پر مشغلگی
آقا حامد خیلی از من گلایه داشت که چرا سری به وبلاگ نمی زنم و حرف و حدیث خاصی ندارم که بگم. خلاصه منم بر آن شدم که یه روز از زندگیم و شرح بدم و بگم که بخدا وقت ندارم![]()
مرودشت- ۶ صبح
بابام: سلمان پسرم پاشو دیگه شد لنگ ظهر چقدر می خوابی. پاشو باید بریم سر زمین کلی کار داریم.اااااا پاشو دیگه
خودم: بابا یکم دیگه بخوابم فقط ۵ دقیقه
خلاصه هرچی زور زدم نشد و رفتیم سر زمین
سر مزرعه-۱۰ صبح
خودم: وایی مردم از خستگی. انگاری گوشیم داره زنگ می خوره. زن داداشمه
زن داداش: سلام. خوبی؟ کاغذا رو بردی نظام مهندسی؟ شهرداری رفتی؟ سر اون ساختمونه رفتی؟ مهرمو چیکار کردی؟ برام می اریش شیراز؟.......
خودم: وایی زن داداش شرمندم دستم بند بود به محض اینکه برم خونه انجام می دم
مرودشت- ۱۲ ظهر
خسته و کوفته اومدم خونه حالا باید برم دنبال کارای زن داداشم که یهو گوشیم زن می خوره. دامادمونه
آقا دامادمون: سلام زودی ۵۰۰ هزارتومن ببر بریز به حسابم چک دارم آن برگشت می خوره. سر راحتم یه نوشابه بگیر ظهر برا ناهار بیا خونمون
خودم: چشششششششششم
خونه خواهرم- ۲ضهر
بعد از انجام عملیات اداری و بانکی اومدم ناهار بخورم و کمی استراحت کنم
تازه چشام گرم شده که یهو پسر خواهرم جفت پا اومدتو شکمم و...
پسر خواهرم: دایی دایی داییی دایی پاشو پاشو پاشو
خودم: چی شده؟طوری شده؟کی؟کجا؟
پسر خواهرم: نه دایی.دایی پاشو برام نقاشی بکش
خودم: ![]()
خیر سرم یه دقیقه اومدم بخوابم
خونه خودمون-۵ عصر
خودم: مامان لباس ورزشیام کو؟ کفشم کو؟ کیف کو؟ کلاس والیبال دارم. پس چرا نیستنشون؟
مامانم: دیروز علی(پسر داداشم) بردشون گفت می خواد با دوستاش بره فوتبال
خودم:![]()
![]()
سالن والیبال- ۶ عصر
استاد: سلمان چرا هر روز دیر میای با این وضع دیگه نیا
خودم: ببخشید. دیگه تکرار نمی شه. آخه لباسامو پسر داداشم برده بود تا رفتم خونشون بیارم دیر شد
استاد: دیگه تکرار نشه
خودم:چشم![]()
خونمون-ساعت ۸
خودم:مامان برا شام چی داریم خیلی گشنمه؟
مامانم:هیچی
خودم: آخه چرا؟
مامانم:دیر اومدی تموم شد
خودم:![]()
اتاق خودم-۹ شب
یه دقیقه اومدم با خودم خلوت کنم که....
خواهرم: سلماااااااااااااااااان پوسیدیم تو خونه پاشو ببرمون بیرون.یالااااا همین آلان
خودم: آبجی توروخدا امشب نه![]()
خواهرم:نهههههه پاشو دیگه
خودم: چشم
خونمون-۱۲ شب
رفتیمو برگشتیم دارم خستگی بی هوش می شم
دارم با گوشیم ویلاگ خودمونو چک می کنم که می بینم صبح شده. گویا خوابم برده و شارژ گوشیمم چون تونت بودم و خوابم برده بود تموم شده
.
.
.
.
این داستان ادامه دارد
به نام خدا