شب پنجم محرم
شب پنجم: حضرت زهیر(ع) و...
این شب مانند شب چهارم میان چند شهید کربلا مشترک است. شب پنجم به حبیب بن مظاهر و حضرت عبدالله بن حسن کودک هشت سالة امام مجتبی(ع) نیز منسوب است. عبدالله (ع) در شمار آخرین شهیدانی بود که پیش از شهادت امام حسین (ع) در ظهر عاشورا به شهادت رسید.
زهیر، الگوی عاشقی کربلاست. او تا چند روز پیش، از دیدار حسین (ع) هراس داشت، اما پس از آن که به خیمه امام گام نهاد، هراسش به عشقی جاودانه بدل شد. بارقه نگاه حسین (ع) چنان در جانش اثر کرده بود که از همه هستی خود گذشت و از دنیا و خانمان گسست. او در این راه چنان پیش رفت که به یکی از فرماندهان سپاه آن حضرت تبدیل شد.
حیفم اومد داستان زهیر رو که در نظرات جا نشد رو در این پست قرار ندم...
تصرّف حسین(ع) در زهیر
زهیر
در تاریخ شخصیت بزرگی است؛ تشکیلاتی داشت، خَدَم و حَشَمی داشت برای خودش؛
ولی چون عثمانی مسلک بود، راوی میگوید مقیّد بود که هر جا امام حسین در
منزلی اُتراق میکند، ما آنجا نباشیم که برخوردی با امام حسین نداشته
باشیم. ببینید! عجیب است واقعاً! عثمانی مسلک هم بود؛ حسینی مسلک و علی
مسلک نبود. میگوید دیگر مجبور شدیم در منزلی نزدیک کاروان حسین اُتراق
کنیم؛ ما این طرف و آنها آن طرف بودند. راوی میگوید نشسته بودیم و داشتیم
غذا میخوردیم که یک دفعه دیدیم قاصد حسین(ع) آمد و گفت: «یَا زُهَیر أجِب
أبَاعَبدِالله»! از آنچه فرار میکرد، گرفتار شد! بیا! حسین تو را خوانده
است.
راوی میگوید ما به قدری مبهوت شدیم که حتی از حرکت افتادیم!
«كَأَنَّمَا عَلَى رُءُوسِنَا الطَّيْر»؛ گویا پرنده روی سرِ ما نشسته بود!
تکان نمیخوردیم؛ لقمه ها همینطور در دستها مانده بود! چه کار کنیم؟!
در این بین آنکه سکوت را شکست، همسر زهیر بود. گفت: سبحان الله! پسر پیغمبر
تو را خوانده است، آنوقت تو نشسته ای؟! چه میشود بلند شوی بروی آنجا،
حرفهایش را گوش کنی، ببینی چه می گوید، بعد هم برگردی؟! زهیر حرکت کرد و
رفت. وقتی انسانِ برتر ببیند زمینه در کسی آماده است، اوّل یک تصرف میکند
و تعلّقاتش را قطع میکند. چون جملات زهیر گویای همین است.
رفت
وارد خیمه حسین(ع) شد. می نویسند: «فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ
مُسْتَبْشِراً»؛ یعنی یک توقف کوتاهی کرد. نه اینکه صحبت زیادی کرده باشد؛
فقط یک توقف کوتاه در خیمه حضرت داشت و برگشت؛ امّا «قَدْ أَشْرَقَ
وَجْهُهُ»؛ این زهیر، آن زهیرِ چند لحظه پیش نیست. چهرهاش یک تلألؤ خاصّی
پیدا کرده است. اولین جملهاش این بود که به همراهانش گفت همهتان بروید.
اوّل قطع تعلّقات کرد. چرا؟ چون تعلّق به مادّیت و این ابزار مادّیت
نمیگذارد که با حسین(ع) همراه شوی. گفت همه بروید. به او گفتند یا زهیر،
چه شده است؟ چرا اینطوری شدی؟ گفت: «قَدْ عَزَمْتُ عَلَى صُحْبَةِ
الْحُسَيْنِ». من میخواهم دنبال حسین بدوم؛ تمام شد دیگر! من تصمیم
گرفتهام که از حسین جدا نشوم دیگر!
به همسرش هم گفت تو هم با همین
قوم و خویشها برو. همسرش گفت من هم بروم؟! من سبب این سعادت تو شدم؛ کجا
بروم؟! چطور شده که تو میخواهی در قیامت پیش پیغمبر اکرم سرفراز باشی، من
پیش زهرا(س) سرفراز نباشم؟ کجا بروم من؟! همسر زهیر با غلامشان هم آمدند.
زهیر هم از حسین جدا نشد تا رسیدند به کربلا؛ روز عاشورا زهیر به شهادت
رسید و جریان خاتمه پیدا کرد. همسر زهیر کفنی داد به غلامش و گفت برو
مولایت را کفن کن که بدنش عریان روی زمین نماند. غلام رفت، امّا برگشت و
مولایش را کفن نکرد. همسر زهیر به او گفت چرا مولایت را کفن نکردی؟ غلام
گفت چگونه مولایم را کفن کنم و حال اینکه بدن مطهر پسر پیغمبر عریان به روی
خاک افتاده است...
به نام خدا