><
خبر خوبی که باید زودتر بهتون میدادم اینه که من دانشگاه صنعتی مالک اشتر تهران مهندسی شیمی طراحی فرایند قبول شدم
همتون رو دعا میکنم اگه خدا قبول کنه
التماس دعا
خبر خوبی که باید زودتر بهتون میدادم اینه که من دانشگاه صنعتی مالک اشتر تهران مهندسی شیمی طراحی فرایند قبول شدم
همتون رو دعا میکنم اگه خدا قبول کنه
التماس دعا
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت.خدا سکوت کرد.جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد .آسمان و زمین را به هم ریخت . خدا سکوت کرد.
به پای فرشتگان و انسان پیچید . خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت :عزیزم ، اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است بیا و این یک روز را زندگی کن.
لابه لای هق هقش گفت : اما بایک روز... با یک روز چکار می توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.
آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید .اما می ترسید حرکت کند . می ترسید راه برود. می ترسید زندگی از لابه لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و بویید. چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند ، پا روی خورشید بگذارد. می تواند...

او در آن روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد ، مقامی را بدست نیاورد ، اما...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید ، روی چمن خوابید،کفشدوزکی را تماشا کرد ،سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید . عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : امروز او در گذشت . کسی که هزار سال زیسته بود !چه الان و چه زمانی که تو دانشگاه خلیج بودیم، خیلی دوست داشتم با برنامه های مختلفی که می ذاریم بچه ها رو دور هم جمع کنیم. یه روز برنامه ی دو می ذاشتیم که اتفاقا با استقبال بچه ها روبرو شد. حسنی و هابیل و مجید و مسعود بهروزی و داوود و خلاصه بچه ها یکی پس از دیگری می اومدن و کنار ساحل می دوییدیم.
یه دوره خوراکمون شده بود بوشهرگردی و به این و اون زنگ می زدیم که بچه ها خوب یادشون می آد. حالا هم که تهران گردی رو بورسه والبته رفتن به یکی از فست فود های سمنان.
این آخری هم که تو خلیج، اون جشنو برپا کردیم و همین طور تو این وبلاگ، فکر کنم این مساله رو نشون داده باشم و چندین و چند برنامه ی دیگه.
اما بحث اصلی که به این پست مربوط می شه، خاطره ی جلسات هفتگی قرآنه که هر هفته برگزار می شد. شکر خدا با استقبال بچه ها هم روبرو شدیم. یک شب از این جلسات قرآن مصادف شده بود با جشن ولادت کریمه ی اهل بیت. منم با علیرضا (پسر صاحبخونه) و وحید کیانی (یکی از بچه های بوشهر) تصمیم گرفتیم یه جشن کوچیکم بگیریم. یه کیک و چند تا CD مولودی هم برای برپا کردن این جشن کافی بود. خلاصه ی ماجرا این که جشن حضرت معصومه در اون شب با بچه های SH85 تبدیل به خاطره ای درخشان در دفتر خاطرات این بچه ها شد. داشتم عکس ها رو مرور می کردم، گفتم بد نیست یه چند تا عکس از اون جشن براتون بذارم، تا تجدید خاطره ای هم بشه.
این بود خاطره ی ... من که حدش به بینهایت میل می کنه.


جزو اولین نفرایی بود که تو بوشهر باهاش اشنا شدم و خوشحال بودم که یکی به غیر از استان بوشهری و استان فارسی پیدا کردم و بعدها هم تعداد بچه های به غیر از 2دسته بالا به تعداد انگشتان یک دست هم نرسید !!!
من دوران خوب و بد زیادی رو در کنار حامد گذروندم که همش برام خاطره ست
و خیلی شیطنت و شرارت !!! هایی کردیم که بعضی هاش هنوزم برام عجیبه که چرا یه همچین کارایی کردیم
بگذریم خلاصه دنبال خیلی عکس میگشتم که ازش بذارم ولی چون هاردم فرمت شده بود خیلی از اونایی که تو ذهنم بود رو نتونستم گیر بیارم
ولی به هر حال قصه زندگی حامد رو میتونید ببنید
قصه از اونجایی شروع میشه که حامد زندگی سختی داشت و چرخ زندگیش به سختی میگذشت جا و مکان درست و حسابی برای زندگی نداشت و همه دوستاش اونو رها کرده بودن و تنهای تنها شده بود
کارتون خواب بود و مجبور بود اثاث زندگیشو با خودش این ور اون ور ببره

و همیشه نگران باشه که وسایلشو وقتی خوابه ازش بدزدن

خلاصه مجبور بود تو پارک غذا بخوره و سخت برای سیر کردن شکمش کار کنه
بعدش رفت سراغ دریا نوردی و ماهیگیری

سخت کار میکرد حتی روزایی که خطر مرگ بود مجبور بود بره دریا بیچاره

ولی به دلیل بازیگوشی و درست کار نکردنش صاحب کاراش مینداختنش تو اب که خوراک کوسه ها بشه

ولی هر سری جون سالم به در میبرد عوضی ...!!!
دید فایده نداره اونجا و بلاخره یه روز کوسه ها میخورنش از اونجا اومد بیرون و رفت سراغ یه شغل جدید
رفت ورزشکار بشه شاید بتونه از اونجا یه پولی بدست بیاره

ولی اوایل ازش به عنوان توپ جمع کن استفاده میکردن ولی تونست شایستگیشو ثابت کنه به ترکیب اصلی راه پیدا کنه

فروارد نوک بشه یه تنه تیم رو ببره جلو
کنار این کارا تو یکی از سایتا هم کار میکرد البته چون دوست داشت رئیس بشه همیشه با مدیر دعوا داشت ادعا داشت که حقشو میخورن

ولی دید فایده نداره ...
بعد رفت تو کار تدریس و کارشو از تدریس به کودکان شروع کرد

ولی بعد ارتقا پیدا کرد و تونست تو دانشگاه خلیج فارس تدریس کنه و استاد بشه

و با تلاشی که داشت دکتر شد و حسابی پیشرفت کرد

و خلاصه خیلی پیشرفت کرد و رئیس شد

و سرش خیلی شلوغ شد و حتی به کسی امضا نمیداد

باورتون نمیشه !؟ خیلی خیلی سرش شلوغ شد

و حسابی وضعش خوب شد و رفت چندتا باغ خرید

و حتی یه قلعه!! خرید

و دوباره کم کم محبوب دوستاش شد


و کم کم از چهره های معروف شد و همه میخواستن باهاش عکس بگیرن

و محبوب خانواده(برادرش) شد

و رفت یه وبلاگم برا خودش زد و اونجا رئیس شد و امیرزا حامد شد به همه خواسته هاش رسید و خوشبخت خوشبخت شد
قصه ما به سر رسید حامد به همه چی رسید
مبل سر نیشتنی.... پیته لمه ره یاد نکانین
سرمایه دار بیینی.... شه فقیری ره یاد نکانین
چهار نفر رئیس بئینی.... گت و خوردی ره یاد نکانین
شم وضع خار بئییه.... خاش رعیتی ره یاد نکانین
شم کت و شلوار نو بئیه.... احوالپرسی ره یاد نکانین
وقتی که راحت مجنی.... لینگ تیلی ره یاد نکانین
آلو طلایی خارنی.... ترش هلی ره یاد نکانین
دوست و رفیق نو بییتنی.... رفیق قدیمی ره یاد نکانین

برای دانلود، اینجا را کلیک کنید.
نظر یادتون نره ...
این خاطره رو عینا از اون وبلاگ کپی کردم. به خاطر همین روی طرفش با خاطرات قبلی کمی تفاوت داره. خاطره ی جالبیه. از دستش ندین.
یادش بخیر. همین سال پیش بود نمی دونم یا ۲سال پیش. نمی دونم ماجرای این کارتون رود رانر (همین میگ میگ خودمون) رو از کجا خونده بودم یا شنیده بوم. فقط اینو می دونم که ماجرا رو به یکی از رفیقام به اسم "ایمان حسنی" گفته بودم. آقا یا خانمی که شما باشید. دنیا چرخید و چرخید تا ما یه روز بلند شدیم رفتیم خوابگاه پیش بچه ها. هر جا پا می ذاشتیم، انقدر ماجرا جالب بود که برامون تعریفش می کردن. ما هم هیچی نمی گفتیم تا طرف از رو نره و خوب به حرفش گوش می دادیم. تا این که رسیدیم اتاق حسنی اینا. تا یکی از هم اتاقی هاش خواست تعریف کنه، حسنی و من زدیم به خنده. حسنی گفت: عامو! اینو خودش تعریف کرده...
ماجرا از این قرار بود که یه روزی این پسر بکام (عوضی مایه دار) نشسته بوده پای تلویزیون. چی فکر کردین؟ ها؟ فکر کردین تلویزیون اونا هم مثه ماست؟ نه بابا. باور کن قد سینماست. خلاصه زیاد کشش ندم. داشته این کارتون میگ میگو می دیده. تازه زبون اصلی و بدون سانسورشو!!! انقدر این ماجرای نرسیدن این گرگه به اون پرنده براش تکراری شده بوده که به باباش (بکامو می گم) می گه: بابا نمی شه این گرگه، پرنده رو بگیره؟ آقا همین یه جمله کافی بود. بچه ی بکام باشی و یه چیزی از بابا بخوای. اونوقت بابا نتونه برات انجامش بده. چشم بابا کور. دنده بابا کش. خلاصههههههه...
آقابی بکام سر کیسه رو شل کرد. (خاطر نشان کنم که کیسه ی بکام خیلی خیلی بزرگه ها) و چند میلیون دلاری (من شنیدم ۵ ملیون دلار) داد به شرکت سازنده ی کارتون و گفت: یه قسمت بسازید که این گرگه به خواستش برسه. همین. مگه چیزه زیادیه؟ شما دلتون میاد شب سیر بخوابین. بعد اون گرگه گرسنه باشه؟ خلاصه این بود ماجرا. ..
برای دانلود اون قسمت، اینجا رو کلیک کنید.
تازه این که چیزی نیست. این آقا برای تولد بچه ی سومش، تمام بیمارستان ۱۳ طبقه ی رئال مادرید رو رزرو کرده بوده که ما زیاد رو این مساله مانور نمی دیم. چون مساله ی زناشوییه. به ما چه؟
هادی درست میگه. بعد این که تو یه وبلاگ دیگه دعوت به کار شدم، سرم شلوغ تره. اما به وبلاگ خودمونم زیاد سر می زنم و از این که می بینم تو ۱۰ پست اخیر، ۴ تا پستش از منه، خوشحالم. این هم اطلاعات من در مورد بچه ها. در ضمن اگه کسی از دیگران، مخصوصا اونایی که من ازشون خبری نداشتم، تو نظرات بنویسه. دیگه هم نمی نویسم که به رسم تمام پست های قبلی از بچه ها چه خبر،
حتما نظراتتون رو در قسمت نظرات این پست بنویسید.
سروش جم پور: دو سه روز پیش بهم پیامک داد. منم ندیده بودم که جوابشو بدم. بیشتر درگیر سربازیه و هر وقت بیاد تو اینترنت، می ره سایت صورت کتاب تا بیاد اینجا. البته قدیماش این طوری بود. چون من دیگه سایت صورت کتاب نمی رم.
حامد کریمی: یه وبلاگ دیگه زده. تازه اونجا ارتقا پست هم پیدا کرده. مدیر!!! شده. اما هنوزم لقب پدر معنوی رو خیلی دوست داره.
ایمان حسنی: تو وبلاگ میاد. نظرم می ذاره. آخرین بارم که دیدمش، عکساشو تو وبلاگ گذاشتم. از آدم متاهل بیشتر از اینم توقع نمی ره.
ساسان جهانی: خیلی وقته ازش بی خبرم. اما یه بار رضا پرسیده بود، گفتم: آخرین خبر ازش اینه که داره برا کنکور می خونه.
داوود اظهری: فعال تر از قبل نشون می ده و پست های جالبی هم می ذاره. امروزم یه پیامک بهم داد. راستی بچه ها اگه کسی یه نرم افزار خوب ریکاوری سراغ داره بگه.
کیومرث بدر: بدر؟ نمی شناسم ایشونو.
مسعود بهروزی: فقط می دونم وبلاگ رو دنبال می کنه. نظراتشم هست.
معین رضا علیزاده یکتا: در گیر امتحاناست. اما به وبلاگ سر می زنه و چند بارم به من گفته برم پیشش که چند تا طرح خوب برا وبلاگ داره. اما هنوز نشده.
انیس تنگستانی زاده: از ایشون هم واقعا خبری نیست.
مریم دشتی نژاد: منم بودم، بعد از این ترور ها سعی می کردم ردی از خودم به جا نذارم. تازه ترور اخیر هم از دانشگاه شریف بوده.
بنیامین جعفریان: بنیامین هم که از نظرات معلومه به وبلاگ سر می زنه.
مهشید خیراندیش: خانم خیراندیش هم بالاخره یه پست از دانشگاهشون گذاشتن. اما هنوز عکس داداششون و از دانشگاه صنعتی سهند تبریز چه خبر رو روی وبلاگ نذاشتن.
نوید دشتی: سربازه. همین کافیه که ازش خبری نباشه. البته یه نظری همین چند وقت پیش گذاشت.
عبدالمجید جعفرپور: بدر؟ ایشون کیه که اسشو هی میارین؟
علیرضا عالی حسینی: درگیره. انقدر که خیلی وقته به وبلاگ سر نزده. اما تو سفر اخیری که داوود به بوشهر داشت، عکسش رویت شد.
سلمان رفیعی: مثل نقل ونبات، تو پست ها ونظرات، ازش خبر ریخته.
علی غریبی: از آخرین باری که به وبلاگ سر زده، یک کمی می گذره.
علی مرادی: خیلی وقته نظرم نداده. اما فکر کنم درگیر سایت عنکبوتی صورت کتابه.
مجید منصوری خورموجی: چند وقت پیش پیامک داد که چون به وبلاگ سر زده و عکس منو دیده، دلش تنگ بچه ها شده. شهاب (مجید) جان! دل به دل راه داره.
فاطمه تشت زر: یک بر که به وبلاگ سر زدن، گفتن که هر موقع پروژه ی دکتر آذین تموم بشه، زیاد به وبلاگ سر می زنم. شاید هنوز درگیر پروژه هستن.
علی بارگاهی: علی هم که سروش نوشته سربازیه.
علیرضا خردمند: نفر بعدی صندلی گرمه. تازه نازم می کرد. می گفت: کسی دیگه به وبلاگ سر نمی زنه. چرا می خوای صندلی گرم بذاری. اما اگه بچه ها سوال بپرسن باشه. بچه ها سوالاتونو بفرستین.
فاطمه قنبرپور: تو پست دکترا در دانشگاه خلیج یه نظر گذاشته بودن.
موسی توانا: سوژه ی اصلی این روز های وبلاگ ماست. هر کی می بینه نظری به اسم موسی هست، فکر می کنه خواب می بینه.
حامد جعفری: بابا من می گم بدر نمی شناسم. چقدر اذیت می کنین.
احسان حسین زاده: حالا هی اذیت کنین.
سیده صباح حسینی: ؟؟؟
زهرا راستگو: ؟؟؟
امین الله رحمانی پور: بازم بدر!
رضا رستمی: رضا هم یه چند وقتی کم رنگ شده بود حضورش. اما با گذاشتن یه پست و چند تا نظر، به میدان وبلاگ برگشت.
سارا روزخوش: ؟؟؟
امیر زندوی فرد: ازش خبری نیست.
سجاد ضرغامی: بی معرفت نیست. همینو می تونم دربارش بگم. (نقل از بنیامین: مصاحبه ی شرکت نفت هم قبول شده و حالا اوضای چلچلیشه. یادم باشه تو اولین فرصت یه تماس باهاش بگیرم و تبریک بگم.)
قاسم گلشن: چند وقت پیش باهام تماس گرفت. می گفت که به وبلاگ سر می زنه و از صحبتاش معلوم بود از زیر و بم همه چی هم خبر داره.
رضا نوروزی: ؟؟؟
محمد امین احمدی: ؟؟؟
حمید پاک نیت: ؟؟؟
مصطفی جعفری راد: ؟؟؟
رامین خادمی: ؟؟؟
مینو صائبی: ؟؟؟
کامران صیادی: فعال تر از قبله. لا اقل یه چند تایی نظر ازش دیدیم.
ویدا غلامپور کازرونی: ؟؟؟
هادی کرمی: کسی بود که صنم/ سنم/ ثنم رو در وبلاگ پایه گذاری کرد و لقب صنم وبلاگ رو از آن خودش کرد.
اکبر کهزادی پور: هر چن وقت یه بار یه پیامک خیلی باحال بهم می ده. امیدوارم اکبر هر جا هستی، موفق باشی.
محسن محسنی: مهم ترین خبر دنیای فناوری در یه ماه اخیر، سوختن پی سیش بود. داوود و سروش یه آمار مختصر ازش دادن.
مسعود ناصری مطلق: ؟؟؟
سپیده نیکخو: ؟؟؟
صغری قاسمی: خانم قاسمی هم که یه دو تا نظر تو وبلاگ گذاشتن و نشون دادن که به وبلاگ سر می زنن. تو نظراتم نوشتم که زمانی که نظر ایشونو دیدم که نوشته بودن سلام به همکلاسی های قدیم، تا یه 10 – 20 ثانیه ای دوزاریم نیفتاده بود که ایشون؟؟؟
معصومه گزدرازی: اگه علیرضا خردمند رو صندلی نشست، نفر بعدی صندلی گرم ایشون هستن. اگه هم ننشست، که ننشسته و از همین الان باید منتظر سوالاات باشن. البته تمام این ها به هماهنگی خانم خیراندیش با ایشون بر می گرده. یه بارم من تو نظرات از خانم خیراندیش پرسیده بودم که امکانش هست؟ اما پاسخی ندیدم. (نقل از خانم خیراندیش: دارن برای کنکور درس می خونن.)
فاطمه گودرزی: ؟؟؟
مجتبی عباسی: ؟؟؟ (نقل از رضا: دانشکاه مالک اشتر قبول شده و درگیر کارهای اونجاست. البته این آخری رو رضا فکر می کنه که این طور باشه.)
محمد رفیعی: محمد هم با یه پست برا پسر عموش، سلمان و چند تا نظر به میادین برگشت.
امین علمداری: ؟؟؟
سید هابیل موسوی: بعد اون پستی که ازش رو وبلاگ کار کردم، فقط هر از چند گاهی میسد می ندازه. اما می دونم که به وبلاگ سر می زنه.
از خدا همیشه برای همتون سلامتی و سلامتی و سلامتی و پول فراوون! را خواستم و میخوام...
از وقتی که وبلاگ راه اندازی شده یه سری از بچه ها حتی تو قسمت نظراتم پیداشون نبوده..پست گذاشتن که پیشکش!..یعنی به طور کل خبری ازشون نبوده یا در حد یک یا دو نظر دادن..یه لیست کوچیک از بچه ها رو میخوام تو این پست بنویسم و از سایر دوستان میخوام اگه خبری از این بچه ها دارند و حال و احوالشونو میدونن(ازدواج کردن،سربازیند،برای ارشد میخونن،ارشد میخونن،دنبال کار هستند،سر کار میرن،هنوز خلیجن!،یا تو خونه نشستن)، به منم بگن تا از نگرانیشون در بیام!!!
حامد هم که یه وبلاگ دیگه زده و از پست "از بچه ها چه خبر"ش، خبری نیست..اما لیست:
خانم تنگستانی-شهاب-خانم تشت زر-حامد جعفری-احسان حسین زاده-خانم حسینی-امین الله رحمانی-قاسم گلشن-امین احمدی-خانم غلامپور-هادی کرمی!!-مسعود ناصری-خانم نیکخو-میلاد عباسی-و هرکی که خودتون میدونید!!!