تولد رضا رستمی

رضا جان تولدت مبارک باشه. ایشالا 120 ساله بشی .

به امید این که به همه آرزوهای خوبت برسی و تا سال های سال زنده باشی .

مدیر از دوستان خبر می دهد...

سلام به sh 85 های بی حوصله که به وبلاگشون سر نمیزنن (از جمله خودم )

امیدوارم هر جا که باشین خوب و خوش و سلامت باشین . چه اون دوستانی که الان سر کارن  یا میخان برن سر کار، چه اون دوستایی که این روزا در گیر کارای دانشگاشون هستن  و همه همه.

بزارین یه کم از( بچه ها خبر )راه بندازم این جا.

اول از همه داوود جان ، هم اتاقی دانشگاهی.

قبل از ماه رمضان یه سر با خانواده داشتیم می رفتیم اصفهان، به شهرضا که رسیدیم زنگ زدم به داوود که فردا می بینمت و آخرش بعد از 2 سال همدیگه رو سی و سه پل ملاقات کردیم و خلاصه خیلی حرفا داشتیم تو این دو سال و دیگه مجبور شدم شبم هم برم خونه داوود اینا و مزاحمشون بشم .خلاصه خیلی خوش گذشت.

بعد از این برسیم به محسن، محسن هم بعد از کش و قوس های فراوان به خاطر استخدامش که طولش میدادن برا گذروندن دوره آموزشی رفته اصفهان و کم و بیش می بینیم هم دیگه رو و با هم می ریم بیرون و ...

 کامران هم که مشغول کار تو عسلویه ست و ی کم تداخل درس و کار و امتحانا براش سخت شده ، ایشاالا که به زودی فارغ التحصیل بشه و راحت بشه .

اما از علیرضا عالی حسینی  که یه معذرت خواهی بهش بدهکارم که وقتی رسید بوشهر ، سریع زنگ زد گفت یه برنامه بچینیم همدیگه رو ببینیم که منم یه مشکلی برام پیش اومد و نتونستم برم . الان هم که شیرازه .

رضا رستمی فکر کنم دیگه آخرای خدمتش باشه و  کارش به جایی رسیده بود که شده بود دژبان ستاد و از اونایی که گیر میدن به سربازی درجه پایین تر :دی ولی رضا دمش گرم ، هوای سربازا رو داره.

و اما پدر وبلاگ که دریغ از یه اس ام اس که به دوست قدیمیش بزنه و احوالی بپرسه و پریشب آخرش تو برنامه ویچت رویت شد . راستی بچه  ها ی گروه راه انداختیم اونجا و هر شب خوش میگذره و تقریبا یه 10 تایی هستیم و البته یه شب بعدش، همه ناپدید شدن که با اعتراض شدید پدر وبلاگ مواجه شد که اینو حتی به وبلاگ هم انتساب داد :دی بعدش هم به من توپید و گفت چرا تو این وبلاگ پست نمیزاری : دی که الان می بینید دارم پست می زارم از سر زور و اجبار و تنبلی خودم تو نوشتن :دی

امین احمدی به سلامتی سربازیش رو تموم کرده و بزار یه سر علیرضا بیاد بوشهر و شیرینی رو ازش می گیرم حتما.

امین هم که این روزا جویای کاره و ایشالا که زودی بره سر یه کار خوب .

بنیامین هم که یه شب بهش علیرضا زنگ زد جواب نداد . میخواستیم دعوتش کنیم برا شیرینی سربازیم . دیگه از شانسش بود که  نتونستیم پیداش کنیم .

محمد رفیعی و علیرضا خردمند   هم آخرین بار  تو امتحانای کتبی شرکت گاز تو دانشگاه موفق شدیم  هم دیگه رو ببینیم و...

خب اینم از پست من و ایشالا به امیدا این که خبرای خوش تری از دوستان دیگه به دستمون برسه و خوشحال بشیم .

پیروز و موفق باشید.

 

سلام

سلام به همکلاسی های خوبم

راستش این چند وقت خیلی درگیر سربازی بودم و اصلا خونه نبودم که بخوام یه پست درست و حسابی بزارم .

تقریبا یه هفته پیش سربازی رو تموم کردم و اینم یه عکس یادگاری از دوران خدمتم که امیدوارم خوشتون بیاد و

هی ی ی ی  بعضیا نگن سروش پست نمیذاره  :) . یه داستان کوتاه جالب رو در ادامه گذاشتم . اگه وقت

کردین بخونیدش .

در پایان فقط اینو میتونم بگم که دلم برا همتون تنگ شده .


داستان کوتاه

سه تا رفيق با هم ميرن رستوران ولي بدون يه قرون پول . هر کدومشون يه جايي ميشينن و يه دل سير غذا

ميخورن و اولی ميره پاي صندوق و ميگه : ممنون غذاي خوبي بود اين بقيه پول مارو بدين بريم . صندوقدار : کدوم

بقيه آقا ؟ شما که پولي پرداخت نکردي . ميگه يعني چي آقا خودت گفتي الان خورد ندارم بعد از صرف غذا

بهتون ميدم . خلاصه از اون اصرار از اين انکار که دومی پا ميشه و رو به صندوقدار ميگه : آقا راست ميگن ديگه ،

منم شاهدم وقتي من ميزمو حساب کردم ايشون هم حضور داشتن و يادمه که بهش گفتين بقيه پولتونو بعدا

ميدم . صندوقداره از کوره در رفت و گفت : شما چي ميگي آقا ، شما هم حساب نکردي ! بحث داشت بالا

ميگرفت که ديدن سومی نشسته وسط سالن و هي ميزنه توي سرش . ملت جمع شدن دورش و گفتن چي

شده ؟ گفت : با اين اوضاع حتما ميخواد بگه منم پول ندادم .

تنها راه نجات


مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟ او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه مي رفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت و در همين هنگام جهنميان ديگرهم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردن تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرتاب شد فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي. ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد....!

مصاحبه استخدامی


در مصاحبه برای استخدام پليس، به سه نفر که به مرحله نهايی رسيده بودند گفته شد که برای اين کار، شخص بايد ديد قوی و دقيقی داشته باشد. سپس عکس مردی را به آنها نشان دادند و خواستند که برداشتشان را از ديدن عکس بيان کنند.
نفر اول گفت: اين مرد فقط يک گوش دارد.
مصاحبه کننده فرياد زد: برو بيرون!
نفر دوم گفت: اين مرد يک گوش دارد.
مصاحبه کننده باز با صدای بلند گفت: برو بيرون!
نفر سوم گفت: اين مرد در چشمش لنز دارد!
مصاحبه کننده گفت: خيلی عاليه. بارک الله. از کجا فهميدی؟
متقاضی گفت: چون اين مرد يک گوش بيشتر ندارد، عينک نمی تونه بزنه.
 

حمله اسرائیل

یه شب قبل از خدمت سربازی علی

 علیرضا عالی حسینی چند روز پیش به خدمت مقدس  سربازی رفت . شب قبلش با بنیامین و علی  رفتیم بیرون .دیگه نکات سربازی بهش گفتم . بهش روحیه دادم . اینم اس ام اسش که به همه داده بود .

سلام به همه دوستای عزیزم ، از فردایه سرباز جان بر کف وارد نظام میشه ، دیگه نترسین و با خیال راحت سرتون را رو بالش بذارید .

علیرضا عالی حسینی




کوچه های قدیم

کوچه های قدیم را باریک می ساختند

تا آدمها به هم نزدیک تر شوند.

اکنون

چقدر آواره ایم

در این همه

اتوبان پهن....

سال نو مبارک

سلام به sh 85 هااااا . سال نو بر شما مبارک . امیدوارم سالی پر از موفقیت و شادی رو به همراه داشته باشین .

خیلی وقت بود نتونستم یه پست بزارم . جا داره توی سال جدید یه تشکر ویژه از آقای کریمی رو داشته باشم که

واقعا تو این مدت برا وبلاگ زحمت میکشه و پست های خیلی خوبی میزاره .با وجود این که همزمان مدیر 2 وبلاگه

، دستش درد نکنه .... و واقعا کم لطفیه که این همه  برا وبلاگ وقت میزاره  ازش یادی نکنیم و قدردان زحماتش

نباشیم .

چند وقت پیش رفتم دانشگاه آزاد . نمره هاشون  تو برد دیدم خیلی برام جالب بودند .ازشون عکس گرفتم .

من نمیدونم چرا نخبه ها رو دانشگاه آزاد برا خودش نگه میداره ؟؟؟؟ اگه یه روز این نمره ها تو برد دانشگاه

خلیج فارس باشه ...!!!! نه امکان نداره . اصلا محاله . جالبیش اینه که دیروز یکی از دوستای دانشگاه آزادیم

اومده بود خلیج . نمرات رو دیده بود .گفت چقد دانشجوهاتون ضعیفن . یه انتقال جرم هم نمیتونن پاس کنن !!!

بعد توجیهش هم این بود . چون ما پول میدیم بیشتر درس می خونیم !!!!!!!

http://img4up.com/up2/02781882152578734568.jpg



روزی برای زندگی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت.خدا سکوت کرد.جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد .آسمان و زمین را به هم ریخت . خدا سکوت کرد.

به پای فرشتگان  و انسان پیچید . خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت :عزیزم ، اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه  و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است بیا و این یک روز را زندگی کن.

لابه لای هق هقش گفت : اما بایک روز... با یک روز چکار می توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.

آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید .اما می ترسید حرکت کند . می ترسید راه برود. می ترسید زندگی از لابه لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و بویید. چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند ، پا روی خورشید بگذارد. می تواند...

او در آن روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد ، مقامی را بدست نیاورد ، اما...

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید ، روی چمن خوابید،کفشدوزکی را تماشا کرد ،سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید . عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : امروز او در گذشت . کسی که هزار سال زیسته بود !


بدون شرح

قلب پرمهر پدر

سلام به دوستان گلم .  دلم برا همتون تنگ شده . امیدوارم فرصتی بشه همدیگه رو ببینیم .

این پست رو هم میزارم که نگین مدیر وبلاگ نیست . واقعا سرم شلوغه و وقت نمیکنم بیام . داستان جالبیه بخونیدش . حامد یه سر به وبلاگ خودمون بزن . دوستای قدیمیت رو فراموش نکن .


قلب پرمهر پدر


مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست.
پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم ...

نتیجه اخلاقی : قدر قلب پرمهر همه پدران، مادران و تمام کسانیکه به گردنمان حقی دارند بدانیم و ناآگاهانه آنها را نرنجانیم!

روز دانشجو

در گذرگاه زمان

روی این کره ی خاکی  چه آسان

همه چیز میگذرد

عشقها می میرند

رنگها رنگ دگر میگیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به  جا می ماند!!!

روز دانشجو مبارک

این روزهای من

سلام دوستان

این روز ها به اینترنت زیاد دسترسی ندارم . به خاطر اینه کمتر سر میزتم و ردی از من نیست .

بزارین از یه روز خدمتم بگم .شاید براتون جالب باشه .

صبح ها ساعت هفت میرم توی دفتر .  کارهایی اداری مثه بایگانی ،  ثبت مرخصی ها و کار های کامپیوتری و  ... انجام میدیم . این کارها ادامه داره تا نماز ظهر . بعضی روزها هم یه سری کلاس های عرضی عقیدتی ، قضایی و احکام میزارن برامون . تا ساعت 2 عصر اون جا هستیم . بعدش اشتباه نکنید خونه نمیریم که . باید پست نگهبانی بدیم . از ساعت 2 عصر تا فردا صبح ساعت 7 نگهبانی میدیم . 2 ساعت پست ، 4 ساعت استراحت . پست تسلیحات و دژبانی .

اینجاس که زمان خیلی دیر میگذره . شاید باورتون نشه ،  هر 5 دقیقه ش یه ساعت برات میگذره . خلاصه نگهبانی رو همین جور ادامه میدیم تا دوباره فردا صبح شیفت اداری شروع بشه . بازم از ساعت 7 تا 2 عصر همون روز اون جاییم  و کارای اداری  رو انجام میدیم . تصورش رو بکن چه حالی به آدم دست میده . کلا خواب هستم تو اون تایم . دیگه ساعت 2 عصر ترخیص میشیم . این روال هر روز  تکرار میشه یعنی میشه 32 ساعت کار تو پادگان و 16 ساعت خونه .

ولی در کل این رو بگم که  توی سربازی ، مخصوصا دوران آموزشی ، چیزایی زیادی رو یاد گرفتم و تجربه های زیادی رو کسب کردم که شاید تا آخر عمرم این فرصت نصیبم نمیشد .  کلا دوران خوشیه و سختی های زیادی میبینی ولی همش شیرینه .

آموزشی تموم شد

سلام به همکلاسی ها

امیدوارم هر جا که هستین بهتون خوش بگذره و موفق باشین .

بعد از 59 روز بالاخره دوره آموزشی ما تموم شد . دوستای خوبی اون جا پیدا کردم ولی هیچی مثه دوستای دانشگاه نمیشه . روز آخر هم با مجید جعفر پور خداحافظی کردیم و اومدیم . برای یگان هم  (خدا رو شکر ) توی بوشهر تقسیم شدم .

به امید خدا با پست های بعدی در خدمتتون هستم .


مرخصی میان دوره

سلام به همکلاسی ها

من 1 شهریور به خدمت سربازی رفتم . پادگان آیت الله خاتمی یزد . مجید جعفر پور هم اونجاس . همدیگه رو میبنیم . آسایشگاهش با ما فرق میکنه ولی فاصلش زیاد نیس . 

نتایج کنکور رو که دیدم خیلی خوشحال شدم . مخصوصا داوود که توی شهرش قبول شد . داوود میخواستیم بیایم مشهد پیشتا . به حامد و همه دوستان تبریک میگم .

خبر درگذشت پدر دوست خوبم علیرضا رو که دیدم خیلی ناراحت شدم . علیرضا جان خدا بهت صبر بده و امیدوارم منو تو غم خودت شریک بدونی .

داستان کوتاه

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه…

راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…

نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…

اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد…

برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد…

سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"

مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه"

راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…

آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم

sh 85 یک ساله شد .


یه سال گذشت

به راستی که یه سال چه زود می گذره . همین دیروز بود به حامد گفتم یه وبلاگ بزنیم برا دوران بعد از فارغ التحصیلی . برا این که هیچ وقت همدیگه رو فراموش نکنیم . برا این که همیشه با هم باشیم .

بعد از جشن فارغ التحصیلی بود . گفتم یه وبلاگ بزنیم . وبلاگ قبلی که دوستان ساخته بودن 16 حرف داشت (shimigaz85khalij) !!!!! .  نویسنده ها هم محدود بود . نویسنده جدید هم نمی پذیرفت ...

اسمش رو کوتاه و خلاصه گذاشتیم (sh85) . من یوزر و پسوورد رو دادم به حامد . حامد یه لیست از ایمیل ها ساخت . حدود 25 تا نویسنده ساخت و  بعد از نویسنده شدنشون بهشون ایمیل داد . فکرشو کن واقعا !!! چقدر وقت گذاشته . منم 25 تای دیگه رو نویسنده کردم با اینترنت dial up !!! فکر کنم 4 ساعت وقت برد .بعد به همه ایمیل دادم و اس ام اس هم دادیم . 

تو این یک ساله اتفاقات زیادی افتاد . من و حامد این وبلاگ رو گروهی ساخته بودیم . خیلی زمان برد که به بچه ها بفهمونیم که این وبلاگ رو نساختیم برای خودمون !!!  به مدت دو ماه اسمم رو از وبلاگ حذف کردم .

حامد یه بار قهر کرد از وبلاگ . انصافا بچه ها  حامد از زندگیش و تفریحش داره رو وبلاگ وقت میزاره . یه نگاه به لب تاپش کنی متوجهی میشی . چقد میره کافی نت . چقد شارژ از موبایلش میره به خاطر عشقش به همکلاسی هاش . تعداد پست هایی رو که زده متوجه میشین چقد وقت گذاشته .

در پایان یک سالگی وبلاگ رو به تمام همکلاسی هایم  تبریک میگم . به این امید که این وبلاگ جاودانه بشه .

این پتانسیل رو می بینم . هر جا که باشید پیروز و سر بلند باشید .

تفاوت

   «وقتی تخم مرغ بوسیله یک نیرو از خارج میشکند،

 یک زندگی به پایان میرسد ،  

 

   

  وقتی تخم مرغ بوسیله نیروئی از داخل می شکند،

یک زندگی آغاز میشود        

 

              


      تغییرات بزرگ همیشه از نیروی داخلی آغاز میشود »



بیاد علیرضا

هر کاری کردم نتونستم این پست رو نذارم . چند واحد با هم داشتیم . پسر خوبی بود .
باورش خیلی سخته  .
روحش شاد


شعر همکلاسی

یادت میاد همکلاسی              اون روز اول، توی کلاس

من بودمو ، تو بودیو                  بچه های پر رمز و راز

یادت میاد چه روزایی               سر کلاس نیومدیم

استادامون درس میدادن           اما ما ، گوش نمی دادیم

خنده هامون تو اون روزا             کلاس رو سرش میذاشت

تو دل استادامونم                    کینه و نفرتو می کاشت

یادت میاد تو امتحان                 تقلبای جور وا جور

یادت میاد قرض می دادیم        کتابامانو بی غرور

یادت میاد کفری شدی            گفتی چقدر حرف می زنی

گفتی بابا بس کن دیگه           تو گوش من زنگ می زنی

منم از اون پس همیشه           سر کلاس ساکت بودم

با هیشکی حرف نمیزدم           به درسامون گوش می دادم

اما چه حیف که زود گذشت      دوره ی هم کلاسی ها

فقط یه مشت خاطره موند        بین تموم بچه ها

می دونی به قول شاعر           زندگی شهد گل است

حاصل یه عمر رفاقت                عسل خاطره است

                                                                                    شاعر : حمید رضا


ببینید کار خدا رو !!!!!!!

توضیحات عکس رو بخونین . حتما توی شب این کارو انجام بدین . چی می بینید ؟!!!! سریع هم پلک بزنید .



سلام

سلام خدمت تمام دوستان گل مهندسی شیمی

زمانی که این وبلاگ رو دایر کردیم، هدفمون این بود که یه جورایی بچه ها رو از طریق اون از حال و احوال هم دیگه باخبر نگه داریم. خوش بختانه الان با توجه به آمار بازدید کنندگان و نظراتی که شما دوستان می دید، احساس می کنم به بخش عمده ای از خواسته های ما برآورده شده. اما هنوز هم عده ای از بچه ها به خصوص خانم ها که ما هیچ راه ارتباطی با آن ها نداریم، از وجود این وبلاگ خبر ندارند که امیدواریم با کمک بقیه خانم ها این مشکل هم حل شه.

حالا که حامد از این وبلاگ رفته واقعا وبلاگ یه جورایی سوت و کور شده. حامد در هرشرایطی سعی داره که وبلاگ رو سرپا نگه داره و از وحدت و دوستی بچه ها کم نشه.  علاوه بر وبلاگ ، اون جشن موندگاری هم نمونه ای از همین اهدافشه که دوست داره خاطرات شیرین تو ذهن رفیقاش رقم بزنه. حتی خیلی از زمان ها انتقادهای زیادی در این راه به او شده که فکر می کنم خیلی از اون ها بهش وارد نیست.  اینو برای این گفتم که امیدوارم خداحافظیش به درازا نکشه و با گذاشتن پست های جدید به وبلاگ جون بده. کجایی حامد؟

و اما راجع به پست خانم قنبرپور

راستش من خوشبینم که اون شخصی که شما ازش گلایه کردین ، این جمله رو از روی قصد و غرض ننوشته و منظوری نداشته و فقط یه سوء تفاهم بوده و  ... .از همینجا به عنوان مدیر این وبلاگ ، شخصا از اون خانم بابت این مسئله پیش اومده معذرت خواهی می کنم و افتخار آفرینیش رو برای رشته مون با  کسب رتبه خوبش بهش تبریک میگم و اینو بگم که اساس راه اندازی این وبلاگ به احترام به همدیگه بنیان شده و راستش زبان اینترنت اینه که منظورها رو نمیشه درست انتقال داد و امیدوارم دوست همکلاسیمون  که ازش گلایه شده بیاد و رفع ابهام کنه ....

مادر


مادر عزيز در برابرت كويري تشنه هستم
ودر انتظار باران محبتت غنچه اي هستم در دستان گرم تو

كه با اشكهاي پاكت سيراب مي شوم
در درياي بي كران چشمانت پاكي وعشق را ديده ام و مي خواهم

چون كبوتري سبكبال در پهنه اين آسمان پرواز نمايم .
و اكنون از تولد مهر صداي بلبلان ترانه ساز زمين است

اين ترانه نوايي است كه قلب هاي آدميان را به تپش وا مي دارد

پس مادر اي مهربان ترين پيوند ، هستي ام به عشق تو زنده است

 و رأفتت و شهامتت در قلب انسانيت حك شده است.

و تو را اي ُدرج بينواي  مرواريد خِرد
چگونه بايد در اين بُرهه از زمان نمايان ساخت

كه قصه شجاعت و ايمانت از تمام شمع ها فروزان تر است

روزت را همواره ارج مي نهيم

و رايحه ايثار و محبتت را در جانمان مي ستاييم

 روز مادر رو به همه ی مادران دنیا تبریک میگم



استفاده از سم زنبور در ردیابی مواد منفجره

زنبورها نه تنها به واسطه گرده افشانی خود در کشاورزی بر روی زمین نقش حیاتی به عهده دارند، بلکه اکنون آشکار شده است که این حشرات با هوش می توانند انسان‌ها را از خطر انفجارهای ناشناخته حفظ کنند.

 محققان MIT دریافته‌اند پروتئین بامبولیتین که مقادیر زیادی از آن را می‌توان در سم زنبور یافت، از قابلیت ردیابی تک مولکولهای انفجاری نیترو-آروماتیک معطری مانند TNT برخوردارند. در صورتی که از این مولکولها در حسگرهای به کار رفته در فرودگاه‌ها استفاده شود، می‌توان این حسگرها را نسبت به آنچه اکنون هستند، برای ردیابی مواد منفجره حساس تر ساخت.
محققان سطح داخلی نانوتیوبها را به این پروتئین آغشته کردند و سپس آنها را در معرض جریان هوایی قرار دادند که از مجاورت مواد منفجره عبور داده شده‌اند. نانو لوله‌ها به صورت طبیعی از خود نور ساطع می کنند و هنگامی که رایحه مواد منفجره از مجاورت آنها عبور می‌کند، شدت تابش این نور در اثر ترکیب پروتئین نیش زنبور و عوامل نیترو-آروماتیک تغییر می‌کند.

با وجود اینکه امکان دیدن این نور توسط چشم غیر مسلح وجود ندارد، این تغییر در پرتو نوری نانو لوله‌ها را می‌توان با استفاده از میکروسکوپهایی ویژه ردیابی کرد. محققان با ترکیب کردن انواع مختلفی از نانولوله های کربنی و پروتئین بامبولیتین توانستند انواع مختلفی از مواد منفجره را شناسایی کنند. از چنین سیستمی می‌توان برای ردیابی مولکولهایی که در هنگام تجزیه مواد منفجره ای مانند TNT به وجود می آیند نیز استفاده کرد.

بر اساس گزارش بی بی سی، در حال حاضر حسگرهای تجاری مواد منفجره ذرات باردار هوایی را با کمک طیف نگاری ردیابی می کنند و با وجود اینکه چنین سیستمهایی از مقاومت بالا و هزینه کمی برخوردارند، نمی توانند مواد منفجره را در سطح مولکولی ردیابی کنند. در حالیکه حسگرهای نیش زنبوری نه تنها می توانند مواد منفجره را در مقیاس مولکولی ردیابی کنند، بلکه می‌توانند در دمای اتاق یا فشار اتمسفر نیز به کار خود ادامه دهند.

آب گرم زودتر از آب سرد منجمد می‌شود؟


شک کردن در مورد اینکه آب گرم زودتر منجمد می‌شود یا آب سرد، ممکن است ساده به نظر برسد ولی دلایل تقریباً محکم علمی ممکن است شما را به فکر کردن دوباره در این مورد وادار کند.
این اتفاق طبیعی «اثر امپمبا» نام دارد. این نام را به افتخار «اراستو امپمبا» دانش آموز دبیرستانی تانزانیایی که در سال 1963 این اثر را مشاهده و ثبت کرد، انتخاب کرده‌اند.

اثر امپمبا زمانی رخ می‌دهد که دو مقدار مساوی آب با دما‌های متفاوت را در معرض منبع سردی قرار می‌دهند و آبی که دمای بالاتری دارد زودتر منجمد می‌شود.
مشاهده این نوجوان شک‌های دانشمندان و متفکرانی مانند ارستو و دکارت را به یقین تبدیل کرد.

برای توضیح این اثر اولین عاملی که به بحث گذاشته می‌شود، تبخیر سطحی مایع است. مولکول‌های سطحی مایعات همواره در حال جدا شدن از سطح مایع هستند. به همین دلیل است که لیوان آب در دمای معمولی پس از چند روز کاملاً خالی می‌شود و هر قدر که دمای آب بالاتر باشد متعاقباً تبخیر سطحی زودتر رخ می‌دهد.

به این ترتیب در اثر امپمبا، تا زمانی که هر دو مقدار آب منجمد شوند، تبخیر سطحی زودتر در سطح آب با دمای بالاتر انجام می‌شود و با داشتن مقدار کمتری آب برای منجمد شدن، آب با دمای بالاتر زودتر منجمد می‌شود.

ایرادی که به این قسمت وارد است این است که این توضیح برای حالتی درست است که سطح مایع باز باشد و در حالتی که سطح مایع بسته است معنی ندارد و اثر امپمبا در محفظه‌های بسته نیز انجام می‌شود.

توضیح دیگری که برای این اثر می‌دهند، این است که مقدار گاز‌های حل شده در آب گرم کمتر است و به همین دلیل آب گرم زودتر منجمد می‌شود.

دلیل دیگری که ارائه می‌شود این است که در زمان منجمد شدن، آب از پایین به بالا یخ می‌زند و با دارا بودن اختلاف جریان حرکت گرما سریع‌تر انجام می‌شود. به این معنی که هر قدر اختلاف دمای سطح و کف آب در حال انجماد بیشتر باشد، حرکت گرما سریع‌تر انجام می‌شود و به همین دلیل هم آب با دمای بالاتر زودتر منجمد می‌شود.

پس دفعه بعدی که آب را برای یخ زدن در فریزر قرار می‌دهد، سعی کنید از آب گرم استفاده کنید تا زودتر یخ در دسترستان باشد.

رتبه های اول ايران در دنيا

1- بيشترين توليد پسته

2- بيشترين توليد خاويار

3- بيشترين توليد خانواده توت

4- بيشترين توليد زعفران (80% کل توليد جهانی)

5- بيشترين توليد زرشک

6- بيشترين توليدميوه آلويي (از قبيل شفت وگيلاس وغيره )

7- بالاترين دمای ثبت شده روی سطح زمين (70.7 درجه سانتيگرد در کوير لوت)

8- بيشترين تلفات انسانی در سرما و کولاک برفی (4000 نفر در کولاک سال 1350 کشته شدند، ميزان بارش برف 8 متر در 5 روز)

9- بزرگترين واردکننده گندم

10- بيشترين فرار مغز ها
ادامه در ادامه مطلب
ادامه نوشته

سلام

سلام

برای آپلود عکس ها می تونید از لینک زیر استفاده کنید.

http://www.img21.com

در مسیر زاینده رود

سلام

ببخشید این چند وقته مسافرت بودم نتونستم به وبلاگ سر بزنم . از حامد هم تشکر میکنم که واقعا این وبلاگ رو سرپا نگه داشته ، خوب مطلب مینویسه . این چند مدت از دوستامون هم دور نبودیم . تو اصفهان بودم همین جوری شانسی علی عالی حسینی( خیلی تیپ خفنی زده بود گفتم بابا کوتاه بیا ) اس داد منم اصفهانم . دیگه هم دیگه رو پیدا کردیم و با داوود هم هماهنگ کردیم دیگه رفتیم اصفهان گردی .... خیلی خوش گذشت جای همه بچه ها خالی ی ی ی ی ... حالا بعدا اگه قسمت شد عکساش رو میزارم .

دیگه از فردا ما باید بریم دانشگاه تا این ترم آخری رو تمومش کنیم ....

حق نگهدارتون