آش شله قلمکار ما در سه روز...
سلام
نمی دونم از کجا شروع کنم. اما ترجیح می دم که از همون اولش شروع کنم. فقط قبل از این که شروع کنم، یه چند تا عکس مونده از پست قبلیونگاه کنین...
راستی من یادم رفته بود تو پست قبلی، یه اسمی هم از احسان حسنی ببرم که واقعا زحمت کشید. آقا احسان خسته نباشی....
ایستاده از راست: امین علیپور - یکی از بچه های شریف - یکی دیگه از بچه های شریف - علی درویشی - آرمان فرزانه - ایمان حسنی - حامد کریمی - احسان حسنی - محمد راستی - ابوذر به آیین
روز اول - سه شنبه، بیست و پنجم مهرماه
به دانشگاه شما هم سر می زنیم (شماره ی ۵: دانشگاه علم وصنعت)
قصه ی ما از دانشگاه علم و صنعت شروع شد. جایی که رفتیم تا با یه تیرمون چند تا نشونو بزنیم. مهم تر از همه هم این که دل موسی توانا رو که گفته بود چرا به دانشگاه ما نمی آین رو به دست بیاریم. آقا موسی دیدی به دانشگاه شما هم سر زدیم؟؟؟
نکته ی مهمی که در مورد دانشگاه علم و صنعت می تونم بگم، بافت خیلی قدیمی اونه. البته این دانشگاه، داره یه تکونی به خودش می ده و چند تایی ساختمون نو نوار برا خودش دست و پا می کنه. اما هنوز که هنوزه...
خانم گزدرازی که گفته می شه دانشگاه علم و صنعت قبول شدن، از غایبان این دانشگاه محسوب می شدند.
موسی توانا و مقالاتش
ورزشگاه آزادی (بازی ایران – کره ی جنوبی)
سکانس دوم داستان این چند روزه ی ما در ورزشگاه آزادی رقم خورد. اگه از زمان طفولیتم تا همین الان، یکی پیدا می شد و می گفت که یه روزی با موسی توانا و داوود اظهری می ری ورزشگاه آزادی و بین راه تو تونل رسالت ماشینتون خراب می شه و راننده یه مسیرو اشتباه می ره و شما مجبور می شین ۱۲ دیقه بعد از شروع بازی خودتونو به ورزشگاهی که دیگه جایی برای سوزن انداختن نداره و مجبورین بازی رو از طبقه ی اول وایساده نگاه کنین. تازه اونم زمانی که آخرین نفراتی هستین که از گیت رد می شین،، می گفتم: خواهشا چرند نگو... بذار به کارمون برسیم. شما هم باورتون نشد، عکس های پایینو نگاه کنین.

بازی ایران - کره (ورزشگاه آزادی)
وجدانا خیلی خوش گذشت. جای همتون خالی...
روز دوم - چهارشنبه، بیست و ششم مهرماه
به دانشگاه شما هم سر می زنیم تکراری
سکانس سوم این قصه در دانشگاه تهران کلید خورد. جایی که معین برای صفا سیتی رفته بود ساری و دانشگه رو گذاشته بود به امون خدا. اگه یادتون باشه ما قبلا از این دانشگاه یه سری آمارها بهتون داده بودیم. اما از دانشکده ی معین اینا که همون دانشکده ی فنی دانشگاه تهران عکسی چیزی براتون نذاشته بودیم. این ساختمون غول پیکر پشت سر مهندس باصری که هم خونه ای سابق و از بچه های مهندسی شیمی ۸۶ دانشگاه خلیج فارس بوشهر بود، همون دانشکده ی معین ایناست... اینه...
قاسم باصری روبروی دانشکده ی فنی دانشگاه تهران
به دانشگاه شما هم سر می زنیم. (شماره ی ۶: دانشکده ی اقتصاد دانشگاه تهران)
قبل از این که فصل تازه ای از رخداد های چند روز اخیر رو براتون روایت کنم، بگم که ما توی این دانشگاه ها هویجوری هم نمی رفتیم و به همراه همکار زبده و ماهرم جناب آقای اظهری، سعی در پیدا کردن تکه علمی هم داشتیم. بگذریم...
کم کم آفتاب غروب کرده بود و اذان مغرب بود که آقای عالی حسینی که از بازماندگان کاروان ورزشگاه آزادی بودند، در حالی که ما کتاب فروشی های انقلاب رو برانداز می کردیم، گفت: که نمی خواین به دانشکده ی ما هم سر بزنین. البته خود من قبلا ۲ بار دانشکده ی اقتصاد دانشگاه تهران رفته بودم. اما ...
خلاصه رفتیم دانشکده ی اقتصاد دانشگاه تهران که با اون دانشگاه تهران که پشت پنجاه تومنیه، یه چند تا چهار راهی فاصله داره. دانشکده ای جمع و جور که ساختمون قدیمی ای داره و البته چیزی که اینجا خیلی به چشم من خوب میاد، نگهبان های کار درست جلوی در هستند که چند تا برخوردی که من باهاشون داشتم، خیلی آقا بودند. در ضمن بافت قدیمی دانشکده به لطف چمن کاری جدید روبروی دانشکده و آب نمایی که قرار دادن، زیاد تو چشم نمیاد...
آره. موقعی که ما رفتیم شب بود. چون عکس نگرفتیم، عکسو از تو گوگل پیداش کردم...
شیش سیخ جگر، دیگر، سیخی شیش زار نیست
ادامه ی داستان این چند روز هم در یک جگرگی روایت شد. جایی که برای دست گرمی شیش سیخ چیگر زدیم به بدن.
بفرمایید جیگررررررررررررررررررررر
آره بابا. اشتباه نکردین. این جیگری که تو عکس می بینین، داوود اظهریه.
داوود شکر خدا چشماشو عمل کرده و عینکشو برداشته
بگذریم از این که شب این روز!!! فرشید اسدی رو هم دیدیم و کلی باهاش صحبتیدیم. ها؟؟؟
روز سوم - پنجشنبه، بیست و هفتم مهرماه
چهاردهمين كنگره ملي مهندسي شيمي ايران
چهاردهمين كنگره ملي مهندسي شيمي ايران در حالی برگزار شد که خیلی از بچه های مهندسی شیمی از سراسر ایران رو دور هم دیگه جمع کرده بود. روز سوم داستان ما دقیقا با روز سوم این همایش، عجین شده بود. از بار علمی!!! این همایش براتون نمی گم و به رسالت اصلی وبلاگ خودمون که همانا اطلاع رسانی از احوالات بچه هاست، برمی گردیم.
بنیامن جعفریان که از چند وقت پیش تو بوق و کرنا کرده بود که آی آی... خبر دار که بنیامین داره می آد، اصلا رویت نشد... البته ایمان می گفت یه یک ساعتی باهاش صحبت کرده بوده و بعدش...
بنیامین فکر می کنی ما نمی دونیم چه کار می کنی؟؟؟
بنیامین خیلی خوشحال شدم وقتی تابلوی مرکز ترک اعتیادتو دیدم.
چقدر با داوود وقتی این تابلو رو دیدیم، خندیدیم.
اما نفر دیگه ای که از بچه های ما توی این همایش مقاله داده بود، رامین خادمی بود. در مورد رامین بگم که شکر خدا اونم دفاع کرده و البته این رامین، اون رامین نبود. یعنی چی؟؟؟ خوب از سکانس های بعدی که پرده بردارم، متوجه می شین.

عکس یادگاری با دکتر طاهره کاغذچی و همسرش، دکتر مرتضی سهرابی
اگه این اسامی براتون آشنا نیستن، روی جلد کتاب انتقال جرم تریبال و هزاران کتاب دیگر!!! رو نگاه کنین.
پارک ارم
این جا دیگه ته حوادث این چند روز باهم بودنه. جایی که من به قول همکلاسی، دوباره دانشگاه خلیج رو دور هم دیگه جمع کرده بودم و حالا داشتم اون اکیپ رو با خودم می بردم پارک ارم. خوب تا این جا تعجبی نداره. تعجب به اون جایی می رسه که رامین خادمی و موسی توانا!!! از همراهان ما بودند.
بازی هایی که در پارک ارم سوار شدیم:
۱. سالتو
۲. رنجر
۳. ماشین برقی
۴. ترن هوایی
من فقط به ذکر یه خاطره از پارک ارم بسنده می کنم و بازگو کردن خاطرات رو به بقیه ی دوستان به خصوص علیرضا عالی حسینی، محول می کنم.
ترن هوایی ارم، ۲ تا سرپایینی با شیب بالا داره. من و رامین خادمی، تو ترن کنار هم دیگه نشسته بودیم. وقتی به بالا ترین نقطه ی ترن که رسیدیم، رامین با صدایی لرزون گفت: واییییییییی... بعدش که به سرپایینی بعدی رسیدیم، دید وای اثری نداره و می گفت: وایییییی خداااا. این چی بود؟؟؟ خلاصه تا پیاده بشیم، این بشر کلی ترسید. همین...

پارک ارم
درسته عکس کیفیت نداره. اما این عکس، عکسیه که بیشترین تعداد بچه ها داخلش بودن.
عکاس: جناب آقای علی درویشی
به نام خدا