دیشب بد خوابی، بد جور بهم اثر کرده بود...

کتابی هم که می خوندم به آخر رسید...

 برای تلف کردن وقت، رفتم تو بالکن و تو نخ کوچه....

تا وقتی اونجا بودم یک  صحنه خیلی جالب مدام جلوی چشمم بود...

یه موش داخل کوچه بود که با خیال راحت هر کاری دلش می خواست انجام می داد . در کوچه ما حتی یک گربه هم نبود که  خودی نشون بده شاید هم بوده ولی حوصله ی دردسر نداشته یا اصلا شاید شیفت بندی کرده اند زمان کوچه را مثلا روز ها برای گربه ها و شب ها برای موش ها...

عجب حکایتی است...

مردم کوچه ی ما از موش می ترسند و با گربه هم مهربانند...