دستم واسه گرفتن پول گفتم قابلی نداره پیشتون بمونه، طرف هم تا اومد دستشو عقب ببره پول رو تو هوا قاپیدم. راننده و بغل دستیم هاج و واج نگام میکردن که من پیاده شدم!!!

تو زندگیت به چه چیزی بیشتر از همه افتخار میکنی؟

به خونوادم، به شهرم و به اینکه یه بچه مسلمون شیعه ایرانی هستم (حداقل در ظاهر که هستم)

اگر یه قدرت مطلقی داشته باشی اولین نفری رو که میکشتی کی بود؟

بنیامین نتانیاهو - لیونل مسی - مارسلو (اگه میشد دکتر آ. و دکتر خ. رو هم یکمی زخمی میکردم)

با کدامیک از بچه ها توی دوران دانشگاه حرفت شده یا احتمالا زد و خوردی داشتی که باعث کدورت شد؟

سلمان - مسعود - شهاب - ساسان - ایمان و...

آیا تقلب در ارشد رو هم ادامه میدی؟

کلاس های دانشگاه تهران رو که دیدم چندان واسه تقلب مناسب نبود. حالا بعدا یه برآورد کلی می کنم

دوست داشتی پولدار بودی مالک رئال بودی؟

حقیقتش اینه که خیلی دوس دارم یه روزی مالک ملوان بشم. باور می کنید همین الان هم چقدر ایده های اقتصادی واسه این تیم دارم؟!!

کی دوست داری بمیری؟

هروقت که آمرزیده شدم فقط امیدوارم حالا حالاها نباشه. روزی که بتونم واسه اطرافیانم مفید باشم به هدف هام رسیدم و آماده رفتنم.

دوست داشتی روح میشدی اون دنیا هم مثل این دنیا با نامحرم گل میگفتی گل میشندی؟

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند / و آن که این راز ندانست در انکار بماند! (مارو با نامحرم سنخیتی نیست برادر)

دوست داشتی توی "من او" جای علی بودی یا یکی از اون هفت کور؟

شک نکن هفت کور، مخصوصا کور سومی

رمز عملیات مرصاد چی بود؟

شهید همت: هر کدومتون تا 10 تا عراقی شهید نکردین بر نمی گردین!

دوس داری با دوست من دوست بشی؟ سر بزن به صفحه facebook ام و mutual friends مو add کن!

آقایی که نمی خوام اسمتو بیارم من که میدونم شما تمامی دوستاتو همینجوری پیدا کردی! بگم؟؟!!!

چه چیزی حالت رو خوب می کنه؟

گاهی یه کار ساده مثل خوردن هندونه با دست حالمو خوب می کنه، گاهی با بغل کردن یه دوست قدیمی قند تو دلم آب میشه یا خوندن یه کتاب خوب.

چه چیزی حالت رو بد می کنه؟

دیدن آدمایی که به حق خودشون قانع نیستن و همش ناله میکنن. اونایی که همیشه در حال غرزدن و ماتم گرفتن هستن و وقتی joy stick گوشیم خراب میشه!

با کسی مشکل شخصی داری؟

آره با حامد کریمی

به نظرت اگه یه روز خیلی ثروتمند بشی اخلاقت چقدر عوض می شه؟

احتمالا اون اولاش یکمی خودمو بگیرم به بقیه کم توجهی کنم و... اما بعد مدتی یه اتفاقی تو زندگیم می افته که منو یاد گذشته (یاد اون همه آرزو و کارهای خوبی که میخواستم اگه یه روز پولدار بشم انجامشون بدم) میندازه و... (حال می کنید با تخیل - کلید اسراری میشم واسه خودم)

سه تا از بارزترین ویژگی هات از نظر خودت؟ و فکر می کنی بارزترین ویژگیت از نظر کسایی که دورآدور باهات آشنا هستن چیه؟

مهربون - زود عصبانی میشم - فکر کنم مسئولیت پذیر باشم.

مغرور - خودخواه - بداخلاق - عبوس

چند تا از چیزایی رو که خیلی دوست داری، حالا هر چیزی؟

همشهری جوان - فیلم سینمایی "مسیر سبز" - فوتبال - آلن شیرر - کتاب "من او" - ساعت مچیم - بچه های کوچیک - اخته آلبالو - خوندن زیرنویس شبکه های ورزشی عربی (بخصوص اسم تیمها)

نظرت در مورد این جمله: گزینش از بین داوطلبان ذکور

اگه مردونگی رو صفت مشخصه مردها بدونیم و ذکور رو به معنای مردان، اون وقت میتونم بگم بنازم به خیلی از خانوم های این مملکتمون که مردونگی شون به پای آقایون میرسه (حالا مشکل حل شد؟؟؟)

با کلمات زیر یک جمله بساز:

وبلاگ - غازیان- سینما - کتاب اول دبستان - معین رضا علیزاده یکتا - دماغ

به نقل از وبلاگ sh85 داستان دماغ معین رضا علیزاده یکتا که جلوی آتش سوزی در سینما غازیان را گرفت درکتاب اول دبستان جایگزین داستان دهقان فداکار شد.

بعد از شنیدن اینا اولین چیزی که به ذهنت میرسه؟

بوشهر: قسمت                          پول: کثیف ترین شیرینی دنیا          تهران: آلیس در سرزمین عجایب

خیراندیش: مظلوم و مهربون          تنگستانی: کلاس مبانی برق         کیومرث: این دختره ولم نمیکنه

دشتی نژاد: ترسناک                    علیرضا مرادی: با جنبه                  بنیامین: شب جمعه

سجاد: ااااه...کثیفه...نمی خورم     محمد رفیعی: خنده با دهان باز       مسعود: باباشاه

بارگاهی: غذا آور خونه                  ساسان: کولر و سردرد                  قنبرپور: زیتون            

حامد: مثل همه بچه تهرونیا حساس                      سلمان: عاشق عاشق عاشق و دلی بدون کینه

علیرضا عالی حسینی: استیل عکاسی                  شهاب: همیشه پای یک زن در میان است.

خردمند: همیشه هدفون به گوش      

 

حرف آخرم اینکه از همه بچه هایی که توی دوران دانشگاه رفتار یا برخورد بدی باهاشون داشتم، حرف نامناسبی بهشون زدم یا به هر دلیل دلخوری از من دارن امیدوارم که منو ببخشن و حلالم کنن، همین.

قسمت چهارم و آخرین قسمت جنجالی ترین پرونده سال

* نامبرده روز قبل از سفر اقدام به ارسال پیامک های اشتباهی بین دوستان خود از جمله د.ا. و م.ع. نمود. هنوز قصد شوم وی از این عمل ننگین و خفت بار مشخص نیست.

* نامبرده قصد داشت تا با ترجمه سوال و جواب های صندلی گرم خود اطلاعاتی حیاتی را به آن طرف مرزها برساند. اما بنظر می رسد بدلیل ناکافی بودن اطلاعات این امر را به تاخیر انداخت. در همین راستا وی سعی نمود با یک تصادف ساختگی کمی وقت را برای این کار خود هدر دهد که با توجه به نبود هیچ مدرک مستدلی بر صحت این تصادف هولناک و تشخیص ساختگی بودن تمامی عکس های مربوطه از سوی سرویس داش این توطئه نیز برملا گشت. وی همچنین یکبار به شکل حضوری با مامور جاسوسی خود به نام Paul ملاقات داشت و اطلاعات مهمی را به او رسانید.

* به گزارش سرویس کاریابی، نامبرده با دادن امیدهای واهی کار به دوستان خود قصد ایجاد تفرقه بین آن عزیزان را داشت که در امر بیزنس بین دو ساده لوح به نام های س.ر. و م.ع. تفرقه ای دهشتناک انداخت. وی با بهره گیری از این فرصت ها مقاصد شوم خود را که همان به زمین زدن و ناکام نمودن جوانان این مرز و بوم است به پیش می برد.

* نامبرده مدتهاست که قصد عذرخواهی از دوستان خود را به دلیل بدقولی هایش دارد اما... . طبق آخرین اخبار نامبرده درصدد خروج از کشور به مقصد سوئد است.

نیک باشی و بدت نامند خلق

به که بد باشی و نیکت نامند...

قسمت سوم پرونده

* نامبرده در مکالمات خود از زبان رمزی "دیر ددر دودور ..." استفاده می کند که این امر مدرکی دیگر بر جاسوسی این فرد است. وی از آغاز بکار در یک شرکت بزرگ صنعتی به عنوان مدیر ارشد صحبت به میان آورد که خود شروع یک فاجعه عظیم است.

* نامبرده خود را مدرس زبان اجنبی انگلیسی و دارای مدرک تدریس از دانشگاه کمبریج معرفی کرده درحالیکه نمره درس زبان انگلیسی وی در دانشگاه نسبت به خیل عظیمی از هم دوره ای هایش از جمله م.ع. بسیار پایین تر است.

* نامبرده با انتخاب پست روابط بین الملل سفر قصد داشت تا ارتباط خود را با اجانب سهل الوصول تر نماید. وی دلیل لغو سفر خود را درگیری در موسسه زبان و درخواست مدیر موسسه بیان نموده اما پیش از این ارتباط خود را با موسسه زبان از ابتدای تابستان کتمان کرده است. این که مدیر موسسه کیست؟ نامش چیست؟ و بچه کجاست؟ هنوز معلوم نیست!

این پرونده همچنان باز است...

قسمت دوم پرونده

* نامبرده در یکی از بلوک های بیشمار و پرپیچ و خم شهری موسوم بهcity steel زندگی می کند. معماری این شهر که به دست اجانب طراحی شده و خود مدرکی دال بر همکاری او با آنها می باشد، راه های فرار زیادی در اختیار وی گذاشته است.

* تا بحال هیچ کس موفق به دیدن منزل اصلی خانواده نامبرده نشده و از تک و توک مهمان های سالانه (بهتر بگویم ده سالانه) خود در منزلی کوچک که آن را جایگزین خانه (همیشه) در حال تعمیرشان میداند، پذیرایی (در حد رفع تکلیف) می کند.

* نامبرده در دانشگاه اقدام به کلاشی از فردی به نام م.م. نموده و اکنون متواری است. گفته می شود وی در حساب های بستانکاری خود بسیار دقیق بوده اما در حساب های بدهکاری اهمال فراوان نموده است.

* نامبرده کتب مورد علاقه خود را "کوری" و "دنیای سوفی" اعلام کرده است که با توجه به دکترین "پروفسور عباسی" و نماد شناسی فراماسونری نشان دهنده تمایلات سیاسی منحرف وی است. شایان ذکر است که نامبرده با فعالیت چند هفته ای در سرویس جاسوسی "صورت-کتاب" و بهره گیری از اینترنت دولتی قصد داشت تا به زعم خود دشمنانش را شناسایی کند و بنظر در این امر موفق گشت.

این پرونده همچنان باز است...

قسمت اول پرونده

* نامبرده با انتخاب چندین اسم مستعار قصد داشت تا هویت اصلی خود را پنهان سازد که این امر با تیزهوشی دلاوران امنیتی و اطلاعاتی sh85 (ملقب به داش) میسر نگشت. از جمله نام های وی می توان به مرادوف، ماگمادوف و ماگی اشاره کرد. دو اسم اول خود به ارتباط پنهانی نامبرده با سرویس های جاسوسی کشورهای اجنبی اشاره دارد. اسم سوم نیز برای اشخاص نزدیکتر به وی کاربرد فراوان داشت.

* نامبرده در معرفی پدر خود نیز شفاف عمل نکرده؛ روزی او را مدیر، روز دیگر یک کارمند ساده و روزی معاون یک شرکت بزرگ معرفی می کند.

* هنوز هویت واقعی نامبرده مشخص نیست. درحالیکه والدین خود را روزی شیرازی و روز دیگر آباده ای معرفی می کند، خود را متعلق به اصفهان (شهر فرهنگ و هنر، شهر مردمانی بدون دوز و کلک!!!!!!!!) می داند. هرچند هنوز کسی موفق به شنیدن لهجه اصفهانی وی نشده است.

این پرونده همچنان باز است...

پرونده ای برای رسوایی اون آقا

پس از تماس های فراوان با اینجانب، مسئولیت این پرونده خطیر به این بنده حقیر واگذار گردید. در ابتدا اقدام به مطالعه این پرونده قطور نموده و پی بردم که با فردی معلوم الحال اما مجهول الکار مواجه شده ام. گستردگی شگرف اتفاقات در این مورد مرا واداشت تا با نزدیکان مظنون تماس حاصل کرده و از صحت و سقم اطلاعات مطلع گردم. اکنون وقت آن رسیده تا گزارشی مبسوط از پی گیری های خود را خدمت شما عزیزان تقدیم دارم باشد که موجب روشن شدن زوایایی پنهان از شخصیت " نامبرده " گردد و دوستان را بر ادامه دوستی برحذر دارد...

...منتظر باشید...

جملات مثبت

نگوییم «تو روح اونکه تو رو گذاشت اینجا»، بگوییم «به امید شایسته سالاری بیشترتر»

نگوییم «گند زدی رفت»، بگوییم «اینجانب با شما اختلاف سلیقه دارم»

نگوییم «واسه ما فیلم بازی نکن»، بگوییم «مزایده»

نگوییم «شتر»، بگوییم «آن بزرگوار یادش رفت رنگ قرمز در چراغ راهنمایی چه کاربردی دارد»

نگوییم «زاییدی»، بگوییم «یک پای امور محوله در گل مانده است»

نگوییم «دیشب باباتو دیدم آیدا»، بگوییم «آیدا جان از بابات چه خبر؟»

نگوییم «خرتوخر»، بگوییم «غیر سیستماتیک»

نگوییم «کودن»، بگوییم «کسی که با پاشنه پایش می اندیشد»

نگوییم «هشش ش ش»، بگوییم «بی زحمت در را آرامتر ببند»

نگوییم «شیر سماور»، بگوییم «عزیزم دقت کن»

نگوییم «ببند بابا!!!»، بگوییم «لطفا در حوزه اختیاراتت افاضات بنا»

نگوییم «مردیکه اونوریه وابسته فلان فلان شده»، بگوییم «رقیب سیاسی»

نگوییم «جاسوس»، بگوییم «محقق»

نگوییم «خودمان داریم»، بگوییم «از کانال همساده دیدیم»

نگوییم «[...] خوردی؟!»، بگوییم «قربون برم خدارو»

نگوییم «فیلمش چرت بود»، بگوییم «معناگرا بود»

نگوییم «آخ!!!»، بگوییم «آخ جون»

نگوییم «دکتر» وقتی نیست خب!

ضرب رومی

رومی ها روش ضرب مختص به خودشون رو داشتند. احتمالا اونا این روش را با کمک آزمون و خطا کشف کرده بودن. مثلا دو عدد زیر را در نظر بگیرید:

23 * 177

پس از نوشتن اعداد، اولین عدد (177) رو نصف و دومین عدد (23) را دو برابر می کردن و اعداد جدید رو زیر هر کدوم می نوشتن. ضمنا از باقیمانده اعداد نصف شده هم صرفنظر می کردن. ببینید:

23 --- 177

46 --- 88

92---44

184 --- 22

368 --- 11

736 --- 5

1472 --- 2

2944 --- 1

حالا توی ستون دوم تمام عددهایی که مترادفشون در ستون اول زوج بود رو خط می زدن (اعداد 46، 92، 184 و 1472 رو که عدد کناریشون در ستون اول زوج هست خط می زنیم). در نهایت اعداد باقیمانده در ستون اول رو با هم جمع می کردند:

4071 = 2944 + 736 + 368 + 23 = 23 * 177

سلام

دیگه از بس حوصله‌ام تو خونه سر رفته بود، رفتم خرت و پرت‌های قدیمیمو از تو کمد‌ها ریختم بیرون! جاتون خالی با این کار کلی هم صدای مامانمو در آوردم اما این بین یه شعری رو هم پیدا کردم. میذارمش اینجا شاید خوشتون بیاد...

 

اتل متل یه بابا / که اون قدیم قدیما / حسرتشو می‌‌خوردن / تمامی‌ بچه‌ها / اتل متل یه دختر / دردونه باباش بود / بابا هرجا که می‌رفت / دخترش هم با‌هاش بود / اون عاشق باباش بود / بابا عاشق اون بود / به گفته بچه‌ها: / بابا چه مهربون بود / یه روز آفتابی / بابا تنها گذاشتش / عازم جبهه‌ها شد / دخترو جا گذاشتش / چه روزای سختی بود / اون روزای جدایی / چه سال‌های بدی بود / ایام بی بابایی / چه لحظه‌ی سختی بود / اون لحظه‌ی رفتنش / ولی بدتر از اون بود / لحظه برگشتنش / هنوز یادش نرفته / نشون به اون نشونه / اون که خودش رفته بود / آوردنش به خونه / زهرا به او سلام کرد / بابا فقط نگاش کرد / ادای احترام کرد / بابا فقط نگاش کرد / خاک کفش بابا رو / سورمه تو چشاش کرد / بابا جونو بغل کرد / بابا فقط نگاش کرد / زهرا براش زبون ریخت / دو صد دفعه صداش کرد / پیش چشاش ضجه زد / بابا فقط نگاش کرد / اتل متل یه بابا / یه مرد بی ادعا / براش دل می‌سوزونن / تمامی‌ بچه‌ها / زهرا به فکر باباست / بابا تو فکر زهرا / گاهی به فکر دیروز / گاهی به فکر فردا / یه روز می‌گفت که خیلی / براش آرزو داره / ولی حالا دخترش / زیرش لگن می‌ذاره / یه روز می‌گفت: دوست دارم / عروسیتو ببینم / ولی حالا دخترش / می‌گه به پات می‌شینم / می‌گفت: برات بهترین / عروسی رو می‌گیرم / ولی حالا می‌شنوه: / تا خوب نشی نمی‌رم / وقت غذا که می‌شه /  سرنگ رو برمی‌داره / یه زرده تخم مرغ / توی سرنگ می‌ذاره / گوشه لپ بابا / سرنگ رو می‌فشاره / برای اشک چشمش / هی بهونه میاره / غصه نخور باباجون / اشکم مال پیازه / بابا با چشماش می‌گه / خدا برات بسازه / هر شب وقتی بابارو / می‌خوابونه توی جاش / با کلی اندوه و غم / می‌ره سر کتاباش / حافظ رو برمی‌داره / راه گلوش می‌گیره / قسم می‌ده حافظو / خواجه! بابام نمیره / دو چشمشو می‌بنده / خدا خدا می‌کنه / با آهی از ته دل / حافظ رو وا می‌کنه / فال و شاهد و فالو / به یک نظر می‌بینه / نمی‌خونه، چرا که / هر شب جواب همینه / اون شب که از خستگی / گرسنه خوابیده بود / نیمه‌ی شب، چه خوابِ / قشنگی رو دیده بود / تو خواب دیدش توی باغ / تو یک باغ پر از گل / پر از گل و شقایق / میون رودی بزرگ / نشسته بود تو قایق / یه خرده اون طرف تر / میون دشت و صحرا / جایی از اینجا بهتر / بابا سوار اسبه / مگه می‌شه محاله / بابا به آسمون رفت / تا پشت یک در رسید...

 

بهزاد سپهر متولد سال 1352 بود و در سال 1383 درگذشت. روحش شاد...

شیرینی خوران

سلام به همه دوستان

از طریق این پست به همه دوستان مهندسی شیمی گاز 85 دانشگاه خلیج فارس بوشهر اعلام می کنم کلیه دوستانی که برای قبولی اینجانب در یکی از دانشگاه های برتر ایران دعا کنند و با وارد کردن نام کاملشان در قسمت نظرات برای اینجانب آرزوی موفقیت کنند در جشنی که به امید خدا بعد از کنکور برای قبولی در کنکور (نه چیز دیگر) خواهم گرفت همه شما را دعوت خواهم کرد.

با آرزوی موفقیت برای شما دوستان

من هنوز مجردم.

سلام به همه دوستان عزیز

از این که می بینم هنوز هم به یاد من هستید خوشحالم. اما حتم داشته باشید نه من ازدواج کردم نه حالا حالا ها قصد ازدواج دارم. یقین داشته باشید قبل از این که بخوام اقدامی کنم حتما به شما دوستان اطلاع میدم. آرزوی توفیق روز افزون برای تمام دوستان عزیز.