چه الان و چه زمانی که تو دانشگاه خلیج بودیم، خیلی دوست داشتم با برنامه های مختلفی که می ذاریم بچه ها رو دور هم جمع کنیم. یه روز برنامه ی دو می ذاشتیم که اتفاقا با استقبال بچه ها روبرو شد. حسنی و هابیل و مجید و مسعود بهروزی و داوود و خلاصه بچه ها یکی پس از دیگری می اومدن و کنار ساحل می دوییدیم.

یه دوره خوراکمون شده بود بوشهرگردی و به این و اون زنگ می زدیم که بچه ها خوب یادشون می آد. حالا هم که تهران گردی رو بورسه  والبته رفتن به یکی از فست فود های سمنان.

این آخری هم که تو خلیج، اون جشنو برپا کردیم و همین طور تو این وبلاگ، فکر کنم این مساله رو نشون داده باشم و چندین و چند برنامه ی دیگه.

اما بحث اصلی که به این پست مربوط می شه، خاطره ی جلسات هفتگی قرآنه که هر هفته برگزار می شد. شکر خدا با استقبال بچه ها هم روبرو شدیم. یک شب از این جلسات قرآن مصادف شده بود با جشن ولادت کریمه ی اهل بیت. منم با علیرضا (پسر صاحبخونه) و وحید کیانی (یکی از بچه های بوشهر) تصمیم گرفتیم یه جشن کوچیکم بگیریم. یه کیک و چند تا CD مولودی هم برای برپا کردن این جشن کافی بود. خلاصه ی ماجرا این که جشن حضرت معصومه در اون شب با بچه های SH85 تبدیل به خاطره ای درخشان در دفتر خاطرات این بچه ها شد. داشتم عکس ها رو مرور می کردم، گفتم بد نیست یه چند تا عکس از اون جشن براتون بذارم، تا تجدید خاطره ای هم بشه.

این بود خاطره ی ... من که حدش به بینهایت میل می کنه.