بازگشت پدر معنوی با از بچه ها چه خبر
با سلام
یه چند وقتیه اومدم شیراز. برای همینم هست که زیاد نتونستم به وبلاگ سر بزنم. بنابرین اخبار این چند وقته رو از آخر به اول با هم مرور می کنیم. اما بنابر رسم موجود در تمامی پست های از بچه ها چه خبر:
حتما نظر یا نوشته ای با نام خود در قسمت نظرات این پست بنویسید.
چهار روز پیش با حسنی رفتیم بیرون و یه دور ۲-۳ساعته زدیم. یه سری خبر های خوش هم بهم داد که اگه خودش دوست داشت، براتون تو وبلاگ می گه. در ضمن قول داده کم کاری تابستونیشو، تو شریف جبران کنه.
از داوود بگه براتون جونم که اونم سر و سامون پیدا کرده و رفته سر درس و مشق. البته اعصاب، معصاب راست و درستی نداره. خودش می گه از ۷ صبح می ره دانشگاه تا ۸ شب.
هادی کرمی راست می گه. واقعا برد دربی برای ما گرون تموم شد. این قانون فوتباله. کاریش نمی شه کرد. زمانی که پست هادی رو خوندم، یاد یه خاطره افتادم. زمانی که کنکورو دادیم، با داوود و علیرضا (پسر صاحب خونه ی بوشهر)، کوچه های بوشهرو گز می کردیم که متوجه ی حرکت ماشین های پلیس به سمت فرودگاه شدیم. تا نگو پلیس برای اسکورت بازیکن های پرسپولیس به فرودگاه می رفته. زمانی که به فرودگاه رسیدیم، با چند تا از بازیکن های پرسپولیس هم عکس یادگاری گرفتیم. وقتی که به سپهر حیدری رسیدیم که اون زمان کاپیتان پرسپولیس بود رسیدیم، بهش گفتم که بابا یه کاری کنین فردا انشاالله ببرینا. بعد اون ۴-۱ این بوشهری ها همیشه برای ما کری می خونن. سپهر حیدری هم گفت: ما به خاطر شما ها هم که شده می بریم. انشاالله همیشه سرتون بالا باشه و پرسپولیس اون بازی رو برد.

ما هنوز هم منتظر پرسپولیس شدن پرسپولیس هستیم.
زمانی که تیتر پست خانم خیراندیش رو قبل از این که پست رو ببینم و یا اسم نویسنده رو ببینم، دیدم، گفتم خیلی هنری تیتر رو انتخاب کرده. بعد که اسم نویسنده رو دیدم گفتم از خانم خیراندیش بعید نبوده. اما زمانی که به پست برگشتم، دیدم یکی از تیترهای روزنامه ی استقلال بوده.
معین در یک پست باحال بچه ها رو دعوت به تعریف خاطره از اولین روز دانشگاه کرد. اگه بچه ها این کارو بکنن و به همراه خاطره هاشون چند تا عکس باحالم از دانشگاهشون بذارن، ایول داره. خود معین هم اولین کسی بود که از دانشگاهش برا وبلاگ یه نظر گذاشت. خود منم قبل از این که کلاسامون شروع بشه، برای این که به این خواسته ی معین یه نیمچه لبیکی گفته باشم، یه عکس بدون شرح براتون می ذارم.

علی مرادی هم بعد از چند مدت بالاخره به وبلاگ برگشت، اما خبری از صندلی گرمش نشد. زمانی که نوبت به علی مرادی برای صندلی گرم رسید، من ازش خواستم که برای تنوع سوال و جواب ها رو به انگلیسی بنویسه. حالا اگه روزی روزگاری با سلام و صلوات این پست رو گذاشت، فکر نکنین که به وبلاگ بیگانگان سرزدین. در ضمن فکر می کنم علی، حالا که رییس جمهور به نیویورک سفر کرده، سعی می کنه که پرونده ی خودشو از این طریق دنبال کنه. خدا آخر عاقبتمونو به خیر کنه. حالا هم که بلند شده با مسعود بهروزی رفته مشهد برای ثبت نام دانشگاه جدیدیش، فردوسی مشهد و در رشته ی مدیریت اجرایی.

زمانی که داشتم این نوشته رو می نوشتم، اکبر کهزادی یه پیامک جالب برام می فرسته: فردا کلاس اولی ها باید بروند مدرسه؛ راستی مداد و تراش خریدی؟
غیبت این رضا رستمی هم کم کم داره برا همه سوال می شه. اگه ازش خبر دارین، یه خبری بدین.
از غیبت رضا که بگذریم، غیبت امیر زندوی فکر کنم به خاطر دسترسی نداشتن به اینترنت بوده. حالا ببینیم دانشگاه که میاد چه کار می کنه.
آخرین خبری که از ساسان جهانی هم معین برام گفت اینه که تو دوران سربازیش داره با هم خدمتیهاش برای کنکور سال بعد می خونه.
عالی حسینی تا ۲ هفته ی بعد شیرازه و می گه به اینترنت دسترسی نداره.
محسن محسنی هم یه پیغام جالب برام گذاشته بود و گفته بود: فکر نمی کردم وبلاگتون انقدر پر رونق باشه. جمعتون جمعه. فقط جای من خالیه!!!
بنیامین هم آخرین خبری که ازش داشتم اینه که رفته بود بوشهر برای ثبت نام.
با علی غریبی هم تلفنی در تماسم. شکر خدا حالش خوبه و مشغول کاره.
سلمانم شنیدم بین کار و دانشگاه بالاخره یکی رو انتخاب کرده و ترجیع داده که مدیرعامل عسلویه باقی بمونه تا این که ترم بوقی کارشناسی ارشد بشه!!!
خیلی مدیره (جناب سروش جم پور) و مجید جعفرپور و نوید دشتی هم که سربازن و خبری ازشون نیست.
از جناب آقای مجید منصوری هم با یه عکس یاد می کنم. این آقا پسر دوست دوران دبیرستان مجیده.
خدمت دوست عزیزمون پویا مرشدی هم سلام عرض می کنم. پویا تو چند تا پست نظر گذاشته بود و از عکسش خوشش اومده بود. قابلی نداشت پویا.
این پستو با خاطره ای از سجاد ضرغامی تموم می کنم.
دو سه هفته پیش داشتیم با سجاد پیامک رد و بدل می کردیم که یهو صحبت از وبلاگ اومد وسط. بهش گفتم صندلی گرم معینو خوندی؟ گفتش نه. گفتم جالبه برو بخون. بعد چند وقت پیامک داد. خیلی جالب بود. تقریبا تا آخراش خوندم. اما مثل این که قسمت نیست که من تو وبلاگ نظر بدم. چون تا می خواستم نظر بدم کامپیوترم سوخت!!!
از بقیه ی بچه ها هم خبر چندانی ندارم. فقط می دونم که من و هابیل دلمون برا هم تنگ شده. شما هم اگه از هر کدوم از بچه هاخبری دارین بگین.
به نام خدا