یه جایی می خوندم که یکی از بدترین تجربیاتی که هر انسانی می تونه داشته باشه اینه که بعد از یه چندسالی یکی از رفقای قدیمیشو ببینه، بشینه باهاش هم صحبت بشه، بعد یه چند دیقه ای که از صحبتاشون می گذره، بفهمه اصلا این، اون نیست. چقدر عوض شده یا اصلا می بخشیدا عوضی شده... دلت می خواد تمام خاطرات خوبی که باهاش داشتی، یه جورایی...

البته فکر می کنم در سنین دانشگاهی تقریبا اخلاقیات به یه ثبات خاص می رسن (البته نه برای هر کسی) و کم تر پیش میاد که افراد تغییر اخلاقیات بدن. اونم در دوره ای مثل لیسانس که دوره ی نسبتا طولانی ای هست و هر کسی هر چی داشته ریخته رو داریه...

البته این شرایط شاید با ورود هر کسی به زندگی جدید، تغییر کنه. ازدواج تاثیرات شگرف اخلاقی رو روی افراد می ذاره. همینه که می گن در انتخاب همسرتون دقت کنین. اینه...

این همه سرتونو درد اوردم تا از اومدن هابیل به تهران براتون بگم. هفته ی پیش بود که هابیل برای انجام یه کار اداری، گذرش به تهران افتاده بود. از همون لحظه ی اول که با هم دیگه هم صحبت شدیم، قصه های بالا در مورد هابیل حکم فرما نبود هیچ، تازه هابیل، هابیل تر شده بود. تا لحظه ی آخری هم که رفت، حرف برای گفتن داشتیم. زیاد حرف زدیم. انشاالله در یه موقعیت دیگه و تو یه پستی مثل "از بچه ها چه خبر؟؟؟"، بیشتر ازش براتون می نویسم. فقط تو این پست، یه چند تا عکس از این رفیق قدیمیمون براتون می ذارم...

 

 

هابیل در لحظه ی خداحافظی، خیلی ناراحت بود و گریه می کرد.