سلام به همکلاسی های خوبم

راستش این چند وقت خیلی درگیر سربازی بودم و اصلا خونه نبودم که بخوام یه پست درست و حسابی بزارم .

تقریبا یه هفته پیش سربازی رو تموم کردم و اینم یه عکس یادگاری از دوران خدمتم که امیدوارم خوشتون بیاد و

هی ی ی ی  بعضیا نگن سروش پست نمیذاره  :) . یه داستان کوتاه جالب رو در ادامه گذاشتم . اگه وقت

کردین بخونیدش .

در پایان فقط اینو میتونم بگم که دلم برا همتون تنگ شده .


داستان کوتاه

سه تا رفيق با هم ميرن رستوران ولي بدون يه قرون پول . هر کدومشون يه جايي ميشينن و يه دل سير غذا

ميخورن و اولی ميره پاي صندوق و ميگه : ممنون غذاي خوبي بود اين بقيه پول مارو بدين بريم . صندوقدار : کدوم

بقيه آقا ؟ شما که پولي پرداخت نکردي . ميگه يعني چي آقا خودت گفتي الان خورد ندارم بعد از صرف غذا

بهتون ميدم . خلاصه از اون اصرار از اين انکار که دومی پا ميشه و رو به صندوقدار ميگه : آقا راست ميگن ديگه ،

منم شاهدم وقتي من ميزمو حساب کردم ايشون هم حضور داشتن و يادمه که بهش گفتين بقيه پولتونو بعدا

ميدم . صندوقداره از کوره در رفت و گفت : شما چي ميگي آقا ، شما هم حساب نکردي ! بحث داشت بالا

ميگرفت که ديدن سومی نشسته وسط سالن و هي ميزنه توي سرش . ملت جمع شدن دورش و گفتن چي

شده ؟ گفت : با اين اوضاع حتما ميخواد بگه منم پول ندادم .