داستان کوتاه
یه بچه با پاهای برهنه روی برفها ایستاده بود و تو سرما داشت به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد .
زنی در حال عبور اونو دید . دست بچه رو گرفت و داخل مغازه برد و براش لباس و کفش خرید و گفت: عزیزم ، مواظب خودت باش .
بچه که دیگه سردش نبود پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و گفت: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
بچه گفت: خانوم ...می دونستم با خدا یه نسبتی دارین.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 1:9 AM توسط حامد کریمی
|
به نام خدا