تولدت مبارک
تولد هر بنی بشری رو یادم بره، تولد این فردو یه جورایی، شاید نه. از همون سال های اول سر این تاریخ، ما با هم ماجراهایی داشتیم. اما من هیچ وقت این روز رو در کنار مولود امروز نبودم. چون تو تابستونه و ما معمولا اگه تابستونم با هم بودیم، مربوط می شده به دو ماه اول تابستون.
می خواستم یه خاطره از مولود امروز براتون بنویسم، دیدم تک تک لحظاتی که با هم داشتیم، خاطرست. از روز اول دانشگاه بگیر که برای ثبت نام با باباش اومده بود تا همین آخری که با هم رفته بودیم انزلی. از ترم های اول و علوم پایه، از ولش کن و به این مسائل نپرداز(یه مساله ای بین خودم و خودشه)، از نرفتن سر بعضی از امتحانا به خاطر به رسمیت نشناختن درس یا استاد!، از کل کل سر سپاهان و پرسپولیس، چلسی و بارسلونا، از موتور سواری و تک چرخ های مصنوعی داخل خیابون های بوشهر، از کلافه کردن همه سر سفره و میز غذا، از نق نق (منگه) های زیادش، از مسافرت به هشت شهر ایران با هم، از بازی های فلش شب های امتحان، از ارائه های مشترک، از کلیپ هایی که براش ساختیم، از معاملات ماشینش، از والیبال ساحلی های شمال و جنوب و از هزاران خاطره ی مانده که واقا نمی دونم کدومو براتون بگم. چون سخته. مولود امروز با اسمش شاید یه جورایی برای من تداعی کننده ی خاطرات بوشهر و دانشگاه باشه.
فکر کنم تا الان صد در صد فهمیده باشین، منظورم کیه.
آقا داوود تولدت مبارک.

یک خاطره:
من و داوود، همیشه ده دقیقه، یه ربع سر کلاس دکتر نیاد دیر می اومدیم. این دیگه هم برای ما و هم برای بچه ها عادت شده بود. همیشه دو تا صندلی کنار هم که دقیق یادمه، دو تا ردیف مونده به آخر و کنار پنجره بود رو بچه ها برامون خالی می ذاشتن. یه روز زمانی که وارد کلاس شدیم و خواستیم بریم سر جامون بشینیم، دیدیم که دختر ها طرف پنجره نشستن. ما هم جا خوردیم و مسیر خودمونو وسط کلاس تغییر دادیم و اون ور کلاس یه جا برا خودمون دست و پا کردیم. همین طور که می شستیم، زیر لب به بچه ها می گفتیم که خیلی بی عرضه اید؛ مجبورتون کردن جاتونو عوض کنین؟ که بچه ها خندیدن و گفتن: ما مجبورشون کردیم که جاشونو عوض کنن. اون جا بود که من و داوود انگار دیگه خیالمون راحت شده بود و با خیالی آسوده سر جامون نشستیم.
مطمئنم که دلم برای اون دو صندلی کنار هم و تک تک لحظاتش تنگ می شه...
هر چی گشتم، عکسی از این دو صندلی در آرشیو عکس هام ندیدم. فقط پای داوود که ردیف جلوی سلمان نشسته، معلومه. منم که خارج کادرم. عکس نوستالوژیکیه. نه؟

به نام خدا