دیشب رفته بودیم کرج؛ افطاری جایی دعوت بودیم. سر سفره ی افطار که بودیم یکی از رفقا بهم زنگ زد. چیه محسن چه کار داری؟ هیچی بلند شو بیا بریم استادیوم. محسن من کرجم. اما تو از محل با چند تا از بچه ها حرکت کن بیا تا منم از این جا بیام. تا به داداشم گفتم، انگار که مثلا سفر دور دنیا رو بهش پیشنهاد کرده باشی. دیروزم که پاشو باز کرده بود، دیگه شده بود نور علی نور. تا خودمونو پیدا کردیم و تونستیم خانواده رو راضی کنیم تا ما رو ببرن استادیوم، نیم ساعت اول بازی رو از دست دادیم.

تابلوی راهنما از اتوبان تهران – کرج، جهت درب غربی ورزشگاه رو نشون می ده. جلوی در ورزشگاه تاریک تاریکه. یه عده مردم جلوی در ورزشگاه تجمع کردن. اول فکر کردم که دارن دسته جمعی می رن داخل ورزشگاه. جلو تر که می ریم می بینیم یه پراید رفته داخل فضای سبز وسط خیابون و یه پسر جوون که از درد دور خودش می پیچه. جلوتر که می ریم، می بینی با این که نیم ساعت از شروع بازی گذشته، هنوز خیلی ها دارن میان ورزشگاه. همه هم بهشون خبر رسیده که پرسپولیس، ۰-۱ با گل جواد کاظمیان افتاده جلو. خوشحال می شیم و حرکتمون به سمت ورودی اصلی رو امیدوارانه تر ادامه می دیم. داداشمم لنگون لنگون داره پشت من حرکت می کنه. به باجه بلیط فروشی که می رسی، دیگه بلیط پایین نمی فروشه. رفیقمم زنگ می زنه که ما طبقه ی دومیم. تو هم بیا بالا. با ۴ هزار تومن ناقابل دو تا بلیط می خریم و می ریم داخل.

داخل محوطه ی اصلی استادیوم که می شی، یه جورایی جو می گیرتت. حتی اگه برای چندمین بارت باشه. زمین مثل روز روشنه. Score board به چه بزرگی، جلوت خودنمایی می کنه و نتیجه ی ۰-۱ به نفع پرسپولیس رو نشون می ده . Spider cam هم از این ور زمین به اون ور زمین تاب می خوره و قیمت بالاشو به رخ همه می کشه. تبلیغات ایرانسل و شارژ شگفت انگیز هم در کنار زمین که در داخل صفحات نمایش تبلیغاتی کنار زمین هستن، الی ماشاالله. با این که محیط خیلی بازه و باد خنکی هم می وزه، بوی سیگار مشامتو به محض ورود، تحت تاثیر قرار می ده. اما مجبوری کم کم عادت کنی. تورم این جا بیش تر از همه جا نفوذ کرده و ساندیس ۵۰۰ و بستنی یخی هم به همین قیمت به فروش می رسه. اما نه این که مشتری نداشته باشه. حالا هم که پرسپولیس جلو افتاده با شوق و ذوق پول می دن و بستن رو به دندون می کشن. جلوی بیشتر افراد هم تلی از پوست تخمه روی زمین ریخته.

تا رفیقامو پیدا می کنم، نیمه ی اول تموم می شه و ما در انتظار نیمه ی دوم می شینیم. در بین دو نیمه، بین دو تا از بچه ها که یکیشونم استقلالیه، در مورد این که گل اول شانسی بوده یا نه، اختلاف نظره. خلاصه تا کل کل این دو تا تموم می شه، بازیکنا وارد زمین می شن.

حالا ۶۵ هزار تماشاچی یک صدا شعار "پرسپولیس سرور استقلاله" رو داخل ورزشگاه طنین انداز می کنن. واقعا که جای تمام پرسپولیسی ها خالی. جواد کاطمیان خیلی آمادست و با جنب و جوش فراوان و جاگیری های خوب خودشو دائم در موقعیت گل قرار می ده. بازی تو نیمه ی دوم هنوز جانیفتلده که پرسپولیس گل دوم رو می زنه. هممون با هم دیگه از فرط شادی می ریزیم رو سر اون رفیق استقلالیم. واقعا که خوشحالی بعد از گل خیلی چسبید ...

رفیقم داره بهم نصیحت می کنه که این طوری حساس نباش. سر گل، می ترسیدم سکته کنی؛ که جواد آقای گل، گل بعدی رو می زنه. من تنها کاری که می کنم اینه که رو دستاش غش کنم و اونم بخنده. خلاصه هر مسی یه جوری خوشحالی می کرد...

نفت آبادان یکی از گل ها رو جبران می کنه و داداشم به شوخی داد می زنه: علی دایی. همه ی تماشاچی ها ی دور و بر خندشون گرفته...

پرسپولیس با هتریک کاظمیان، بازی رو ۱-۳ می بره تا آقای مساوی ها (خودمو می گم) تو ورزشگاه شاهد برد تیمش باشه.

بازیکنان پرسپولیس و حمید استیلی به شدت از سمت تماشاچی ها تشویق می شن. اما نکته ی قابل توجه زمانیه که پرسپولیسی ها برای رفتن به رختکن از جلوی تماشاچی های آبادانی رد می شن، اون ها که از باخت ناراحت هستن، علی دایی و تیمشو تشویق می کنن. پرسپولیسی های نزدیک به اونجا هم با آبادانی ها، دعوای لفظی شدیدی پیدا می کنن که پلیس مجبور می شه که اون ها رو جدا کنه...

و این گونه بود که پرسپولیس برد...

برد تیم شاهین رو به بوشهری ها و برد فجر سپاسی رو هم به شیرازی ها تبریک می گم. برد شاهین واقعا ایول داره. ناکامی اصفهانی ها در هفته ی پنجم هم از نکات قابل تامل بود.

 

و اما چند حرف وبلاگی:

سوال های معین براش فرستاده شده که امروز، فردا باید جوابشو به دست ما برسونه. اما مهمانان بعدی صندلی گرم، خانواده ی بارگاهی هستن. سوال های مشترکی که می تونه برای همه ی شما جواب دادنشون به اون ها جذاب باشه.

سوال های خودتونو از این خانواده برامون بفرستین. از طریق اس ام اس، ایمیل یا در قسمت نظرات.

@عالی حسینی: مگه تو قول ندادی غمتون نباشه، خودم وبلاگو راه می ندازم؟ شدی مثل آقای ...؟ اگه هم می گی نه، می خوای ۷ تا شاهد بیارم؟

در ضمن جناب آقای مدیر (سروش جم پور) هم به خدمت سربازی مشرف شدن. پست نذاشتن و خداحافظی نکردن موقتی از وبلاگی ها هم جای تعجب داره.