تولد رضا رستمی
به امید این که به همه آرزوهای خوبت برسی و تا سال های سال زنده باشی .
به امید این که به همه آرزوهای خوبت برسی و تا سال های سال زنده باشی .
امیدوارم هر جا که باشین خوب و خوش و سلامت باشین . چه اون دوستانی که الان سر کارن یا میخان برن سر کار، چه اون دوستایی که این روزا در گیر کارای دانشگاشون هستن و همه همه.
بزارین یه کم از( بچه ها خبر )راه بندازم این جا.
اول از همه داوود جان ، هم اتاقی دانشگاهی.
قبل از ماه رمضان یه سر با خانواده داشتیم می رفتیم اصفهان، به شهرضا که رسیدیم زنگ زدم به داوود که فردا می بینمت و آخرش بعد از 2 سال همدیگه رو سی و سه پل ملاقات کردیم و خلاصه خیلی حرفا داشتیم تو این دو سال و دیگه مجبور شدم شبم هم برم خونه داوود اینا و مزاحمشون بشم .خلاصه خیلی خوش گذشت.
بعد از این برسیم به محسن، محسن هم بعد از کش و قوس های فراوان به خاطر استخدامش که طولش میدادن برا گذروندن دوره آموزشی رفته اصفهان و کم و بیش می بینیم هم دیگه رو و با هم می ریم بیرون و ...
کامران هم که مشغول کار تو عسلویه ست و ی کم تداخل درس و کار و امتحانا براش سخت شده ، ایشاالا که به زودی فارغ التحصیل بشه و راحت بشه .
اما از علیرضا عالی حسینی که یه معذرت خواهی بهش بدهکارم که وقتی رسید بوشهر ، سریع زنگ زد گفت یه برنامه بچینیم همدیگه رو ببینیم که منم یه مشکلی برام پیش اومد و نتونستم برم . الان هم که شیرازه .
رضا رستمی فکر کنم دیگه آخرای خدمتش باشه و کارش به جایی رسیده بود که شده بود دژبان ستاد و از اونایی که گیر میدن به سربازی درجه پایین تر :دی ولی رضا دمش گرم ، هوای سربازا رو داره.
و اما پدر وبلاگ که دریغ از یه اس ام اس که به دوست قدیمیش بزنه و احوالی بپرسه و پریشب آخرش تو برنامه ویچت رویت شد . راستی بچه ها ی گروه راه انداختیم اونجا و هر شب خوش میگذره و تقریبا یه 10 تایی هستیم و البته یه شب بعدش، همه ناپدید شدن که با اعتراض شدید پدر وبلاگ مواجه شد که اینو حتی به وبلاگ هم انتساب داد :دی بعدش هم به من توپید و گفت چرا تو این وبلاگ پست نمیزاری : دی که الان می بینید دارم پست می زارم از سر زور و اجبار و تنبلی خودم تو نوشتن :دی
امین احمدی به سلامتی سربازیش رو تموم کرده و بزار یه سر علیرضا بیاد بوشهر و شیرینی رو ازش می گیرم حتما.
امین هم که این روزا جویای کاره و ایشالا که زودی بره سر یه کار خوب .
بنیامین هم که یه شب بهش علیرضا زنگ زد جواب نداد . میخواستیم دعوتش کنیم برا شیرینی سربازیم . دیگه از شانسش بود که نتونستیم پیداش کنیم .
محمد رفیعی و علیرضا خردمند هم آخرین بار تو امتحانای کتبی شرکت گاز تو دانشگاه موفق شدیم هم دیگه رو ببینیم و...
خب اینم از پست من و ایشالا به امیدا این که خبرای خوش تری از دوستان دیگه به دستمون برسه و خوشحال بشیم .
پیروز و موفق باشید.
![]()
راستش این چند وقت خیلی درگیر سربازی بودم و اصلا خونه نبودم که بخوام یه پست درست و حسابی بزارم .
تقریبا یه هفته پیش سربازی رو تموم کردم و اینم یه عکس یادگاری از دوران خدمتم که امیدوارم خوشتون بیاد و
هی ی ی ی بعضیا نگن سروش پست نمیذاره :) . یه داستان کوتاه جالب رو در ادامه گذاشتم . اگه وقت
کردین بخونیدش .
در پایان فقط اینو میتونم بگم که دلم برا همتون تنگ شده .

داستان کوتاه
سه تا رفيق با هم ميرن رستوران ولي بدون يه قرون پول . هر کدومشون يه جايي ميشينن و يه دل سير غذا
ميخورن و اولی ميره پاي صندوق و ميگه : ممنون غذاي خوبي بود اين بقيه پول مارو بدين بريم . صندوقدار : کدوم
بقيه آقا ؟ شما که پولي پرداخت نکردي . ميگه يعني چي آقا خودت گفتي الان خورد ندارم بعد از صرف غذا
بهتون ميدم . خلاصه از اون اصرار از اين انکار که دومی پا ميشه و رو به صندوقدار ميگه : آقا راست ميگن ديگه ،
منم شاهدم وقتي من ميزمو حساب کردم ايشون هم حضور داشتن و يادمه که بهش گفتين بقيه پولتونو بعدا
ميدم . صندوقداره از کوره در رفت و گفت : شما چي ميگي آقا ، شما هم حساب نکردي ! بحث داشت بالا
ميگرفت که ديدن سومی نشسته وسط سالن و هي ميزنه توي سرش . ملت جمع شدن دورش و گفتن چي
شده ؟ گفت : با اين اوضاع حتما ميخواد بگه منم پول ندادم .
در
مصاحبه برای استخدام پليس، به سه نفر که به مرحله نهايی رسيده بودند گفته
شد که برای اين کار، شخص بايد ديد قوی و دقيقی داشته باشد. سپس عکس مردی را
به آنها نشان دادند و خواستند که برداشتشان را از ديدن عکس بيان کنند. نفر اول گفت: اين مرد فقط يک گوش دارد. مصاحبه کننده فرياد زد: برو بيرون! نفر دوم گفت: اين مرد يک گوش دارد. مصاحبه کننده باز با صدای بلند گفت: برو بيرون! نفر سوم گفت: اين مرد در چشمش لنز دارد! مصاحبه کننده گفت: خيلی عاليه. بارک الله. از کجا فهميدی؟ متقاضی گفت: چون اين مرد يک گوش بيشتر ندارد، عينک نمی تونه بزنه. |
سلام به همه دوستای عزیزم ، از فردایه سرباز جان بر کف وارد نظام میشه ، دیگه نترسین و با خیال راحت سرتون را رو بالش بذارید .
علیرضا عالی حسینی

تا آدمها به هم نزدیک تر شوند.
اکنون
چقدر آواره ایم
در این همه
اتوبان پهن....
سلام به sh 85 هااااا . سال نو بر شما مبارک . امیدوارم سالی پر از موفقیت و شادی رو به همراه داشته باشین .
خیلی وقت بود نتونستم یه پست بزارم . جا داره توی سال جدید یه تشکر ویژه از آقای کریمی رو داشته باشم که
واقعا تو این مدت برا وبلاگ زحمت میکشه و پست های خیلی خوبی میزاره .با وجود این که همزمان مدیر 2 وبلاگه
، دستش درد نکنه .... و واقعا کم لطفیه که این همه برا وبلاگ وقت میزاره ازش یادی نکنیم و قدردان زحماتش
نباشیم .
چند وقت پیش رفتم دانشگاه آزاد . نمره هاشون تو برد دیدم خیلی برام جالب بودند .ازشون عکس گرفتم .
من نمیدونم چرا نخبه ها رو دانشگاه آزاد برا خودش نگه میداره ؟؟؟؟ اگه یه روز این نمره ها تو برد دانشگاه
خلیج فارس باشه ...!!!! نه امکان نداره . اصلا محاله . جالبیش اینه که دیروز یکی از دوستای دانشگاه آزادیم
اومده بود خلیج . نمرات رو دیده بود .گفت چقد دانشجوهاتون ضعیفن . یه انتقال جرم هم نمیتونن پاس کنن !!!
بعد توجیهش هم این بود . چون ما پول میدیم بیشتر درس می خونیم !!!!!!!
http://img4up.com/up2/02781882152578734568.jpg
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت.خدا سکوت کرد.جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد .آسمان و زمین را به هم ریخت . خدا سکوت کرد.
به پای فرشتگان و انسان پیچید . خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت :عزیزم ، اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است بیا و این یک روز را زندگی کن.
لابه لای هق هقش گفت : اما بایک روز... با یک روز چکار می توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.
آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید .اما می ترسید حرکت کند . می ترسید راه برود. می ترسید زندگی از لابه لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و بویید. چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند ، پا روی خورشید بگذارد. می تواند...

او در آن روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد ، مقامی را بدست نیاورد ، اما...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید ، روی چمن خوابید،کفشدوزکی را تماشا کرد ،سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید . عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : امروز او در گذشت . کسی که هزار سال زیسته بود !این پست رو هم میزارم که نگین مدیر وبلاگ نیست . واقعا سرم شلوغه و وقت نمیکنم بیام . داستان جالبیه بخونیدش . حامد یه سر به وبلاگ خودمون بزن . دوستای قدیمیت رو فراموش نکن .
در گذرگاه زمان
روی این کره ی خاکی چه آسان
همه چیز میگذرد
عشقها می میرند
رنگها رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند!!!
روز دانشجو مبارک
این روز ها به اینترنت زیاد دسترسی ندارم . به خاطر اینه کمتر سر میزتم و ردی از من نیست .
بزارین از یه روز خدمتم بگم .شاید براتون جالب باشه .
صبح ها ساعت هفت میرم توی دفتر . کارهایی اداری مثه بایگانی ، ثبت مرخصی ها و کار های کامپیوتری و ... انجام میدیم . این کارها ادامه داره تا نماز ظهر . بعضی روزها هم یه سری کلاس های عرضی عقیدتی ، قضایی و احکام میزارن برامون . تا ساعت 2 عصر اون جا هستیم . بعدش اشتباه نکنید خونه نمیریم که . باید پست نگهبانی بدیم . از ساعت 2 عصر تا فردا صبح ساعت 7 نگهبانی میدیم . 2 ساعت پست ، 4 ساعت استراحت . پست تسلیحات و دژبانی .
اینجاس که زمان خیلی دیر میگذره . شاید باورتون نشه ، هر 5 دقیقه ش یه ساعت برات میگذره . خلاصه نگهبانی رو همین جور ادامه میدیم تا دوباره فردا صبح شیفت اداری شروع بشه . بازم از ساعت 7 تا 2 عصر همون روز اون جاییم و کارای اداری رو انجام میدیم . تصورش رو بکن چه حالی به آدم دست میده . کلا خواب هستم تو اون تایم . دیگه ساعت 2 عصر ترخیص میشیم . این روال هر روز تکرار میشه یعنی میشه 32 ساعت کار تو پادگان و 16 ساعت خونه .
ولی در کل این رو بگم که توی سربازی ، مخصوصا دوران آموزشی ، چیزایی زیادی رو یاد گرفتم و تجربه های زیادی رو کسب کردم که شاید تا آخر عمرم این فرصت نصیبم نمیشد . کلا دوران خوشیه و سختی های زیادی میبینی ولی همش شیرینه .

امیدوارم هر جا که هستین بهتون خوش بگذره و موفق باشین .
بعد از 59 روز بالاخره دوره آموزشی ما تموم شد . دوستای خوبی اون جا پیدا کردم ولی هیچی مثه دوستای دانشگاه نمیشه . روز آخر هم با مجید جعفر پور خداحافظی کردیم و اومدیم . برای یگان هم (خدا رو شکر ) توی بوشهر تقسیم شدم .
به امید خدا با پست های بعدی در خدمتتون هستم .
من 1 شهریور به خدمت سربازی رفتم . پادگان آیت الله خاتمی یزد . مجید جعفر پور هم اونجاس . همدیگه رو میبنیم . آسایشگاهش با ما فرق میکنه ولی فاصلش زیاد نیس .
نتایج کنکور رو که دیدم خیلی خوشحال شدم . مخصوصا داوود که توی شهرش قبول شد . داوود میخواستیم بیایم مشهد پیشتا . به حامد و همه دوستان تبریک میگم .
خبر درگذشت پدر دوست خوبم علیرضا رو که دیدم خیلی ناراحت شدم . علیرضا جان خدا بهت صبر بده و امیدوارم منو تو غم خودت شریک بدونی .
راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…
نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…
اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد…
برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد…
سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"
مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه"
راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم…
آخه من 25 سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم
بعد از جشن فارغ التحصیلی بود . گفتم یه وبلاگ بزنیم . وبلاگ قبلی که دوستان ساخته بودن 16 حرف داشت (shimigaz85khalij) !!!!! . نویسنده ها هم محدود بود . نویسنده جدید هم نمی پذیرفت ...
اسمش رو کوتاه و خلاصه گذاشتیم (sh85) . من یوزر و پسوورد رو دادم به حامد . حامد یه لیست از ایمیل ها ساخت . حدود 25 تا نویسنده ساخت و بعد از نویسنده شدنشون بهشون ایمیل داد . فکرشو کن واقعا !!! چقدر وقت گذاشته . منم 25 تای دیگه رو نویسنده کردم با اینترنت dial up !!! فکر کنم 4 ساعت وقت برد .بعد به همه ایمیل دادم و اس ام اس هم دادیم .
تو این یک ساله اتفاقات زیادی افتاد . من و حامد این وبلاگ رو گروهی ساخته بودیم . خیلی زمان برد که به بچه ها بفهمونیم که این وبلاگ رو نساختیم برای خودمون !!! به مدت دو ماه اسمم رو از وبلاگ حذف کردم .
حامد یه بار قهر کرد از وبلاگ . انصافا بچه ها حامد از زندگیش و تفریحش داره رو وبلاگ وقت میزاره . یه نگاه به لب تاپش کنی متوجهی میشی . چقد میره کافی نت . چقد شارژ از موبایلش میره به خاطر عشقش به همکلاسی هاش . تعداد پست هایی رو که زده متوجه میشین چقد وقت گذاشته .
در پایان یک سالگی وبلاگ رو به تمام همکلاسی هایم تبریک میگم . به این امید که این وبلاگ جاودانه بشه .
این پتانسیل رو می بینم . هر جا که باشید پیروز و سر بلند باشید .
«وقتی تخم مرغ بوسیله یک نیرو از خارج میشکند،
یک زندگی به پایان میرسد ،
وقتی تخم مرغ بوسیله نیروئی از داخل می شکند،
یک زندگی آغاز میشود
تغییرات بزرگ همیشه از نیروی داخلی آغاز میشود »
هر کاری کردم نتونستم این پست رو نذارم . چند واحد با هم داشتیم . پسر خوبی بود .
باورش خیلی سخته .
روحش شاد


یادت میاد همکلاسی اون روز اول، توی کلاس
من بودمو ، تو بودیو بچه های پر رمز و راز
یادت میاد چه روزایی سر کلاس نیومدیم
استادامون درس میدادن اما ما ، گوش نمی دادیم
خنده هامون تو اون روزا کلاس رو سرش میذاشت
تو دل استادامونم کینه و نفرتو می کاشت
یادت میاد تو امتحان تقلبای جور وا جور
یادت میاد قرض می دادیم کتابامانو بی غرور
یادت میاد کفری شدی گفتی چقدر حرف می زنی
گفتی بابا بس کن دیگه تو گوش من زنگ می زنی
منم از اون پس همیشه سر کلاس ساکت بودم
با هیشکی حرف نمیزدم به درسامون گوش می دادم
اما چه حیف که زود گذشت دوره ی هم کلاسی ها
فقط یه مشت خاطره موند بین تموم بچه ها
می دونی به قول شاعر زندگی شهد گل است
حاصل یه عمر رفاقت عسل خاطره است
شاعر : حمید رضا
توضیحات عکس رو بخونین . حتما توی شب این کارو انجام بدین . چی می بینید ؟!!!! سریع هم پلک بزنید .

زمانی که این وبلاگ رو دایر کردیم، هدفمون این بود که یه جورایی بچه ها رو از طریق اون از حال و احوال هم دیگه باخبر نگه داریم. خوش بختانه الان با توجه به آمار بازدید کنندگان و نظراتی که شما دوستان می دید، احساس می کنم به بخش عمده ای از خواسته های ما برآورده شده. اما هنوز هم عده ای از بچه ها به خصوص خانم ها که ما هیچ راه ارتباطی با آن ها نداریم، از وجود این وبلاگ خبر ندارند که امیدواریم با کمک بقیه خانم ها این مشکل هم حل شه.
حالا که حامد از این وبلاگ رفته واقعا وبلاگ یه جورایی سوت و کور شده. حامد در هرشرایطی سعی داره که وبلاگ رو سرپا نگه داره و از وحدت و دوستی بچه ها کم نشه. علاوه بر وبلاگ ، اون جشن موندگاری هم نمونه ای از همین اهدافشه که دوست داره خاطرات شیرین تو ذهن رفیقاش رقم بزنه. حتی خیلی از زمان ها انتقادهای زیادی در این راه به او شده که فکر می کنم خیلی از اون ها بهش وارد نیست. اینو برای این گفتم که امیدوارم خداحافظیش به درازا نکشه و با گذاشتن پست های جدید به وبلاگ جون بده. کجایی حامد؟
و اما راجع به پست خانم قنبرپور
راستش من خوشبینم که اون شخصی که شما ازش گلایه کردین ، این جمله رو از روی قصد و غرض ننوشته و منظوری نداشته و فقط یه سوء تفاهم بوده و ... .از همینجا به عنوان مدیر این وبلاگ ، شخصا از اون خانم بابت این مسئله پیش اومده معذرت خواهی می کنم و افتخار آفرینیش رو برای رشته مون با کسب رتبه خوبش بهش تبریک میگم و اینو بگم که اساس راه اندازی این وبلاگ به احترام به همدیگه بنیان شده و راستش زبان اینترنت اینه که منظورها رو نمیشه درست انتقال داد و امیدوارم دوست همکلاسیمون که ازش گلایه شده بیاد و رفع ابهام کنه ....

مادر عزيز در برابرت كويري تشنه هستم
ودر انتظار باران محبتت غنچه اي هستم در دستان گرم تو
كه با اشكهاي پاكت سيراب مي شوم
در درياي بي كران چشمانت پاكي وعشق را ديده ام و مي خواهم
چون كبوتري سبكبال در پهنه اين آسمان پرواز نمايم .
و اكنون از تولد مهر صداي بلبلان ترانه ساز زمين است
اين ترانه نوايي است كه قلب هاي آدميان را به تپش وا مي دارد
پس مادر اي مهربان ترين پيوند ، هستي ام به عشق تو زنده است
و رأفتت و شهامتت در قلب انسانيت حك شده است.
و تو را اي ُدرج بينواي مرواريد خِرد
چگونه بايد در اين بُرهه از زمان نمايان ساخت
كه قصه شجاعت و ايمانت از تمام شمع ها فروزان تر است
روزت را همواره ارج مي نهيم
و رايحه ايثار و محبتت را در جانمان مي ستاييم
روز مادر رو به همه ی مادران دنیا تبریک میگم
محققان MIT دریافتهاند پروتئین بامبولیتین که مقادیر زیادی از آن را میتوان در سم زنبور یافت، از قابلیت ردیابی تک مولکولهای انفجاری نیترو-آروماتیک معطری مانند TNT برخوردارند. در صورتی که از این مولکولها در حسگرهای به کار رفته در فرودگاهها استفاده شود، میتوان این حسگرها را نسبت به آنچه اکنون هستند، برای ردیابی مواد منفجره حساس تر ساخت.
محققان سطح داخلی نانوتیوبها را به این پروتئین آغشته کردند و سپس آنها را در معرض جریان هوایی قرار دادند که از مجاورت مواد منفجره عبور داده شدهاند. نانو لولهها به صورت طبیعی از خود نور ساطع می کنند و هنگامی که رایحه مواد منفجره از مجاورت آنها عبور میکند، شدت تابش این نور در اثر ترکیب پروتئین نیش زنبور و عوامل نیترو-آروماتیک تغییر میکند.
با وجود اینکه امکان دیدن این نور توسط چشم غیر مسلح وجود ندارد، این تغییر در پرتو نوری نانو لولهها را میتوان با استفاده از میکروسکوپهایی ویژه ردیابی کرد. محققان با ترکیب کردن انواع مختلفی از نانولوله های کربنی و پروتئین بامبولیتین توانستند انواع مختلفی از مواد منفجره را شناسایی کنند. از چنین سیستمی میتوان برای ردیابی مولکولهایی که در هنگام تجزیه مواد منفجره ای مانند TNT به وجود می آیند نیز استفاده کرد.
بر اساس گزارش بی بی سی، در حال حاضر حسگرهای تجاری مواد منفجره ذرات باردار هوایی را با کمک طیف نگاری ردیابی می کنند و با وجود اینکه چنین سیستمهایی از مقاومت بالا و هزینه کمی برخوردارند، نمی توانند مواد منفجره را در سطح مولکولی ردیابی کنند. در حالیکه حسگرهای نیش زنبوری نه تنها می توانند مواد منفجره را در مقیاس مولکولی ردیابی کنند، بلکه میتوانند در دمای اتاق یا فشار اتمسفر نیز به کار خود ادامه دهند.

برای آپلود عکس ها می تونید از لینک زیر استفاده کنید.
http://www.img21.com
ببخشید این چند وقته مسافرت بودم نتونستم به وبلاگ سر بزنم . از حامد هم تشکر میکنم که واقعا این وبلاگ رو سرپا نگه داشته ، خوب مطلب مینویسه . این چند مدت از دوستامون هم دور نبودیم . تو اصفهان بودم همین جوری شانسی علی عالی حسینی( خیلی تیپ خفنی زده بود گفتم بابا کوتاه بیا ) اس داد منم اصفهانم . دیگه هم دیگه رو پیدا کردیم و با داوود هم هماهنگ کردیم دیگه رفتیم اصفهان گردی .... خیلی خوش گذشت جای همه بچه ها خالی ی ی ی ی ... حالا بعدا اگه قسمت شد عکساش رو میزارم .
دیگه از فردا ما باید بریم دانشگاه تا این ترم آخری رو تمومش کنیم ....
حق نگهدارتون