اثرات بی خوابی
دیشب بد خوابی، بد جور بهم اثر کرده بود...
کتابی هم که می خوندم به آخر رسید...
برای تلف کردن وقت، رفتم تو بالکن و تو نخ کوچه....
تا وقتی اونجا بودم یک صحنه خیلی جالب مدام جلوی چشمم بود...
یه موش داخل کوچه بود که با خیال راحت هر کاری دلش می خواست انجام می داد . در کوچه ما حتی یک گربه هم نبود که خودی نشون بده شاید هم بوده ولی حوصله ی دردسر نداشته یا اصلا شاید شیفت بندی کرده اند زمان کوچه را مثلا روز ها برای گربه ها و شب ها برای موش ها...

عجب حکایتی است...
مردم کوچه ی ما از موش می ترسند و با گربه هم مهربانند...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 9:40 PM توسط رضا رستمی
|
به نام خدا